هان ای «عنصر چهارم»! نکند «پلاسکو» را با «جهنم» اشتباه گرفتی؟!

ما آتش‌فشانی به نام «پلاسکو» نداشتیم!

روزنامه جوان ۵ بهمن ۱۳۹۵

قرار بود گرم‌مان‌ کنی
نه اینکه بسوزانی‌…
و گیرم
قرار بود بسوزانی!
یعنی این سوزاندن، حدی ندارد؟
قهرم با تو ای لجباز قدیمی
که گویا
سر خاموشی نداری…
راستی!
با چه داری بازی می‌کنی؟!
جان آدمی‌زاد؟!
همان که به تو
به چشم پناهگاه
نگاه می‌کرد؟!
و آن‌همه دوستت می‌داشت؟!
لعنت به این‌همه خاطره…
غذایش را می‌داد
تو گرم کنی!
در سیاهی شب
با تو روشن می‌شد
و وقت خطر
شعله‌های تو را به رخ دیو می‌کشید!
آهای «فرشته سرخ»!
حضرت آتش!
دوست قدیمی انسان!
دیرینه‌یار!
زبانه‌بکش…
زبانه‌بکش
تا بیشتر بفهمیم
عشق و نفرت
چقدر به هم نزدیک‌اند…
زبانه‌بکش!
آنقدر زیاد
که موسم خاموشی
شرمنده «آدم» شوی!
شرمنده ما پیامبرزاده‌ها!
و شرمنده شعرا!
آه!
چقدر شعر
در وصف تو سروده‌اند…
و تو
چقدر خوب
رفاقت را ادا کردی
در حق بیت
و مصرع
و غزل
و لسان‌الغیب
که عمری با تو آشتی بود…
با توی دیوانه!
در جای‌جای دیوانش!
اما
هنوز هم
هیچ‌کس برای «حافظ»
و «فردوسی»
و «جمهوری»
و ما «جمهور»
مثل تو نمی‌شود…
و مثل تو نمی‌تواند
جگرمان را کباب کند!
القصه!
دیشب داشتم
«شمع، گل، پروانه» می‌خواندم…
از مثنوی عشق
و آوار کلمات
خبر از
«آتش پنهان» می‌داد!
آتشی که دیده نمی‌شد
اما خب!
خیلی خوب می‌سوزاند…
هان ای «عنصر چهارم»!
نکند «پلاسکو» را
با «جهنم» اشتباه گرفتی؟!
چه خبر است؟!
نکند «پنهان» شدی
چون روی دیدن «بهنام شهید» را نداری؟!
اف بر این دنیا!
و بر معرفت تو…
که اینجا
بیشتر
اهل بهشت را سوزاندی!
آشکار و پنهان!
در خرابه و…
در…
آری!
«در»
و باید هم «فاطمیه» نزدیک باشد…
«مادر مدافعان حرم»
برای «آتش‌نشان جان‌فشان» هم
مادری می‌تواند…
پس بسوزان دل ما را
بیشتر
و هرگز خاموش نشو…
می‌بینی!
دارم تلنگر می‌زنم
به وجدان زرد تو…
یعنی نمی‌خواهی بس کنی؟!
به یقین
قایم با شک
با احساسات دخترکی پراحساس
رسم مروت نیست!
زیر خروارها آوار
آنکه جا گذاشته
«بابا» صدایش می‌کند!
متوجه که هستی؟!
دیدی حق داشتیم
هرگز
«آتش‌پرست» نباشیم؟!
و تنها بسنده کنیم
به دوست‌داشتنت؟!
والله
این رسم دوستی نیست!
ما
هرگز
آتش‌فشانی به نام «پلاسکو» نداشتیم!
استعاره بود
آتشی که به مال‌شان می‌زدند!
چون «فصل حراج» بود…
می‌فهمی!
فصل حراج!
تو عاقبت
یک روز خاموش می‌شوی…
اما
آن‌روز هم
عشق ما
به «شهدای جان‌فشان»
جاودانه است!
«ققنوس»
باز هم تو را جا گذاشت
و سبک‌بال پرید
وقتی که تو
بازی را جدی گرفته بودی!
و بسته بودی چشمانت را…
حالا دیگر
زبانه‌های سیاه و سفید تو
به پر «پرستوی عاشق» نمی‌رسد!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶ دیدگاه

آقای‌ صالحی! دست را باید برای «پرنده‌تر ز مرغان‌ هوایی» تکان داد

وطن امروز ۳۰ دی ۱۳۹۵

قهرمان یعنی
قاسم سلیمانی
و شیربچه‌های سپاه مقدس قدس
قهرمان یعنی
آن دلاوری
که بیرون مرزها می‌جنگد
تا دوباره اسکندر
و چنگیز
و صدام
لاله‌ها را
واژگون نکنند!
تا ابوبکرالبغدادی
فقط در خواب
تهران را فتح کند!
تا خرمشهر
دوباره نخواهد آزاد شود!
نه اتفاقا!
من می‌خواهم سوار گران‌ترین هواپیما شوم!
و با قطاری بروم مشهد
که در ایستگاه هفت‌خوان
جانم را نگیرد!
سردار دارد
برای زندگی من
ما
شما
می‌جنگد…
من اگر پدرم «سرهنگ» بود
آنقدر در مقام سرهنگ می‌نوشتم
که کاغذ کم ‌بیاورم!
و اگر پدرم «حقوق‌دان» بود
برایش «عینک» می‌خریدم
تا صفرهای فیش حقوقی مدیرانش را
با مستمری مادر شهید پیچک
مقایسه کند!
من با همه پرنده‌ها
دوست هستم
با مرغابی
مرغ دریایی
و حتی با «ایرباس»
من را اما
عروج «شهریاری»
عاشق پرواز کرد!
و اوج گرفتن «روشن»…
آهای رئیس سازمان انرژی اتمی!
دست را باید
برای «پرنده‌تر ز مرغان هوایی» تکان داد!
مثل اینکه متوجه نیستی
رئیس کدام سازمان هستی!
این غاز را
در عوض کوهی سیمان
که برجام‌تان
وارد قلب رآکتور شهریاری کرد
به شما دادند…
خیلی هم حالا
خوشحال نباش!
خوشحال باش
از چیز دیگری
از پرنده دیگری
از ریاستت بر «سازمان انرژی اتمی»
«مهرآباد» بی‌مهری کردی
به کلاس این سازمان
و به شأن شهدایش…
فیلمش هست!
برو دوباره خودت را ببین…
کاش برای انرژی اتمی هم
و برای خون رضایی‌نژاد
همین دست‌وپا را می‌زدی
کاش می‌دانستی
خون روشن شهریاری
خیلی بیشتر از
غاز اجاره‌ای می‌ارزد!
کاش آن ‌روز
به‌ جای «مهرآباد»
می‌رفتی «اراک»
اصلا می‌رفتی
سر خاک شهریاری…
و فاتحه می‌خواندی
برای همه حقوق‌دان‌های بی‌عینک!
برای همه دیپلمات‌های اعتدال!
نه!
قلب
جای ریختن سیمان نیست!
امان از ضعف بینایی…
امان از دیدن ایرباس
و ندیدن «قهرمان»
امان از دیدن ایرباس
و ندیدن «آسمان امن»
همه طیاره‌های دنیا
روی هم
مگر چقدر می‌ارزد؟!
ارزان فروختی
کلاس «رئیس سازمان انرژی اتمی» را
در روز فرود…
فرود هم‌زمان
یک فروند غاز
و یک دنیا عزت!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲۰ دیدگاه

فتح‌الفتوح‌تان را با دست خود پاره نکنید!

وطن امروز ۲۶ دی ۱۳۹۵

به موازات بدعهدی دشمن که البته از او جز دشمنی، انتظاری هم نیست، آنچه مسبب نقض مکرر برجام شده و می‌شود، نقض تدبیر است توسط همین مردمان دستگاه دیپلماسی دولت اعتدال! مصادیق متعددی دارد این «نقض تدبیر» که پله اول آن، بی‌گمان همان شعار عاری از عقلی بود که حتی صدای اصحاب هنر را هم درآورد: یعنی چه آخر که هر توافقی ولو توافق بد، از عدم توافق بهتر است؟! «پله آخر» نقض تدبیر هم، البته تا اینجای کار، همین است که جناب عراقچی فرمودند: «بابت نقض برجام، قصدی برای شکایت نداریم!» این مصداق مسلم نقض تدبیر، در شرایطی است که مذاکره‌کنندگان دولت اوباما که به قول و قرار خودشان هیچ اعتمادی نبوده و نیست، اینک از جانب دولت ترامپ، وعده می‌دهند که قول داده‌اند تحریم‌های ISA علیه ایران را اجرا نکنند! اگر هم اجرا کردند، قول داده‌اند تحریم‌های مدنظر، اثر نداشته باشد! آری! «خشت اول را چو بنهادند کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج!» وقتی موضع این مردمان مذاکره‌کننده در پله اول، این باشد که «هیچ توافقی بدتر از عدم توافق نیست» دشمن هم این‌چنین از موضع بالا سخن می‌گوید! و عین خیالش هم نیست که مکرر دارد نقض عهد می‌کند! و وقتی تمام واکنش مردمان دستگاه دیپلماسی دولت اعتدال، خلاصه در جوابی درگوشی می‌شود و دست آخر هم به اعتبار سخن آقای عراقچی، معلوم می‌شود هیچ قصدی برای شکایت وجود ندارد، دشمن مگر احمق است بیشتر نتازد؟! این‌ همه اما مقدمه‌ای بود برای آنچه در ادامه می‌خواهم بنویسم! صرف‌نظر از موضع ما درباره برجام، آقای روحانی! آقای ظریف! آقایان مذاکره‌کننده! مگر مدعی نبودید برجام، بهترین است؟! و آفتاب تابان است؟! و فتح‌الفتوح است؟! آیا این ‌همه شل و ول و درگوشی و بی‌شکایت نسبت به نقض آن، می‌خواهید از برجامی دفاع کنید که لااقل به‌زعم خودتان «شاهکار دولت اعتدال» است؟! اینگونه؟! اینگونه که در مواجهه با نقض مسلم برجام حتی به روایت خودتان، بسنده کنید به ۴ تا سخن علیه آمریکا، لیکن فقط و فقط درگوش چند نماینده مجلس؟! بعد هم اظهار فرمایش کنید که اساسا قصدی برای شکایت از آمریکایی‌ها نداریم؟! حتی ناظر بر آنچه از نظر خودتان هم «نقض فاحش برجام» است؟! من عذر می‌خواهم اما اینکه می‌شود پاره کردن برجام توسط خودتان! و با دست خودتان! وقتی واکنش شما حضرات به نقض آشکار برجام، اندک تناسبی با بدعهدی صورت‌گرفته نداشته باشد، حاوی این «پیام» به دشمن آمریکایی است که اگر می‌خواهی باز هم نقض عهد کنی، بسم‌الله! ما نه از تو شکایتی می‌کنیم، نه حتی یک موضع علنی و عمومی اتخاذ می‌کنیم! بر سر نماینده‌ای هم که مواضع درگوشی ما را رسانه‌ای کند، حاضریم در نهایت توان بکوبیم! با این دست‌فرمان، بیراه نیست اگر مدعی شویم دارید برجام را با دست خودتان پاره می‌کنید! وقتی رفتار و گفتار شما، فی‌الواقع دارد پیام «بیشتر بتازان!» و «بیشتر نقض کن!» را به سران کاخ سفید می‌دهد، آیا تحلیلی جز این‌ هم می‌توان داشت که شما با همین دست خودتان مشغول پاره کردن همان برجامی هستید که داعیه داشتید «فتح‌الفتوح» است؟! و آیا از آنچه مدعی بودید «آفتاب تابان» است، اینگونه می‌خواهید پاسداری کنید؟! اینگونه که دشمن، آن را مدام نقض کند و شما اما برایش این پالس را بفرستید که آسوده نقض کن! ما خوابیم! آقایان! با دست خودتان، فتح‌الفتوح‌تان خود را پاره نکنید! و اجازه ندهید این بالاترین حد از بی‌تدبیری و بی‌خردی در تاریخ ثبت شود؛ بودند مردمانی که هم توافق خود را فتح‌الفتوح می‌خواندند، هم با مخابره پیام «بیشتر بدعهدی کن!» به دشمن، خودشان با دست خودشان، فتح‌الفتوح‌شان را پاره‌پاره کردند! در آن‌صورت، قضاوت تاریخ، می‌شود این: یک چیزی برای خودشان می‌گفتند! برجام حتی نزد خودشان هم «فتح‌الفتوح» یا «آفتاب تابان» نبود! و «مجرایی برای لغو بالمره همه تحریم‌ها» نبود! اگر بود و اگر اندک قیمتی برایش متصور بودند، حراست می‌کردند از آن، نه آنکه بردارند پاره‌اش کنند! آقای روحانی! آقای ظریف! آقایان مذاکره‌کننده! ان‌شاءالله که قبول دارید، دارید با دست خودتان خاک می‌پاشید بر سر آفتاب تابان‌تان؟! لیکن این را هم قبول کنید؛ آفتابی که بتوان خاک بر آن پاشید، آن‌هم توسط مدعیان دوستداری‌اش، اساسا و اصولا آفتاب نیست! تابان‌بودنش پیشکش! القصه! برجامی که شما با دست خود، مشغول پاره‌کردن آن هستید، اگر آن‌طور که ادعا دارید «ضامن امن و امان این آبادی» بود، امن و امان ایران عزیز، الان باید پاره‌پاره می‌بود! بر دهانه این آتشفشان مذاب و بر کرانه این ‌همه جنگ اما الحمدلله سایه امنیت بر سر وطن و ابنای وطن بلند است امروز! چرا؟ چون ضامن امن و امان ما، نه توافق نقض‌شده توسط دشمن و پاره‌شده توسط مردمانی که شما باشید، بلکه از صدقه‌سر سرداری است که همراه شیربچه‌هایش در سپاه قدس، کوه‌ها و دشت‌ها و صحراها و بیابان‌ها را در سودای شهادت می‌دود تا «نام جاوید وطن» آوازی همیشه در اهتزاز باشد! شما فتح‌الفتوحی که نبود را پاره‌کردید هیچ، فتح‌الفتوحی هم که بود را با کوهی از سیمان پر کردید! و شکستید قلب رآکتور خودکفایی را! و قلب «ما می‌توانیم» را! هیهات! برجام پاره‌شده با همین دستان خودتان، نمی‌تواند و این لیاقت را ندارد که منت امنیت بر سر گریه‌های نوزادی بگذارد که وقتی دیده به جهان گشود، چند ماه هم از شهادت پدرش در جبهه خان‌طومان گذشته بود! گیرم تدبیر ندارید؛ آیا رحم و انصاف هم ندارید؟! اسلام رحمانی! چه دروغ بزرگی! تدبیر! چه دروغ بزرگی! اعتدال! چه دروغ بزرگی! لغو همه تحریم‌ها در همان روز اجرای برجام! چه دروغ بزرگی! فتح‌الفتوح! چه دروغ بزرگی! برجام، سایه شوم جنگ را از سر این کشور دور کرد! چه دروغ بزرگی! آمار رشد اقتصادی! چه دروغ بزرگی! از رکود عبور کرده‌ایم! چه دروغ بزرگی! هم چرخ کارخانه‌ها می‌چرخد و هم چرخ سانتریفیوژها! چه دروغ بزرگی! قدمی برنداشتیم الا آنکه با ابرمرد حکیم درمیان گذاشته باشیم! چه دروغ بزرگی! «بشنو سوز سخنم»! از «وطن ‌ای هستی من، شور و سرمستی من» جز کوهی دروغ باقی نمی‌ماند، اگر قرار بود توافق پاره‌پاره شما، ضامن امنیت «همه جان و تنم؛ وطنم، وطنم، وطنم» باشد!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱ دیدگاه

هان ای خرازی شهید! برادرت «قاسم» هم‌چنان بگوش است!

وطن امروز ۱۸ دی ۱۳۹۵

در سررسید، یادش را گرامی بدارند یا ندارند؛ نفری که در کابینه، مافوق وزرا می‌نشیند، حواسش باشد یا نباشد؛ خود را مدیون خون شهدا بداند یا نداند؛ حضرات میدان سیاست «سه‌راهی شهادت» را به یاد بیاورند یا نیاورند؛ اصلا بشناسند یا نشناسند؛ آقای رئیس، دقایقی از نطق پیش از دستور خود را به «شبهای قدر انقلاب اسلامی» اختصاص بدهد یا ندهد؛ اصحاب بهارستان در باغ باشند یا نباشند؛ «السابقون» را قدربدانند یا ندانند؛ روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها و جراید، از «لندکروز آتش‌گرفته حاج‌بخشی» چیزی بنویسند یا ننویسند؛ فریاد «ماشاءالله حزب‌الله» آن‌هم در بحبوحه خون و خطر را پوشش بدهند یا ندهند؛ سر نترس دلاورمردان جبهه جنوب را دوباره منعکس کنند یا نکنند؛ حواس شبکه‌های اجتماعی، جمع باشد یا نباشد… هیهات! ما ۳۰ سال پیش این روزهای امن و امان خود را فراموش نمی‌کنیم! و سالگرد عملیات «کربلای ۵» را فراموش نمی‌کنیم! و «حنابندان شهادت» را فراموش نمی‌کنیم! و آن جمله معروف و خودمانی شهید سعید شاهدی که «برادر! شلم کجا بودی؟!» را فراموش نمی‌کنیم! و گریه‌های سنگر «امن یجیب» را فراموش نمی‌کنیم! و خنده‌های سردار شرق ابوالخصیب را فراموش نمی‌کنیم! و مستند «علمدار» را فراموش نمی‌کنیم! و «روایت فتح» حاج‌حسین خرازی را فراموش نمی‌کنیم! و «آن آستین خالی که با باد، این‌سو و آن‌سو می‌رفت» را فراموش نمی‌کنیم! و خانه کوچک فرمانده اصفهانی در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر زاینده‌رود را فراموش نمی‌کنیم! و «اسوه شب‌شکاران» را فراموش نمی‌کنیم! و «فخر طلایه‌دارن» را فراموش نمی‌کنیم! و «بلبل خوش‌الحان خمینی» را فراموش نمی‌کنیم! و «قاسم و رضا» را فراموش نمی‌کنیم! و آن «بولدوزرچی را که بر کوهی از ماشین نشسته بود و کوهی از خاک را جابه‌جا می‌کرد» فراموش نمی‌کنیم! و جنگ سخت در «جزیره بوارین» را فراموش نمی‌کنیم! و «موانع مثلثی» را فراموش نمی‌کنیم! و «کانال پرورش ماهی» را فراموش نمی‌کنیم! و شبهای متاثر از نور منور، روشن‌تر از روز را فراموش نمی‌کنیم! و غبطه خمینی به چهره نورانی مردان جبهه صاحب‌الزمان را فراموش نمی‌کنیم! و لرزیدن شانه پرستوها در حسینیه جماران را فراموش نمی‌کنیم! و هیچ‌کدام از کربلاهای سال ۶۵ را فراموش نمی‌کنیم! و داستان مقاومت ولو با دستان بسته را فراموش نمی‌کنیم! و بغض «کربلای ۴» را فراموش نمی‌کنیم! و در امتداد آن بغض، بازشدن جاده‌ها در «کربلای ۵» را فراموش نمی‌کنیم! و گریه‌های از سر شوق را فراموش نمی‌کنیم! و ایمان را و اخلاص را و اخلاص را و اخلاص را فراموش نمی‌کنیم! و تاکید مدام بر «ما چه کاره‌ایم؟ کار خدا بود!» را فراموش نمی‌کنیم! و آن حجم عظیم آتش را فراموش نمی‌کنیم! و جانبازی «عباس‌های تشنه‌لب» را فراموش نمی‌کنیم! و رد قناسه‌ بر صورت ‌بسیجی‌ ۱۷ ساله را فراموش نمی‌کنیم! و شهدای لب‌تشنه خاک شلمچه را فراموش نمی‌کنیم! و بادگیرهای زیبای سرمه‌ای را فراموش نمی‌کنیم! و سرمه شهادت بر چشمان مجاهدی در لباس روحانیت را فراموش نمی‌کنیم! نه! ما طلبه و دانشجو و کارگر و کارمند شهید کربلای ۵ را فراموش نمی‌کنیم! و ۳۰ سال پیش از این حاج‌قاسم را فراموش نمی‌کنیم! و دویدن مجنون‌وار، دنبال لیلای شهادت را فراموش نمی‌کنیم! و «حدیث دشت عشق» را فراموش نمی‌کنیم! و «فرهنگ مقاومت» را فراموش نمی‌کنیم! و «بوسه‌ امام بر دست و بازوی رزمندگان» را فراموش نمی‌کنیم! و ایستادگی بچه‌های جبهه در آخرین سالیان جنگ را فراموش نمی‌کنیم! و «انهدام دژهای تسخیرناپذیر دشمن» را فراموش نمی‌کنیم! و غریو «الله اکبر» پس از بازشدن هلالی‌های ۲ و ۳ را فراموش نمی‌کنیم! و رشادت جوانمردان «لشکر ۵ نصر» را فراموش نمی‌کنیم! و نماز شبهای رزمندگان «لشکر ۱۰ سیدالشهدا» را فراموش نمی‌کنیم! و شهادت بسیجیان «لشکر ۴۱ ثارالله» را فراموش نمی‌کنیم! و مظلومیت شهدای «لشکر ۱۷ علی‌بن‌ابی‌طالب» را فراموش نمی‌کنیم! نه! ما «کربلای ۵» را فراموش نمی‌کنیم! و باذن‌الله، اجازه نمی‌دهیم روزگار، ذائقه‌مان را عوض کند! امروز برای ما، فردا صبح همان دیشبی است که «خواب بابا» را دوباره دیدیم! و «نور بهشتی» هرگز از چهره پدران ما نخواهد رفت! کجایید «گروه سرود بچه‌های آباده»؟! کجایید «برادرهای من»؟! گفت: «آه جبهه، کو برادرهای من؟!» آری! ما هنوز هم با صدای آهنگران صفا می‌کنیم! و از سنگر شهادت، سنگر خوبتر و قشنگتری سراغ نداریم! و از برادران جبهه، برادران بهتری سراغ نداریم! هنوز هم ما «پیران توپخانه» می‌بینیم! و زیارت عاشورای منصور در دهه ۶۰ گوش می‌دهیم! این‌همه کانال، هیچ‌کدام برای ما «کمیل» نمی‌شود! کمیل را با های‌های اشک می‌خواندند بچه‌های کربلای ۵ و والفجر ۸ و خیبر و بدر! هان ای کسانی که دنبال مرد می‌گردید! هان ای کسانی که دنبال جرعه‌ای آسمان می‌گردید! شبهای کربلای ۵ پر از ستاره بود! و هنوز هم پر از ستاره است! پر از نفس! و پر از زندگی! پر از هستی! و پر از امید! به چشم‌های «علمدار» بنگرید! هنوز دارد می‌خندد در شرق ابوالخصیب! الا ای سردار کربلای ۵! برادرت «قاسم» هم‌چنان بگوش است! ۳۰ سال پیش با تو، دیروز در کربلا و امروز در مرز قدس شریف! و خدا برای ما اینگونه مقدر کرده است که با همان بیسیم «کربلای ۵» خبر مرگ اسرائیل مخابره شود!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳۹ دیدگاه

انقلاب در «انتظار»

وطن امروز ۱۲ دی ۱۳۹۵

خدا بخواهد بنا دارم نوشته‌های صاحب‌الزمانی خود را کتاب کنم. مشخصا آن‌ دست از نوشته‌ها که از صدر تا ذیل، نجوا بوده با امام عصر. در بخت خوش ما، همین بس که همچو امامی داریم و در حال بد ما، همین بس که دست‌مان از دامان همچو امامی کوتاه است! بالاتر از این پریشان‌حالی هم آیا متصور هست که امام داشته باشیم و معصوم داشته باشیم و فریادرس داشته باشیم لیکن هیچ ندانیم کجاست؟! و هیچ نبینیمش و نشناسیمش؟! خوش به حال مردم بالانشین! خوش به حال قاضی بزرگ! خوش به حال آن خیاط که تار و پود عشق می‌زد! خوش به حال مرحوم نخودکی! خوش به حال خوشوقت! خوش به حال بهجت‌العرفا! خوش به حال آن باربر بازار اصفهان که هیچ‌کس نمی‌دانست سر و سری دارد با حضرت یار! خوش به حال اهل کتمان! خوش به حال شهید کربلای ۵ که در «سه‌راهی شهادت» آغوش امام خود را تجربه کرد! خوش به حال لب‌تشنگان شرق ابوالخصیب! و شهدای گردان حبیب! خوش به حال امام‌زمانی‌ترین بچه‌های خمینی! خوش به حال شهید ابراهیم هادی! خوش به حال امام! و نماز شب‌هایش! و خوش به حال حضرت آقا و آخرین جملات خطبه‌‌های آدینه‌اش! با آرزوهای من گنهکار، چه خاطراتی دارند مردان جبهه صاحب‌الزمان! آهای حضرت مداح! «به خوبا سرمی‌زنی، مگه بدا دل ندارن»، هرچند حرف دل بود اما دوره‌اش تمام شد! تا الان گفتی، ما هم حال کردیم اما بر فرض که دل داشته باشیم؛ دل داشتن ما بدها، به چه کار حضرت می‌آید؟! بدی مثل من که برای خوب شدن، مساعی ندارد، دل داشته باشد یا نه، واقعا به چه کار حضرت می‌آید؟! «به خوبا سر می‌زنی…»، این باید باشد ادامه‌اش؛ «حق ما بدها همین است!» آری! تاوان دل شست‌وشو ‌نکرده امثال مرا دارد پس می‌دهد حضرت یار، که این ‌همه عقب می‌افتد فریضه ظهور! و امر موعود! جز این است؟! و جز این است که اگر ما بدها واقعا «دل» داشتیم، تا الان صاحب‌الزمان آمده بود؟! اساسا غیبت، حادث شد، ناظر بر دل نداشته ما! ما بدها! و الا یک سئوال: دل ابنای آدم، همین من و تو، اگر حکایت دل آیت‌الله قاضی بود، آیا اصلا امام، غیبت می‌کردند؟! گفت: «با من صنما! دل، یک‌دله کن»! تجدیدنظر که نه، باید رسما انقلاب کنیم علیه آنچه تا الان اسمش را گذاشته بودیم «دل»! و گذاشته بودیم «انتظار»! خیال‌تان را راحت کنم! تا صاحبدل نشویم و تا تکلیف خودمان را با مقوله غیبت، مشخص نکنیم و تا گریبان این روزگار لعنتی را با محکم‌ترین و انقلابی‌ترین مشت ممکن نگیریم، همینی است که هست! خرواری «خبر» بی‌هیچ خبری از یار در سفر! «انگار نه انگار، امام زمان‌شان غایب است» گمانم جمله‌ای باشد که حضرت، بعد از مشاهده رفتار و گفتار ما، بر دل آسمانی‌شان جاری کرده باشند! نه! دعوت من به سکوت نیست! از قضا به فریاد بیشتر است! فریاد انقلابی‌تر! دوباره می‌گویم نه! دعوت من به سکون نیست! از قضا به حرکت بیشتر است! حرکت انقلابی‌تر! ما نیاز داریم به انقلاب علیه بدبودن‌های‌مان! علیه دروغ‌ها، تهمت‌ها، غیبت‌ها… وعلیه گناه بی‌تفاوتی در قبال حق‌خوری‌ها و حقوق‌خواری‌ها! از سویی باید مراقب باشیم غیبت نکنیم و تهمت نزنیم و دروغ نگوییم و از دیگر سو باید مراقب باشیم مبادا به اسم رعایت اخلاق، «فرمان ۸ ماده‌ای» تنها بماند! آری! بصیرت سخت است! بصیرت یعنی کار در معدن اما معدن زمان! بصیرت یعنی برای پیروزی در انتخابات، کمتر بر طبل تفرقه و منم‌منم بکوبیم و البته فراموش نکنیم که پیروزی در هیچ انتخاباتی، جای خالی صاحب‌الزمان را برای ما پرنمی‌کند! می‌دانید شکست ما در کدام انتخابات بوده؟! باید بازگردیم به قرن‌ها پیش، آنجا که با گناهان خود، من‌جمله گناه بزرگ بی‌بصیرتی و منیت، زندگی بدون معصوم را انتخاب کردیم! خیال می‌کردیم با دل بد هم زندگی ممکن است! و در فراق زندگی، دل خوش کردیم به شعر «مگه بدا دل ندارن»! البته که ما بدها دل نداریم! خوب است انقلاب را از همین شعر، شروع کنیم! دل اگر داشتیم که بد نمی‌شدیم! القصه! برای جمع‌آوری مطالب، مرور می‌کردم تیتر یک‌ها را و خبرها را! واقعا چه کار کرده آدمیزاد با خودش؟! و کجا دارد می‌رود؟! فریادرسی می‌خواهیم حضرت منتقم! فی‌الحال اما حواس‌مان تنها به یک چیز جمع است! و آن اینکه امام زمان‌مان غایب است! باشد ما صاحبدل شویم. باشد زیارت کنیم روی نوح کشتیبان را! و ابراهیم در گلستان را! و عیسای در آسمان را! و جمله خوبان را! که تو… آری! تو هم یوسفی و هم یعقوب! هم یحیی و هم ایوب! به سر آمده اما صبرمان مهدی‌جان! آخر ما سر یحیی را نداریم! و چون ابراهیم، تاب آن هجرت آتشین را نداریم! آخر ما نوحه‌ نوح را نداریم! گریه در فراق تو، چشم پیر کنعان می‌خواهد! و ما چشم یعقوب نداریم! خدایا! رحمی…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۸ دیدگاه