«جمهور»، تو «چال» و «رئیس‌جمهور»، «توچال»!

این درست که از امروز تا روز انتخابات، بیش از پیش باید مراقب زمین بازی با حسن روحانی باشیم و حواس‌مان به این مهم باشد که او معین‌ کننده‌ی زمین این رقابت نباشد و مباحث را از «زمین اقتصاد» به زمین دیگری نکشاند، لیکن به جد بر این باورم که انتشار تصاویری از جنس تصویر توچال، آنهم توسط صفحه خود رئیس‌ قوه مجریه، هیچ دردی از دردهای ایشان را درمان نخواهد کرد! واضح است که توچال رفتن یا حتی عکس‌ گرفتن با جماعت دخی، برای نامزدهای انتخابات ریاست‌جمهوری، منع قانونی ندارد، اما با علم بر این موضوع و از آنجا که تا ریاست‌ حسن روحانی بر قوه اجرا، هنوز چند ماهی باقی مانده، خودتان را بگذارید جای جماعت قابل توجهی از جمهور که صرف‌نظر از عقیده‌های متفاوت و سلیقه‌های مختلف، و متاثر از بی‌تدبیری‌ها و خلف وعده‌های ۴ سال اخیر، ایام عید را دارند به سختی می‌گذرانند؛ نه پولی برای خرید دارند، نه تدارکی برای سفر! آنچه دارند، قسط عقب‌افتاده است و‌ بدهی و بیکاری و شرمندگی نزد اهل و عیال! آیا با وجود این وضع، و بعد از مشاهده‌ی تصویر رئیس‌جمهور فعلی مملکت، حین زیارت همراه با مخلفات توچال، نخواهند گفت: «جمهور»، تو «چال» و «رئیس‌جمهور»، «توچال»؟! و چقدر هم خجسته! که صفحه خود حسن روحانی، منتشرکننده عکس بوده!

شرحی اما بر عکس خودم: عکس، خانم آبرومندی را نشان می‌دهد که برای جبران بدبیاری‌‌ها و بدهکاری‌ها و بیکاری‌ها و شرمندگی‌ها و مساعی غالبا نافرجام همسر خود، آستین همت بالا زده و فرش این و آن را می‌شوید و درآمدی ولو بسیار اندک، کسب می‌کند! فرض کنید همین خانم، که می‌بینید؛ چادری هم نیست، عکس مذکور را ببیند! خدایی آه نمی‌کشد که: «جمهور»، تو «چال» و «رئیس‌جمهور»، «توچال»؟!

جناب آقای روحانی! برعکس عکس این پست، یخ عکس فوق‌الذکر نخواهد گرفت! پس منتظر رونمایی از تصاویر بعدی شما می‌مانیم! بگذریم که مشکلات حضرتعالی، بسیار وخیم‌تر از آن است که با انتشار عکس، خواه عکس توچال و خواه عکس تو چال حل شود! گفت: «تو خود حجاب خودی…»! آری! مشکل از بی‌تدبیری شماست، نه عکس‌های‌تان و نه افراد کناری عکس‌های‌تان! شما به جوانان این مملکت، صرف‌نظر از هر ظاهری، ده‌ها وعده اقتصادی محقق‌نشده، بدهکارید، نه انتشار یک‌طرفه تصاویر خودتان با ایشان!

کانال تلگرامی قطعه ۲۶: telegram.me/ghete26

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۵ دیدگاه

تبریک «قطعه ۲۶» در آستانه «بهار فاطمی»

تا جان در بدن دارم، این رسم خوب وبلاگ «قطعه ۲۶» را در آستانه هر سال نویی، تکرار می‌کنم و «عید نوروز» را که البته امسال در تقارن با «میلاد حضرت صدیقه کبری» قرار گرفته، به همه شما دوستان همیشه همراه تبریک عرض می‌کنم. دعا می‌کنیم و امیدواریم که سال ۱۳۹۶ خاتمه‌ای باشد بر عصر غیبت. دعا می‌کنیم و امیدواریم که در انتخابات مهم سال ۹۶ آنچه خیر انقلاب اسلامی و ملت ایران است، رقم بخورد. دعا می‌کنیم و امیدواریم تلخی‌ها و سختی‌های سال نود و رنج، در سال جدید، مبدل به شیرینی‌‌‌ها و آسانی‌ها شود. دعا می‌کنیم و امیدواریم سال پیش رو، سالی سرشار از خوشی و خرمی و مهربانی و ایمان و اخلاق برای همه ما باشد. در نهایت، تمنایی از شما همسنگران عزیز و آن اینکه مثل همیشه التماس دعا…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۹ دیدگاه

چون هنوز «شهید» می‌آورند

تقدیم به حضرت ام‌البنین

وطن امروز ۲۴ اسفند ۱۳۹۵

نمی‌دانم بنویسم به حساب دولت و بوقچی‌هایش در جراید زنجیره‌ای که از فرط تقصیر، تا روزی ده‌ها سوژه واجب‌الانشا به روزنامه‌نگاری چون من ندهند، روزشان شب نمی‌شود یا به حساب قلت سعادت که بعد از ۱۵ سال روزنامه‌نگاری و نوشتن هر ساله در شب وفات خانم ام‌البنین سلام‌الله‌علیها، امسال این توفیق از راقم این سطور سلب شد! قطعا بهتر بود این متن، همان روز یکشنبه ۲۲ اسفند منتشر می‌شد اما تا بیش از این دیر نشده، سلامی و صلواتی نثار «مادر پسران» که الحق شیرزنی بود بی‌بدیل! بگذار قصه بگویم! روزی از روزهای خوب خدا که زائر مدینه بودم، بعد از نماز صبح در مسجدالنبی، طبق روال، داشتم می‌رفتم طرف بقیع که دیدم پیرزنی دارد ویلچرش را همان طرف هدایت می‌کند! می‌خواست برود محل اجتماع خانم‌ها که اگرچه بیرون محوطه بقیع بود اما نزدیک‌ترین جا بود به مزار حضرت فاطمه کلابیه! فقط یک نرده فاصله! با توجه به ازدحام جمعیت، پیرزن از من خواست خیلی ویلچرش را جلو نبرم! و بعد بنا کرد سخن گفتن با خانم اما با زبان اشک! گریه می‌کرد گویی باران بهار! راستش دریغم آمد بروم! حس کردم اگر بمانم، چیزها دستگیرم می‌شود از نجوای پیرزن با خانم ام‌البنین! و اینکه اصلا چگونه باید با ایشان سخن گفت! و از کجا شروع کرد! پس همان‌جا پشت ویلچر ایستادم تا به بهانه کمک در برگرداندن پیرزن، حرف‌هایش را گوش کنم لیکن برای دقایقی، فقط گریه می‌کرد پیرزن، بی‌آنکه چیزی بگوید! تازه داشتم می‌فهمیدم یعنی چه اینکه می‌گویند «عشق، زبانی جز اشک، نمی‌شناسد»! خوشبختانه اما تفسیر این گریه‌ها را هم شنیدم، آنجا که عاقبت، پیرزن به حرف افتاد: «سلام حضرت ام‌البنین! عمری برایت سفره انداختم، برای همین لحظه که از نزدیک بگویم سلام حضرت ام‌البنین! خانم‌جان! عباس من به فدای عباس تو! پیش تو، اصلا حیا می‌کنم حرفی از این بزنم که من هم مادر شهیدم! داغ را تو دیدی که فرزندت علمدار کربلا بود! ماه بنی‌هاشم بود! امید خیمه‌ها بود! سقای بچه‌ها بود!» البته باز، ادامه داشت حرف‌های پیرزن اما بیشتر با همان زبان آشنای اشک! القصه! گرم و گیرا مشغول گریه بود که ناگاه، سر و کله شرطه‌های سعودی پیدا شد! چاره‌ای نبود الا رفتن! جایی از صحن مسجدالنبی را نشانم داد به این نشانه که محل تجمع کاروان‌شان است! بردمش همان‌جا! تا برسیم، از «عباس» پرسیدم! و فهمیدم که هنوز پیکرش برنگشته! «هنوز» یعنی تا اواسط سال ۸۹! سالی که حج رفتم! از ۸۹ تا امسال، مقاطع مختلفی، پیکر پاره‌ای از شهدا تفحص شده‌ است! الساعه دارم به این فکر می‌کنم که عاقبت آیا عباس پیرزن، به مادر سالخورده خود، رخ نشان داد یا نه! و اصلا یک چیز دیگر! مادر شهیدی که رو نداشت نزد ام‌البنین، سخن از عباس خود بگوید، الان که دارم این متن را می‌نویسم، در قید حیات هست؛ نیست! اگر هست، کمک‌حالی دارد؛ ندارد! اگر نیست، عباس خود را عاقبت دید و رفت یا رفت که ببیند! راستی که چقدر ما نمی‌دانیم! و چقدر من نمی‌دانم! من فقط این را می‌دانم که این، آخرین سخن پیرزن بود با من: «اینکه نمی‌دانم جگرگوشه‌ام پیکرش کجاست و اصلا پیکری دارد یا نه، دل تنگم را تنگ‌تر می‌کند، داغم را داغ‌تر می‌کند اما به ام‌البنین که نگاه می‌کنم، می‌گویم عباس من، به فدای عباس ام‌البنین!» آنقدری قصه و داستان، خوانده و نوشته‌ام که بدانم برای «پایان»، همین آخرین سخن پیرزن، جای مناسبی است اما یکشنبه که مصادف با سالروز وفات حضرت ام‌البنین بود، از آن‌سوی اروند، باز هم شهید آوردند! خبری که مع‌الاسف، گم شد لابه‌لای اخبار! و چندان که باید، دیده نشد! شاید هم شب عید است و سرمان شلوغ! بازتر کنم این روضه را؟! «از جنگ، ۳۰ سال است گذشته، هنوز اما دارند شهید می‌آورند!» با چه نیتی و با کدامین پسوند و پیشوند، کاری ندارم لیکن گمانم هست همه ما شبیه این جمله را گفته باشیم، ولو برای یک بار شده! سخنی بگویم و عرضم تمام! می‌دانید چرا گزینه‌های نظامی، از روی میز دشمن، سالیان سال است هرگز تکان نمی‌خورد و هرگز عملیاتی نمی‌شود؟! چون هنوز دارند شهید می‌آورند! خیلی بیش از اینها باید شهید می‌دادیم، آن‌هم نه در بیرون مرزها، بلکه دوباره در داخل، اگر از همان جنگ و از همان دفاع حقیقتا مقدس، هنوز شهید نمی‌آوردند! گویی نه فقط برای ما، بلکه به جای ما هم جنگیدند عباس‌های تشنه‌لب دشت عباس و اسطوره‌های بااخلاص ام‌الرصاص و بسیجی‌های دوئیجی و پهلوشکسته‌های شلمچه و مردان بی‌ادعای فکه و طلایه‌داران طلائیه و خط‌شکنان مجنون و بچه‌های هور و کمیل‌خوان‌های ابوالخصیب و شب‌زنده‌داران حاشیه اروند و رادمردان ارتفاعات الله‌اکبر! آری! هنوز شب‌های موشکباران بود، اگر هنوز شهید نمی‌آوردند! من یکی که گمان نکنم جنگ را قطعنامه پایان داد، که ما حتی بعد از قطعنامه هم مجبور به عملیاتی به بزرگی مرصاد شدیم! آنچه بر جنگ، خاتمه داد و تا امروز هم خاتمه داده و سالیان سال است ضامن امن و امان ما در این آتشفشان همیشه فوران منطقه بوده، از صدقه‌سر همین است که هنوز دارند شهید می‌آورند! اگر اینگونه نبود که هنوز شهید بیاورند، نه هر از چند وقت در خان‌طومان و حلب، بلکه هر روز و در همین ایران خودمان باید شهید می‌دادیم! اینکه حضرت آقا از جنگ دلاورانه و دلیرانه این شهدا، تعبیر به «نفس‌کشیدن ملت» کردند، یکی هم یعنی تدبر در این مهم که اگر هنوز شهید نمی‌آوردند، ناچار باید در هوای موشکباران، نفس می‌کشیدیم! پس معانی مختلفی دارد اینکه هنوز دارند شهید می‌آورند! «هنوز دارند شهید می‌آورند» یعنی تا خون شهدای جمهور هست، هیچ رئیس‌جمهوری حق ندارد منت امنیت بر سر ملت بگذارد! به‌واسطه یک توافق «تقریبا هیچ» که اصلا حق ندارد! وقتی آسمان، این‌همه غبارآلود است، مگر از دل خاک، هوایی تازه جست‌وجو کنیم! و مگر زیر تابوت لاله‌ها، نفسی تازه کنیم! کجایی همسفر مدینه؟! با زبان اشک، دلم نجوای تو را می‌خواهد؛ با مادر پسران… همه پسران، که بی‌شک «ام‌البنین» مادر تمام شهیدان تاریخ است!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۳ دیدگاه

معیار اول؛ عبور از سیم‌خاردار نفس

وطن امروز ۱۹ اسفند ۱۳۹۵

در حدود کمتر از ۱۰ روز، ۲ بار تاکید بر مقوله بسیار مهم عبور از سیم‌خاردار نفس، یعنی از نظر رهبر صاحب‌نظر انقلاب، نمی‌توان ادعای انقلابی‌گری داشت، بلکه نمی‌توان ادعای پیروی از ایشان داشت، الا آنکه این نفس سرکش را به تعبیر زیبای «راوی فتح» بمیرانی، پیش از آنکه بمیرانند! آری! ادعای انقلابی‌گری را که همه دارند، لیکن خامنه‌ای هم مثل خمینی، برای پذیرش هر آن ادعای بزرگی، در وهله اول، شرط عبور از خود را و عبور از نفس را و عبور از اسم و رسم را می‌گذارد! اینکه خمینی گفت: «خرمشهر را خدا آزاد کرد» یا اینکه خامنه‌ای می‌گوید: «در یوم‌الله ۹ دی، دست قدرت خدا را باید دید» یعنی انقلاب اسلامی رهبرانی داشته و دارد که علی‌الدوام قید «خود» را می‌زنند و «خدا» را نشان می‌دهند! خدا در رفتار و گفتار و صدالبته نیت ما متجلی نمی‌شود الا به عبور من و ما از سیم‌خاردار نفس! ایام شهادت «همت» است! «سردار خیبر» اگر از سیم‌خاردار نفس عبور نکرده بود، یارای این را نمی‌داشت که نزد محبوب، سر ببازد! «برادران باکری» هم! «برادران دستواره» هم! «شهدای هسته‌ای» هم! «سبک‌باران این جبهه آخرالزمانی» هم! آری! آدمی تازه وقتی قیمت می‌یابد و بزرگ می‌شود و می‌تواند ادعاهای بزرگ داشته باشد که در قدم نخست، پا بگذارد روی نفس! از خود که عبور کنی، عالم را حقیقتا «محضر خدا» می‌بینی! و آن‌وقت، معصیت، دیگر مجالی در سکنات تو ندارد! در دوران دفاع مقدس، اسطوره‌های ما، امثال همین سردار شهید همدانی و رزمنده همدانی و دیگر نازنینان که خود دانی، به موازات جنگ با دشمن، اسلحه‌ دیگری هم داشتند به نام «تقوای الهی» که با آن نفس خود را می‌کشتند! سید شهیدان اهل قلم هم نیک اگر بنگری، ابتدا نفس خود را فتح کرد و آنگاه «راوی فتح» خرمشهر و خیبر و فتح‌المبین شد! با همه اینها، تاکید مؤکد و ویژه حضرت آقا بر مقوله «عبور از سیم‌خاردار نفس» را بشارت ایشان می‌دانم برای آغاز «دوره‌ای جدید»! و «حیاتی نو»! زمانه‌ای که «خود» باید رنگ ببازد تا «خدا» آماده ببیند ما را و مهیا ببیند ما را برای امر عظیم ظهور! اصلش را بخواهی، «غیبت» جریمه ما ابنای آدم بود برای گناه بزرگ گرفتاری در سیم‌خاردار نفس! آری! ما گرفتار نفس خود شدیم که خدا «مهدی فاطمه» را از دیده ما پنهان کرد! حال اگر دوباره می‌خواهیم آفتاب را ببینیم، باید خود را نبینیم! و باید از خود بگذریم! و باید از سیم‌خاردار نفس عبور کنیم! نیروی انقلابی، قبل از هر چیزی، ابتدا باید علیه من و منیت و نفس و نفسانیت خود انقلاب کند! و از قضا، فرق «مکتب ولایت فقیه» با دیگر مکاتب و فرق «حزب‌الله» با دیگر «احزاب» در همین است که اینجا، دعوت اول، دعوت به عبور از خود به مقصد حضرت باری‌تعالی است! و متاثر از همین دعوت است که جوان ایرانی «شهید مدافع حرم» می‌شود! «شهریاری» می‌شود! و اسطوره‌ای مثل «پیر دلاور جبهه‌ها» می‌شود که در «کربلای ۵» دامادش را در حال پرپرشدن می‌بیند اما از ورای این صحنه دلخراش هم، باز خدا را می‌بیند، نه خود را… و بلند فریاد می‌زد: «ماشاءالله حزب‌الله»! «حزب‌الله» را همین افتخار بس که رهبرش توصیه دارد به عبور از خود! و پا گذاشتن بر نفس! از ملزومات زندگی در این زمانه منتظر، گمانم همین «عبور از سیم‌خاردار نفس» است! «مهدی فاطمه» منتظر گرفتار نمی‌خواهد! آنکه گرفتار نفس است، اصلا و اساسا نفس، آنقدر او را به خود مشغول می‌کند که هیچ مجال نکند به معنای درست کلمه «منتظر» باشد! منتظر آفتاب، لاجرم باید از سیاهی‌ و ظلمت نفس عبور کرده باشد! در نهایت، پیشانی بر خاک می‌گذاریم و خدا را سپاس می‌گوییم بابت نعمت گرانقدر رهبری خداباور! چه نعمتی بالاتر از اینکه زعیمی داشته باشی متواصی به عبور از خود به مقصد خدا؟! و متذکر به بالاترین مرتبه‌ها؟! داریم می‌بینیم دور و بر خودمان را! جماعتی هستند که یکی می‌خواهد رئیس‌شان را به الفبای اخلاق و بدیهیات ادب و مسلمات فهم و شعور سفارش کند! مشکل ما با این جماعت، اصلا سیاسی نیست و اساسا به وادی سیاست نمی‌رسد! ما با این جماعت مشکل داریم، سر همین اعتقادات! و سر همین نفسانیات! این کجا که خود را ذیل خدا تعریف کنی، این کجا که ذیل کدخدا؟! این کجا که امیدت به خدا باشد، این کجا که امیدت به کدخدا؟! چقدر هم عمل کرد به وعده‌ها! خدایا! خداوندا! ای قادر متعال! ای خالق هستی! ستایش، تنها تو را سزاوار است… تنها و تنها تو را! تو آن وعده‌دهنده‌ای هستی که تخلف از عهدت نمی‌کنی! و همچنان که نوح و ابراهیم و موسی را از توفان و آتش و دریا عبور دادی، ما را نیز از این روزگار لعنتی غیبت عبور خواهی داد! و از نفس خود نیز… ان‌شاءالله! ما یک ذره هم تردید نداریم که تو «مهدی فاطمه» را خواهی فرستاد! آن‌روز آنقدر شیرین است و آنقدر بزرگ است و آنقدر یوم‌الله است که گویی هستی را تازه می‌خواهی خلق کنی! گویی این همه که آمده و رفته، آمده‌اند و رفته‌اند؛ مقدمه‌ای بودند برای گرامی داشتن مقدم بقیة‌الله! کعبه نفسی تازه خواهد کرد، روز وصال! قال الله الحکیم فی کتابه: «و نرید أن نمن على الذین استضعفوا فى الأرض و نجعلهم أئمّه و نجعلهم الوارثین».

ارسال شده در صفحه اصلی | ۷ دیدگاه

«فشار کار» یا «فشار بیکاری»؟!

وطن امروز ۱۴ اسفند ۱۳۹۵

وزیر بهداشت ضمن عذرخواهی از فرماندار بدره، مدعی شده فشار کار باعث اهانت به ایشان و فی‌الواقع تمام مردم این شهر استان ایلام بوده است! حال، جای این سؤال از آقای هاشمی است: اگر فشار کار روی یک وزیر -از دولتی که اتفاقا تمام گله مردم از کم‌کاری بی‌سابقه این دولت است!- گاهی می‌تواند آنقدر زیاد شود که زبان به فحش و ناسزا باز کند، چه کند و چه به دولت بگوید آن جوانی که متاثر از فشار بیکاری، ۲ سال است ازدواجش به تاخیر افتاده؟! چه کند و چه به دولت بگوید آن مردی که به واسطه از دست‌دادن شغلش در همین دولت اعتدال، مدام باید شرمنده زن و فرزند و زندگی باشد؟! چه کند همین مرد و چه به دولت بگوید وقتی آقای روحانی، اعتراضش به بیکاری را رسما و علنا شعار می‌خواند؟! و چه کنند و چه به دولت بگویند مردمی که چند ماه است یارانه‌شان قطع شده، بی‌آنکه یک کلام، دولت اعتدال توضیح دهد با چه متر و معیاری اقدام به حذف افراد از فهرست یارانه‌بگیران می‌کند؟! وانگهی! جوری وزیر بهداشت از فشار کار حرف می‌زند کأنه این دولت چقدر حالا کار می‌کند! الساعه یاد حرف چند روز پیش وزیر ارشاد افتادم که ۶ وزیر برای حل مشکل بازی «کلش‌آو‌کلنز» وارد گود شده‌اند! اگر کار یعنی این، خوب است مواظب باشند حضرات یک‌وقت زیر فشار این همه کار طاقت‌فرسا کمرشان نشکند! باورم هست فقط دولتی و دولتمردی، در آخرین ماه‌های خود، زبان به سخن زشت باز می‌کند و این ‌همه از روی عصبانیت حرف می‌زند که دستش از ارائه کارنامه قابل و نمره فاخر کوتاه است! حتم دارم اگر کاری و کارنامه‌ای برای ارائه می‌داشتند، این‌همه حرف بد نمی‌زدند! این ‌همه از روی عصبانیت حرف نمی‌زدند! اصلا این‌ همه حرف نمی‌زدند! این زبان دراز به ناسزا، فی‌حد ذاته، خبر از کارنامه‌ای می‌دهد تقریبا هیچ! تقریبا صفر! و تقریبا مردودی! و الا چرا با کار و کارنامه خود، سخن با مردم نمی‌گویند؟! آری آقای وزیر بهداشت! فشار یعنی فشار بیکاری… پس بفرمایید ناظر بر این فشار، جوان بیکار چه باید به دولت و دولتمرد بگوید؟!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶ دیدگاه