آقایان افساد‌طلب! «مأمون» امروز کجاست؟

وطن امروز ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

سلطان مهربانی! پادشاه میهمان‌نوازی! ذات نور! منبع گرما! آفتاب‌تر از آفتاب! تجلی طلوع! صاحب کرامت! مولد جود! سرچشمه رضا! شرط توحید! قلعه دین! ضامن آه و آهو! حضرت خوبی‌ها! اصلا دلم صحن انقلابت را خواست آقاجان! و مگر نه آنکه پناه را باید از ولی‌نعمت جست؟! و مگر نه آنکه شما، ولی‌نعمت مایی؟! یا ثامن‌الائمه! سال‌ها پیش، در صحن انقلاب، از فرمانده جانبازی می‌شنیدم که می‌گفت: «زمان جنگ، هروقت گره به کار جبهه می‌خورد، خرجش یک مشهد بود! با همان لباس خاکی، می‌آمدیم اینجا، درست همین‌جا و مشکلات را به ولی‌نعمت خود می‌گفتیم! کنار همین سقاخانه، با چند تا رفیق عکس داشته باشم که بعدها به شهادت رسیدند، خوب است؟!» الان که پای این متن نشسته‌ام، شاید آن جانباز هم شهید شده باشد! ویلچری بود و قطع نخاع اما یا شمس‌الشموس! ولی‌نعمت اگر شما باشی، قطع امید ممکن نیست! الحق که برای نعمت رضایت خداوند از آدمی هم، شما ولی هستی که مالک مقام رضایتی! و چقدر منت الهی بر سر ما بلند است که از تمام اهل بیت، رضای ایشان قدم به این سرزمین گذاشته! باشد که استعاره‌ای باشد از رضایت اهل بیت از ما! از ما، که چه وقت جنگ و چه غیر از آن، پناهگاهی جز صحن انقلاب نداشتیم؛ «السلام‌ علیک یا علی‌بن موسی‌الرضا»! نمی‌دانم در این «سلام» چه رازی نهفته است که این‌همه دل آدمی را تنگ می‌کند برای مشهدالرضا! برای سقاخانه! برای پنجره فولاد! برای صحن قدس! برای دارالولایه! و برای صوت دلنشین قرآن که همیشه خدا در مسجد گوهرشاد، جاری است! آقاجان! هم آفتاب‌تر از آنی که ما عاشقانت بشناسیمت، هم بالاتر از آنی که مغرضان بتوانند خاک بر بلندای معرفتت بنشانند! آقاجان! ما اصحاب چرخ ویلچر همان جانبازیم و اعلام برائت می‌کنیم از هتاکان! شما خود بهتر از ما می‌دانی که چقدر عاشقت بوده‌ایم! قصه برمی‌گردد به دوران کودکی! به همیشه! به دیروز و امروز و فردا! و به سلام‌های‌مان و عرض ادب‌های‌مان در باب‌الجواد پر از خاطره! اصلا بگذار دوباره بنویسم؛ «السلام علیک یا علی‌بن موسی‌الرضا»! آقاجان! هدف گرفته‌اند این مهر و محبت را لیکن نمی‌دانند ما حتی ماه و خورشید و ستاره‌ها را نیز در سایه شما می‌بینیم! هر سحر، اول از همه، این آفتاب است که با دیدن بارگاه رضوی، تاب از دست می‌دهد و مجنون می‌شود و از اشراقی‌ترین جای مشرق، عرض می‌کند؛ «السلام علیک یا علی‌بن موسی‌الرضا»! آقاجان! اگر قرار بود دسیسه‌ها کارگر افتد، گمانم مأمون، سیاستمدارتر از این جماعت پلید افساد‌طلب بود! اما خدای شما، همان خدایی بود که موسی را در خانه فرعون بزرگ کرد! آری! مأمون در کاخ لابد بزرگ خود، نه فکر بزرگ‌تری خدا را کرده بود، نه فکر زیرک‌تری شما را! بیچاره توهم‌ زده بود شما ولیعهد اویی اما شما ولی‌عهد آدمی! تمام آدم! و تمام آدمیت! از ازل تا ابد! کجاست الان مأمون؟! این، عاقبت تبعید نور است! و جنگ با روشنایی! از مدینه تا مشهد و از جنوب تا شمال و از غرب تا شرق و از زمین تا آسمان، هر جا ندای توحید بلند است، یعنی «السلام علیک یا علی‌بن موسی‌الرضا»! تحویل‌بگیر جناب مأمون، فرجام کارت را! دقیقا می‌خواستی از شعاع همین عشق بکاهی! الان هم نقشه همین است، لیکن قطعا عاقبتی جز عاشق‌تر شدن ما نسبت به امام رئوف در پی ندارد! پس این‌بار عاشقانه‌تر می‌نویسم؛ «السلام علیک یا علی‌بن موسی‌الرضا»! دعا کن برای ما آقاجان! بد دردی است تنهایی! شما چشیده‌ای غم غربت را! دیری است امام خود را ندیده‌ایم! گره افتاده در کار بشر! دعا کن برای ظهور، آقاجان…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

محمد و محبوبه

تقدیم به زینب بلباسی

وطن امروز ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

بخوان!
بخوان، سیدی!
در گوش من
اذان بخوان!
اشهد ان علی ولی‌الله
من فرزند شهید شامم
که امروز
«شهید شام»
خوانده می‌شود
و فردا که امام زمان ظهور کرد
«شهید روشنایی»
من به پدرم افتخار می‌کنم، سیدی!
سیدی و مولای…
آقای من!
خدا اراده کرده که با وجود تو
گرد یتیمی
بر صورتم ننشیند
چه خوب که بابای ما، تویی
چه تکیه‌گاه محکمی
خیال پدرم «محمد»
و مادرم «محبوبه»
راحت است، سیدی!
آقاجان!
پدرم از بس مرد مردستان بود
از بس غیرتی بود
از بس برای شهادت عجله داشت
و از بس عاشق بود
حتی وقت نکرد مرا ببیند
من
آری! من
زینب بلباسی
به دنیا آمدم اما
چند ماه بعد از شهادت بابا
و دست نوازشی که نبود
آه…
آقای من!
پدرم رفت
و آنقدر عاشورایی
که حتی فقط برای یک‌بار هم
نتوانم ببینمش
نتوانم خودم را برایش لوس کنم
عروس کنم
دخترانگی کنم
اما بابا
هر شب
مرا ناز می‌کند
با خواب خوش عروسک‌ها
با خنده دختر همسایه
با امنیتی که هست
با حس خوش قهرمان بودنش
وقتی هنوز
صدای بوق ماشین عروس می‌آید
یعنی پدرم هست
وقتی هنوز
پسرها پلیس می‌شوند
و دخترها
خاله‌بازی می‌کنند
یعنی پدرم هست
و وقتی تو هستی
سیدی!
یعنی پدرم هست
پدری با نام محمد
وقت اذان
نام «محمد»
آن‌هم با صدای شما
چقدر خوب کرد
حالم را
اشهد ان محمد رسول‌الله
محمد
چه نام قشنگی
محبوبه
چه اسم زیبایی
سیدعلی
چه بابای مهربانی
هیچ می‌دانستی
صوت اذانت
بازی می‌کند با دل آدم؟!
پدرم عاشقت بود، آقاجان!
عاشق این مردم
عاشق دامادها و عروس‌ها و عروسک‌ها
عاشق صدای بازی بچه‌ها
لب ساحل
عاشق صلح و صفا
و الا نمی‌رفت
خون پدرم
جواب داد به پرسش‌های روشنفکران
نه! اتفاقی نیست امنیت
«پایتخت»
بخش‌بخش می‌شد
عوض پخش شدن
اگر بابامحمد
نگه نمی‌داشت داعش را
در همان بیرون مرزها
بازیگران
با خون سرخ شهیدان
گرفتند جواب پرسش‌های خود را
جز آنها که نابازیگرند!
ناهنرمندند!
نامردند!
بخوان، سیدی!
اذان تو
اذن رهایی من است
به‌خصوص
وقت رسیدن به نام نامی محمد
خوش به حال مادرم محبوبه
خوش به حال من
که روی دست تو
نام محمد را می‌شنوم
چه شهادتین زیبایی
مثل شهادت زیبای پدر
صبر کن، سیدی!
تو باید بزرگ شدن مرا ببینی
و آن روز را
که پدرم
ملقب به «شهید روشنایی» می‌شود
در جاده ظهور
راه نور
من به نماز خواندن در قدس فکر می‌کنم
در تمام مساحت مسجدالاقصی
با سربند «یا زینب»
بیچاره صهیونیست‌ها
که حریف خون شهدا نمی‌شوند
همچنان که کشت حرمله را
خون علی‌اصغر
و من
یا سیدی!
با صدای بلند خنده‌هایم
خرد می‌کنم
اعصاب اسرائیل را…

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه

عکس‌هایی هست که هنوز نگرفته‌ای!

وطن امروز ۲۹ فروردین ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

عجیب طرفه حکایتی است؛ درست در روزهایی که آمریکا و انگلیس و فرانسه، در مضحک‌ترین نمایش تمام تاریخ، علمدار مبارزه با سلاح شیمیایی شده‌اند، جماعتی از جوانان انقلابی، پای پاسداشت هنرمندی نشستند که از قضا، زخم‌خورده امواج همین گازهای بی‌رحم حضرات غربی است که هبه شد به صدام تکفیری تا رضا برجی را آنقدر موج بگیرد که بمیرد اما رضا برجی زنده است و اگر چه گاه با خس‌خس، لیکن هنوز نفس می‌کشد! آری! خداوند می‌خواست گرامیداشت او مصادف با خیمه‌شب‌بازی شیاطین عالم باشد تا ما مستند به سرفه‌های هر از چند گاه این هنرمند دردکشیده، بیش از پیش بی‌آبرو کنیم بمب‌های شیمیایی برند غرب را! اگر عکس‌های جبهه و جنگ رضا برجی، سند حقانیت رزمندگان ما در دوران سراسر افتخار دفاع مقدس است، بستری شدن‌های مدام او در این و آن بیمارستان، آن ‌هم در روزگار بعد از جنگ تحمیلی، سند مظلومیت فرزندان انقلاب اسلامی است و صدالبته سندی مستند برای رسوایی ناتمام همین کشورهایی که امروز، وقیحانه دم از مبارزه با سلاح‌های شیمیایی می‌زنند! الحمدلله دفاع حقیقتا مقدس ما، هم «شهید» دارد و هم «شاهد»! و رضا برجی از تبار همین شاهدان است! او با دوربین خود، حماسه‌هایی را ثبت کرد که الی‌الابد مایه افتخار هر ایرانی باشد! عکاسی در جنگ، خودش یعنی دیده‌بانی! دیده‌بانی آینده! دیده‌بانی همین امروز که زمان جنگ، البته حکم فردا داشت و خدا تا امروز نگه داشت رضا برجی را بلکه ما سخن با سند بگوییم! بله که ما افتخار می‌کنیم به رضا برجی! هنرمند ما، وقتی جنگ شد، روی خودش را نکرد آن‌طرف! و هنرمند مکتب انقلاب، اتفاقا وقت خطر، خودش را بهتر نشان می‌دهد! بدا به حال کسانی که عافیت‌نشینان را هنرمند می‌خوانند، لیکن هنرمند ما در خاکریز شلمچه و سه‌راهی شهادت و جزیره مجنون، متبلور کرد هنر خود را! این کجا و دله جایزه اجنبی شدن کجا؟! جایزه گرفتن از جوانان انقلابی، با همه سادگی و خلوصش، صدها شرف دارد به اینکه جایزه تو را، بخواهند سران جنایتکار کشورهای غربی بدهند! این را دشمن بداند؛ موج اصل کاری، نه توسط گازهای خردل اهدایی از اروپایی‌ها، بلکه با ایمان و تعهد امثال رضا برجی به پا می‌شود! گفت: «ما زنده به‌آنیم که آرام نگیریم؛ موجیم که آسودگی ما عدم ماست!» حقا که خودش یک موج بلند است، آقا رضای دوست‌داشتنی که به روایتی، جز خیبر و بدر صدر اسلام، در همه جنگ‌ها عکاسی کرده! من اما گمانم لنز دوربین رضا برجی، ثبت حماسه رهایی قدس شریف را کم دارد! پس دشمن منتظر بماند! عکس‌هایی هست که هنوز رضا برجی نگرفته! و ان‌شاءالله می‌گیرد! کار دارد هنوز خدا با لنز دوربین هنرمند ما! صبر کن!

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

میرزامحمد

وطن امروز ۲۱ فروردین ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی

با لطف حمید حسام، هنوز «آب هرگز نمی‌میرد» را تمام نکرده، قهرمان کتاب را دیدم؛ میرزامحمد سلگی! مردی که تمام جنگ را زندگی کرد! مردی بدون مرخصی! مردی بدون تعطیلی! مردی برای همه جبهه‌ها و همه عملیات‌ها! مردی برای غرب و جنوب! مردی برای ماندن! و ایستادن! و سینه سپرکردن! و رجز خواندن! و کم نیاوردن! مردی سرشار از مردانگی! مردی از همان نسل «سربازان درون گهواره» که خمینی گفت! مردی به نام میرزا! و میرزایی از همان تبار میرزاکوچک‌خان! با همان شرف! همان غرور! همان فروتنی! همان شهامت! بسا فرماندهان گردان‌های لشکر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام که بعد از چند صباحی جهاد، از باده دلربای شهادت، جرعه‌جرعه نوشیدند و «شهید» شدند لیکن خداوند، فرمانده گردان ۱۵۲ حضرت اباالفضل را با وجود آن همه رزم و آن همه زخم و آن همه شیمیایی و آن همه تیر و ترکش، «شاهد» این روزهای انقلاب اسلامی، نگه داشت! شاهدی زنده و حی و حاضر برای شهادت دادن به مظلومیت و حقانیت و اقتدار همسنگرانش! عرف روزگار، میرزامحمد را جانبازی ۷۰ درصد می‌خواند که روی ۲ پای مصنوعی ایستاده است اما صددرصد این پیکر هنوز مقاوم، تجلی عشق و جنون و دلدادگی است! و آنکه قرار بر ایستادنش باشد، با پاهای جامانده در جبهه و جنگ هم می‌تواند! القصه! شامگاه جمعه‌ای که گذشت، با همراهی استاد حسام رفتیم خانه باصفای میرزامحمد در قلب شهر همدان! و خوب که به سیمای نورانی میرزامحمد نگاه کردم، دیدم دستاوردهای اصل کاری انقلاب اسلامی، نه پل و جاده و برق و گاز و نانو و موشکی و هسته‌ای و دانشگاه و… که تربیت همین مردان است! شکی نیست که در زمینه‌های دنیایی، انقلاب اسلامی و ثمره آن یعنی جمهوری اسلامی، منشأ بسیاری خدمات بوده، آن هم با وجود این همه تحریم و تهدید و دشمنی که از اول انقلاب بوده تا الان اما آنجا که سخن از «دستاورد انقلاب اسلامی» و «محصول جمهوری اسلامی» می‌شود، حق آن است که در همدان، میرزامحمد را ببینیم! و در اصفهان، محمود شهبازی را ببینیم! و در مشهد، محمود کاوه را ببینیم! و در ارتش، صیاد را ببینیم! و در وادی هنر، آوینی را ببینیم! الساعه که دارم این متن را می‌نویسم، شهر واقعا زیبای مریوانم! و همین که متنم تمام شد، بنا دارم بروم پاوه! پس اضافه کنید به دستاوردهای انقلاب، حاج‌احمد را! و همت را! و آری! «مسیح کردستان» شهید محمد بروجردی را که هم خودش گوهر بود و هم گوهرشناس متبحری بود! برای شهید بروجردی، یک‌بار دیدن متوسلیان کافی بود که بفهمد «سردار انتهای افق» چه گوهر نابی است! آیا بدون امام و انقلاب هم، آن جوان جست‌وجوگر از این کافه به آن کافه، یارای این را داشت که «سید شهیدان اهل قلم» شود؟! و «راوی فتح» شود؟! که بود همین میرزامحمد، جز پسرکی روستایی؟! این دم مسیحایی نایب مهدی، خمینی بت‌شکن بود که از جوانی گمنام، جوانمردی نام‌آشنا ساخت، بدان حد که حضرت آقا بگویند: «اگر مجالش را داشتم، می‌رفتم دیدن سلگی»! فی‌الحال خنده‌ام گرفته، به یاد مزاح میرزامحمد، آنجا که خندید و گفت: «این جمله آقا، خانه ما را به محل رفت و آمد جوانان تبدیل کرده!» راست می‌گفت البته! ما هنوز خانه میرزا بودیم که گروهی دیگر هم به جمع‌مان اضافه شدند! و غالبا ۱۰ و شاید هم ۱۵ سال، جوان‌تر از خودم! قابل توجه کسانی که بی‌کس و کار، فرض گرفته‌اند این انقلاب را! و این جمهوری را! میرزامحمد با اشاره به یکی از مطالبم در همین «وطن امروز» گفت: «آمدن آن بولدوزرچی در جاده فاو- ام‌القصر، واقعا ورق والفجر ۸ را برگرداند! هنوز هم که به روزهای اروند و شب‌های نخلستان و اساسا غرب و جنوب، فکر می‌کنم، گاهی خودم هم باورم نمی‌شود عمق حماسه‌ها را! گویی معجزه بود یا خواب بود اما نه! واقعیت داشت! ایمان بچه‌ها به مدد الهی، واقعیت داشت! در ام‌القصر، هر ۲ سوی جاده، باتلاق بود و به آن معنی اصلا خاکی نبود که حالا یک بولدوزرچی بخواهد خاکریز بزند اما خداوند، ما را تنها نگذاشت! آن بولدوزرچی آمد و خطر مرگ را به جان خود خرید و با کندن آسفالت، اتفاقا بهترین خاکریز ممکن را زد؛ نونی شکل! گردان ما قرار بود فوق فوقش ۳ شبانه‌روز بماند اما شد ۱۳ روز! روز سیزدهم، ما شده بودیم یک گردان ۸۰ نفره! از این ۸۰ نفر هم، قریب ۵۰ نفر مجروح بودند! فقط ۳۰ نفر سالم مانده بودند! گاهی نبرد تن به تن می‌شد و خیلی مواقع هم نبرد تن و تانک! و خدا در چنین معرکه‌ای، ما را پیروز والفجر ۸ کرد!» خدا… میرزامحمد هم مثل امام، مثل حضرت آقا، مثل نویسنده‌ خاطراتش، مثل آوینی و مثل صیاد، مدام از «خدا» می‌گفت! و همین «خداپرستی» و همین «خود را ندیدن و از خدا گفتن» است؛ دستاورد اصل کاری انقلاب! خجالت بکشند هر دو جریان فتنه و انحراف، از خون شهدا و خون دل شاهدان! میرزامحمد می‌گفت: «به نظر من شرایط الان پیچیده‌تر و بعضا حتی سخت‌تر از زمان جنگ است اما این جوانان و نوجوانانی که می‌آیند پیشم را، خوب که نگاه‌شان می‌کنم، یاد همان اعتقاد و اراده بچه‌های گردان ۱۵۲ می‌افتم! برای نسل ما که جنگ را دید، خامنه‌ای هیچ فرقی با خمینی ندارد. هر درصدی از بدنم مانده باشد، باز هم تقدیم ولی‌فقیه می‌کنم! و تقدیم اسلام عزیز! و تقدیم ایران عزیز!» بگذار حقیقت را بگویم؛ اضافه کرد به ایمان من، دیدار میرزامحمد! عاشق‌ترم کرد! اینک دلسوختگان دفتر و کتاب شهادت را بیش از پیش دوست می‌دارم! من پای سخنان میرزامحمد فهمیدم چگونه می‌توان ۷۰۰ صفحه از خاطرات جبهه و جنگ خود گفت لیکن بدون منیت! یک‌جا میرزا نگفت «بچه‌های من» با آنکه فرمانده‌شان بود! مدام می‌گفت «بچه‌ها»! و این همه در حالی است که به تعبیر قدمای لشکر ۳۲ انصارالحسین، میرزامحمد سلگی «شیخ فرماندهان» است! هم به سبب تسلطش بر قرآن و احادیث، هم به سبب سابقه‌اش در جنگ و عدد عملیات‌هایی که در آنها نقش‌آفرینی کرده! جالب است بدانید حتی در مرصاد هم، آنکه فرمانده میدان بود، همین میرزامحمد بود اما با ۲ پای مصنوعی! حیرت کرده بودند شهیدان صیاد و همدانی، وقتی که میرزا را آنجا و با آن استقامت و صلابت دیده بودند! پس دستاورد انقلاب اسلامی یعنی فرمانده‌ای که برای فرماندهی، برای حرکت، برای پیشروی، روی پای ایمان خود ایستاده! اگر اراده‌ها پولادین باشد، بدون این دو پا هم، حرکت ممکن است! هان ‌ای رهبر انقلاب! مبارک شما، چنین رادمردانی! مبارک امام، چنین رزمندگانی! مبارک انقلاب، چنین اسوه‌هایی! والله آدم می‌ماند کدام‌شان را بگوید! علی خوش‌لفظ را یا خرازی را! همت را یا باکری را! بهرام عطاییان را یا مصیب مجیدی را! فهمیده را یا حججی را! حاج‌بخشی را یا حاج‌حسین همدانی را! عباس کریمی را یا عباس دوران را! اصلا بگذار بنویسم؛ «سلام بر عباس» تا در آن واحد، بر تمام شهدا، سلام فرستاده باشم! و بگذار بروم سراغ اصل کاری؛ «سلام بر حسین»! حسین جان! این همه از جوشش خون امام عاشوراست! و تو باید هم «سیدالشهدا» باشی! دعا کن برای آمدن منتقم خون مطهرت! ‌ای مظهر نور! دعا کن برای ظهور…

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه

برای ۴۰ سالگی انقلاب اسلامی

خون شهدا «یاور مهدی» است

وطن امروز ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

ح‌سین ق‌دیانی: قرار ما افتاد در روز مظلوم «جمهوری اسلامی» که متأسفانه میان دید و بازدیدهای عید گم شده است! در راه بهشت‌زهرا داشتم به خاطرات مکتوب جبهه و جنگ گلعلی بابایی و حمید حسام فکر می‌کردم؛ به روزها و شب‌های فراوانی که احتمال پرکشیدن این ۲ عزیز، بسی بیش از زنده ماندن‌شان بود! به مصائب مجنون و مسائل فاو! به زخم‌های خیبر و رنج‌های ام‌القصر! به چفیه‌های خونی و قمقمه‌های خالی! به «همپای صاعقه» و «آب هرگز نمی‌میرد»! و به همه آن مقاطعی که منبعث از نتیجه واضح نبرد تن و تانک، قطعی به نظر می‌رسید شکست اما برای رزمندگانی که به یاری الهی، باور قلبی داشتند، خدا بزرگ‌تر از نقشه‌های دشمن بود! عقل حسابگر می‌گفت: «با این اوضاعی که الان داری می‌خوانی، حتما چند صفحه بعد، هم بابایی را از دست داده‌ای، هم حسام را و چه می‌گویم؛ هم خط مقدم را، هم خود انقلاب را» اما اعجاز ‌الله، پاسدار حرمت خون شهیدان را ببین که ۴۰ سال بعد از بهمن ۵۷ و قریب همین حدود بعد از «الی بیت‌المقدس» و «والفجر ۸» قرار تو در گلزار شهدا با ۲ تن از همان رزمندگانی است که بارها و بارها مرگ را به چشم خود دیدند لیکن هنوز زنده مانده‌اند؛ مثل شهدا! مثل شهید محسن وزوایی که در وصیتنامه معنی‌دار خود نوشت: «ما کربلا را برای خودمان نمی‌خواهیم، برای نسل‌های آینده می‌خواهیم»! شاید این جمله، در روزگار جنگ، شعاری به نظر می‌رسید اما مگر نه آنکه «نسل‌های آینده» مدنظر «فاتح بازی‌دراز» از ورای زیارت کربلا، حماسه عظیم اربعین را آفریدند؟! و مگر نه آنکه پرچم محسن وزوایی به محسن حججی رسید؟! و‌ مگر نه آنکه رزمندگان دیروز ما، نویسندگان امروز ما شده‌اند؟! و مگر نه آنکه به یمن قلم بابایی و حسام، هر از چندی با شهیدی دیگر و جانبازی دیگر و سرداری دیگر و قهرمانی دیگر آشنا می‌شویم؟! و مگر نه آنکه بعد از مطالعه «ضربت متقابل» بیش از پیش به وجود شهدای جمهوری اسلامی افتخار می‌کنیم؟! پس جمهوری اسلامی آنقدرها هم غریب نیست که بعضی‌ها توهم زده‌اند! این نظام شهدایی، متکی به حمایت همان خدایی است که موسی را درون جعبه‌ای بر نیل حفظ کرد! که در کاخ فرعون، بزرگش کرد! که عبورش داد از دریا! اینک ۴۰ سال از عمر انقلابی می‌گذرد که قرار بود هفته‌ای بعد از ۲۲ بهمن ۵۷ سقوط کند! ترورها، غائله‌ها، فتنه‌ها، تحریک قومیت‌ها، جنگ، بنی‌صدر، رجوی، منافقین، شیطان بزرگ و ده‌ها نقطه‌چین دیگر، مگر چه عددی حساب می‌شوند برای خداوند منان؟! شگفتا! سقوط‌کرده‌های از اخلاق و شرافت، هنوز هم روی سقوط جمهوری اسلامی شرط می‌بندند! و گاه، خط و نشان برای نظامی می‌کشند که رهبرش مدام اشاره به خدا دارد و قدرت لایزال حضرت احدیت! سقوط را خودشان کرده‌اند اما آژیر خطرش را برای نظام می‌کشند! گویی ما تجربه بنی‌صدر را ندیده‌ایم! گویی ما «نوگل بهار» هستیم! بهار ما «فتح‌المبین» بود و اینک از شکوفه‌ای کوچک، بدل به درخت تنومند ۴۰ ساله شده! «بهاراولی‌ها» توهم زده‌اند ما اعتلای نام «مهدی فاطمه» را بدهکار اذکار- بخوانید ادا و اطوار- ایشان هستیم اما این همان توهم آشنایی است که به نوعی دیگر، بنی‌صدر داشت و به نوعی دیگر، آن متوهم بدبخت که وسط رأی‌گیری، اعلام پیروزی کرد! واقعا بددردی است توهم! بله که «ظهور» نزدیک است، لیکن نزدیکی ظهور را ما از انقلاب و امام و بشارت‌های حضرت آقا و خون سرخ شهیدان می‌فهمیم! «یاور مهدی» یعنی شهید شام! یعنی حاج‌قاسم! یعنی رزمنده مدافع حرم که با خون سرخ خود، مشغول بازگشایی راه رهایی ابنای آدم است! بعضی‌ها یاور دلقک‌های پیرامون‌شان هستند، نه یاریگر ظهور! اینان دجال نشوند؛ یاور مهدی فاطمه شدن، پیشکش! «یاور مهدی» و تذکردهنده به نزدیکی سحر، برق نگاه نافذ شهید سرجدای جوان است، نه ناکسانی که حرف دروغ و سخن شلوغ، کسب و‌ کارشان است! صدالبته کسانی که در مواجهه با دروغ تقلب، مرز خود را روشن نکردند، اینک لیاقت هیچ ادعایی را ندارند! نه! امروزِ جریان انحراف، دیروزِ جریان فتنه را پاک نمی‌کند! والله ما هرگز از جنگ ۸۸ با ابوجهل‌های فتنه، ابراز ندامت نمی‌کنیم! ما آن سال، با توهم و منیت و قانون‌شکنی و تخریب ساختار، مبارزه کردیم و امروز هم! و هر که می‌خواهد ما را بشناسد، اصول و عقاید ما را بخواند! دعاوی ما، نه سیاسی، بلکه اعتقادی است! ما به «مردمسالاری» اعتقاد داریم؛ چه انتخابات را ببریم، چه ببازیم! ما به «عدالت» اعتقاد داریم؛ چه رأی به نفع ما باشد، چه به ضرر ما! اولی، مبین فرق ما با فتنه‌گران است و دومی، ممیز مرز ما با منحرفان! ما بر مبنای اصول و عقایدمان، به وقتش از هاشمی دفاع و انتقاد کردیم! درباره دیگران هم قصه همین است! آن روز که عالیجناب، علیه انتخابات «نامه سرگشاده» نوشت، حمایت‌های مبنادار پیشین ما را ضایع نکرد؛ خودش را ضایع کرد! امروز هم جریان انحرافی مشغول ضایع کردن خودش است! همچنان که در جنگ جمل، ناکثین خودشان را ضایع کردند، نه تعریف پیامبر را! اگر قرار باشد ما از رفتار و گفتار خود در سال ۸۸ پشیمان شویم، ابتدا باید از دفاعیات منبعث از اصول و عقایدمان درباره گذشته مرحوم هاشمی پشیمان شویم! از قضا باید گفت: بدا به حال عناصری که تا آدم‌ها خوب هستند، علیه‌شان موضع می‌گیرند و تا آدم‌ها بد می‌شوند، علم «دیدید گفتیم» بلند می‌کنند! طرفه حکایت اینجاست؛ با وجود این همه دیدن و‌ گفتن و ادعا و باد و بروت، این را یادشان رفت ببینند و بگویند که نپذیرفتن نتیجه انتخابات و‌ حرکت علیه قانون، مصداق قطعی «بربریت سیاسی» است! بحث اصلی ۸۸ بحث ادعای دروغ تقلب است و الا به گواهی دلار بالاتر از ۵ هزار تومان و دستاورد تحقیقا هیچ برجام، بیشتر باید بصیرت(!) آقای هاشمی در دفاع از آقای روحانی ثابت شود! حقا که وقاحت حامیان فتنه، تنه به وقاحت حامیان انحراف می‌زند و بالعکس! آنی فرض کنید ما هم در ورای شکست در ۹۲ یا ۹۶ همان می‌کردیم که فتنه‌گران در ۸۸ کردند! بعد اما در هر مواجهه‌ای یا مناظره‌ای، به جای اندکی عذرخواهی از قانون‌شکنی و فتنه‌آفرینی، مستند به کار و‌ کارنامه تقریبا خالی دولت موسوم به اعتدال، پرچمدار «دیدید گفتیم» می‌شدیم که دیدید گفتیم وعده‌های کذا توخالی است؟! الغرض! در هر انتخاباتی، له و علیه نامزدها سخن گفته می‌شود و هر رئیس‌جمهوری هم‌ به وعده‌هایی عمل می‌کند و به وعده‌هایی نه! بگذریم که رأی‌دهندگان به کاندیداها، با علم به نواقص کاندیدای مورد نظر، به او رأی می‌دهند و تنها در قیاس نسبی با سایر نامزدها! بنابراین ما وقتی علیه انحراف جریان انحرافی موضع می‌گیریم، از همان منظر مواضع‌مان در سال ۸۸ علیه فتنه‌گران است. ما معتقدیم هر حرکتی در ضدیت با قانون، زشت است. همچنان که هنجارشکنی به بهانه اعتراض و نقد، زشت است. ما از همان زاویه، منتقد شارلاتان‌بازی علیه احکام دستگاه قضا توسط جریان انحرافی هستیم که شانتاژ کارگزاران و آقازاده‌ها ضد قوه‌ قضائیه را به نقد نشستیم. ما هرگز نمی‌گوییم چون روزی به شخصی رأی داده‌ایم یا حمایتی از چند خدمت او کرده‌ایم، پس هر چه تَکرار کرد، درست است! ما قبیله‌گرا نیستیم. نگاه ما به شهدایی است که زندگی خود را وقف انقلاب اسلامی کردند، نه سیاسیونی که جمهوری اسلامی را فقط به شرط حمایت از خود می‌خواهند. نگاه ما و محل قرار ما و میعادگاه ما «زیارتگه عشاق» است؛ مزار محسن وزوایی که حتی کربلا را هم برای خودش نمی‌خواست! بنازم به این نگاه! یک نگاه هم البته این است که توهم بزنیم برنده انتخابات یعنی من، ولو هنوز رأی‌گیری تمام نشده باشد! یا توهم بزنیم هر حکمی جز آنچه ما می‌پسندیم، ضد عدالت است! یا توهم بزنیم به مشتی لفاظی بسته است، یاور رهبر شدن! یا توهم ارتقای مقام بزنیم و خود را «یاور مهدی» بدانیم! نه! بنی‌صدر اگر چه در این کشور، رئیس‌جمهور هم شد اما آدم نظام ما نبود! و اصلا و اساسا هیچ متوهمی، آدم نظام ما نیست! بزرگ‌شده مکتب خمینی و خامنه‌ای و آدم تراز انقلاب اسلامی و مرد همتراز جمهوری اسلامی یعنی شهید والامقام علی چیت‌سازیان که وسط جنگ با دشمن، معتقد بود «ابتدا باید از سیم‌خاردار نفس، رد شد!» زنده‌باد گلعلی بابایی بابت کتاب «ققنوس فاتح»! زنده‌باد حمید حسام بابت کتاب «وقتی مهتاب گم شد»! مع‌الاسف، سیاسیونی داریم که خود، سقوط کرده‌اند، لیکن مرتب به زمین و زمان، هشدار می‌دهند! اگر قرار بود با سقوط رجالگان، جمهوری اسلامی سقوط کند، زمان بنی‌صدر، وقت مناسب‌تری بود که تازه! جنگ هم بود! بعضی‌ها خوب است دقت کنند! قاسم سلیمانی وزیر اقتصاد نیست که فحش برخی نابسامانی‌ها را به انقلاب می‌دهند! طبق قاعده مردمسالاری، تعیین تکلیف امور کشور، من‌جمله امور اقتصادی به دست رأی مردم است، نه لزوما نظر نظام! رئیس کل بانک مرکزی را نظام معین نمی‌کند، بلکه منصوب رئیس‌جمهور منتخب مردم است! کم مانده بابت نرخ دلار هم گریبان ایتام شهید محمد بلباسی را بچسبند، از بس وقیح هستند بعضی‌ها! ‌آی که چقدر دلم تربت پاک و مطهر شهدا را می‌خواست در یوم‌الله مظلوم جمهوری اسلامی! اینکه در قطعه ۲۶ بهشت زهرا، بنشینی پای خاطرات حسام و بابایی از شهیدان خوش‌لفظ و وزوایی! هان ‌ای نظام مظلوم! ‌ای جمهوری اسلامی! ما در شناخت مردان و مدیران تو، هرگز به خطا نمی‌رویم! برای ما «ظریف» وزیری از وزرای حسن روحانی است اما فرق می‌کند قصه این همه شهید آرمیده در بهشت! ما خون پاک شهیدان را به حساب تو می‌نویسیم! ما شهید ابراهیم هادی را برآمده از تو می‌دانیم! و آن شهید بولدوزرچی جاده ام‌القصر که به مدد پروردگار، آمد و با چه مجاهدتی، خاکریز زد برای بچه‌ها! اگر احسن‌الحال دولت اعتدال، شب توافق تقریبا هیچ بود، احسن‌الحال جمهوری اسلامی، همان لیالی عملیات بود: «سپیده‌دم خونین عشق، فرارسید دوستان!» آری! تا وصیتنامه شهدا هست، ما از آسمانی‌ها می‌گیریم بشارت سپیده‌دم را! و نوید صبح و سحر و ظفر را! و نور را! و قریبی ظهور را! بی‌خود خدا زنده نگه نداشته بابایی و حسام را! بی‌خود ۴۰ سال نگذشته از عمر انقلاب اسلامی! بی‌خود «الی بیت‌المقدس» نبود اسم معنی‌دار آن فتح بزرگ! و «انقلاب اسلامی» عملیات ادامه‌دار خداوند است برای آخرین شب‌شکنی! و خدا اینگونه مقدر کرده است که با خون سرخ شهیدان ما گرامی بدارد مقدم بقیةالله را…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه