نامه‌ی حسین قدیانی به غلامعلی حداد عادل

با سلام. این روزها تصاویر قدیم و تفاسیر جدید شما در مجازستان، محل بحث شده. جز دروغ مطروحه که بیش از پیش ثابت کرد چرا بزرگان از همان سال هشتاد و چهار، طرف را مناسب مناصب بزرگ نمی‌دانستند، الباقی مباحث در ذات خود مؤید یک نکته‌ی مهم است و آن این‌که انقلاب اسلامی برخلاف آن‌چه ضدانقلاب می‌گوید، هرگز با قضاوت‌های ظاهربینانه جلو نرفته. ملاک امام ابدا این نبود که بگردیم ببینیم کی با چه ظاهری و با چه کسی عکس داشته. امام به عنوان بانی انقلاب، نه فقط معنای انقلاب را می‌دانست بل‌که دقیقا آگاه بود از کم و کیف نهضتی که داشت هدایتش می‌کرد. اخیرا کلیپی از مسعود بهنود دیدم که ناظر بر انقلاب اسلامی، از این حرف می‌زد که آن روزها هیچ کس، هیچ چیز نمی‌دانست؛ تا حدی که «همه نمی‌دانستیم» شاه‌بیت سخنش بود. اساسا مشکل جریان زاویه‌دار با انقلاب همین است که این عدم فهم خود را به انقلابی‌های اصیل هم نسبت می‌دهد. من نمی‌خواهم ادعا کنم امام همه چیز را می‌دانست لیکن این یکی را خوب می‌دانست که دارد با نسل جوان عصر خود چه می‌کند. سال‌ها پیش که چشمم به جمال عکس متفاوتی از مرتضای آوینی روشن شد و سال‌ها پیش‌ترش که عکس‌های پدرم را با شلوارلی کوتاه در ارتفاعات توچال می‌دیدم، بیش‌تر به عظمت امام پی بردم. امام، پیامی الهی با خود داشت که تو را ناگزیر از انقلاب می‌کرد، حتی در ظاهرت. ندیده، یقین دارم برادر شهید شما نیز مثل خودتان عکس‌های آن‌چنانی داشته در زندگی‌اش. موسمی دیگر که بهار برسد، همه دگر بار خواهیم فهمید که #تغییر هنر بزرگ خداوند است و این هنر را #خدا به روح خدا هم داده بود. ضدانقلاب می‌خواهد ثابت کند که شما نه تنها با دفتر فرح که با خود او هم مرتبط بوده‌اید و من می‌خواهم بگویم سلمنا! ببین چه پهن‌دشتی دارد این دامنه‌ی وسیع انقلاب ما که عنصری متصل به غیر، از رجال حکومتش می‌شود. ناگفته پیدا است که یکی چون ح‌ق به خوبی می‌داند جز تدبر در علوم نظری هیچ رشته‌ی محبت دیگری میان شما و امثال نصر نبوده اما من شیفته‌ی انقلابی هستم که اتفاقا قبل از بخش‌نامه، در دل آدم‌ها انقلاب کرد و دل‌داده‌ی رهبر انقلابی هستم که چفیه از دوشش نمی‌افتد ولی پسر دومش، داماد جناب‌عالی است که ضدانقلاب می‌گوید مرتبط بوده‌اید با دفتر فرح و احمدی‌نژاد که دیگر بدتر! قدرمسلم انگ قشری‌نگری به این انقلاب نمی‌چسبد. ضدانقلاب، انقلاب را از ظاهر بعضی از جوانان نسل امروز نترساند. خامنه‌ای روزهای آدینه، فقط در نمازجمعه خطبه نخوانده؛ در کوه هم خوانده. سایه‌ی حضرت‌آقا مستدام. والسلام…
قصه‌ها و غصه‌ها
ح‌ق: بهتر دیدم به جای کل‌کل در کامنت‌ها، این‌جا حرفم را بزنم. بماند که محدودیت کلمه در اینستاگرام باعث شد پست قبلم ابتر بماند. سر همین بود که بعد از «والسلام» عوض یک نقطه، سه نقطه گذاشتم؛ یعنی نامه‌ام به آقای حداد ادامه دارد. فی‌الحال بیست و دو سال از نخستین متنی که به روزنامه‌ها دادم می‌گذرد. سه سال دیگر زنده بمانیم، می‌شود یک ربع قرن روزنامه‌نگاری. رسما پیر شدیم. در این سال‌ها، چند یادداشت معیار از دیگران در ذهنم مانده که از قضا یکی‌اش را جناب حداد نوشته. ماجرا برمی‌گردد به بیست سال پیش. روزهایی که مواضع علامه مصباح در سخنان پیش از خطبه‌های نمازجمعه سر و صدا می‌کرد و دوم خردادی‌ها با سوءاستفاده از کلام رک آیت‌الله، تیترهای باب دل خودشان را از آن سخنان می‌کشیدند بیرون تا این‌جور وانمود کنند که مصباح «تئوریسین خشونت» است. من با این‌که همان زمان هم خیلی با ادبیات شفاهی علامه ارتباط نمی‌گرفتم و وزانت آثار مکتوب ایشان را بیش‌تر می‌پسندیدم اما از سر حریت، متنی نوشتم با این تیتر: «مصباح هدایت» که صدر تا ذیل آن در دفاع از علامه بود. فردای انتشار متن احساسی من در کیهان، اطلاعات، یادداشتی فاخر، نغز و پرمغز به قلم همیشه پاکیزه‌ی حداد عادل کار کرد تا معلوم شود چرا دود از کنده بلند می‌شود. ایشان در آن متن متین، بی‌آن‌که مرتکب اهانتی شود، در نهایت احترام خطاب به علامه، جملاتی گرم و گیرا نوشته بود که خلاصه‌اش می‌شود این ضرب‌المثل: «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد». هنوز بندهایی از آن متن در یادم هست و چون روزنامه و روزنامه‌نگاری بیش از آن‌که برایم مصداق شغل باشد، حکایت عشق است، می‌خواهم ادعا کنم که از خود آقای حداد، متن‌شان را با شفافیت بیش‌تری در خاطر دارم؛ ولو آن‌که بیست سال از آن روزها گذشته باشد. الغرض! چند سالی است که دوست دارم «مصباح»های آن یادداشت را بکنم «حداد» و «سیاست» را نیز جای‌گزین «سخنان پیش از خطبه‌ها» کنم تا نتیجه بشود متنی خطاب به آقای حداد عادل که اوصیکم به همان فرهنگ. سیاست زبان اهلش را می‌خواهد و فرهنگ برای آقای حداد، ردای مناسب‌تری است. کلاس آقای حداد بالاتر از بعضی اظهارنظرها است. در جواب فلانی، همان به که امثال شریعتمداری و انبارلویی و زاکانی و ضرغامی سخن بگویند، نه حداد. صدالبته نقش ایشان در پشت‌صحنه به عنوان یکی از منادیان وحدت، حتما ستودنی و مأجور است اما اشکال بزرگ جناح انقلابی این است که تقریبا همه‌ی چهره‌هایش را در قمار سیاست، سوزانده؛ از مداح و واعظ و علامه و حتی مرجع تقلید بگیر تا فرهنگ‌مداری چون خود آقای حداد. عصری که ما دانش‌جو بودیم، بردن اسم دو نفر، تضمین روشن‌فکری‌مان بود: هدایت در ادبیات و سروش در فرهنگ. این مال روزگاری است که هنوز روزنامه‌نگار نشده بودم. روزی اقلا دو مرتبه صورتم را تیغ می‌زدم، گاه موهایم را مثل باجو دم‌اسبی می‌بستم و خب! مگر می‌شد با هم‌چین شمایلی، شب‌ها هایده گوش نداد؟ هایده‌ی روزها اما هایده‌ی دیگری بود. دانش‌جویی بود اصالتا ترک، متخصص دل‌بری. از آن اهل جهنم‌ها که خانه در بهشت دارند و نمی‌دانند تقدیر در فردای‌شان چه نوشته. هر چه به بهانه‌ی هدایت خواستم هدایتش کنم، جواب نداد. اصلا اهل رمان نبود اما از سر پر سودایش در کلاس مثنوی می‌شد فهمید که هم عاشق مولانا است، هم دیوانه‌ی مولاناخوانی‌های سروش. سر نخ دستم آمد. یک روز بعد از دو ساعت آوارگی در راسته‌ی کتاب‌فروشی‌های انقلاب، یک نوار کاست از سروش خریدم و فردایش تور مدنظر را پهن کردم. جواب داد. حتی داشت کارمان به جاهای باریک و تاریک هم می‌کشید که نمی‌دانم کدام دستی از عالم غیب، هایده را روانه‌ی لس‌آنجلس کرد؛ پیش یکی از عمه‌هایش. اعتراف می‌کنم در همه‌ی «مرگ بر آمریکا»هایم، یک نموره ناخالصی وجود دارد که خیلی ربطی به مقوله‌ی استکبارستیزی این انقلاب ندارد. آمریکا هایده را از من گرفت و در عوض، عشق به شمس تبریزی را در وجودم چکاند. انصافا هیچ کس مثل سروش، زبان دل آن لیالی غم‌بارم نبود. لاکردار قصه‌های مولانا را آن‌قدر خوب تفسیر می‌کرد که از یک جایی به بعد دیدم بیش از هایده، فایده از مثنوی می‌برم. همان روزها تصدیق گرفتم. اندکی بعد هم ماشین. اولین سفرم را تنهایی رفتم مشهد. شبی بود ستاره‌باران، نزدیکای نیشابور که موج رادیو دوباره برقرار شد. یکی بود که داشت مثنوی می‌خواند و مثنوی می‌خوراند. دیوانه‌کننده بود. آخر برنامه، از صحبت‌های مجری فهمیدم که آن مولاناپژوه محترم، کسی نیست جز همین آقای حداد عادل. آقای حداد عادل! اجازه دارم گریبان‌تان را بگیرم؟ چرا نسل جوان امروز، شما را عوض قصه‌های مولانا باید به غصه‌های شورای نگهبان و احمدی‌نژاد بشناسد؟ نه! به این قلم هر انگی بچسبد، ننگ پاچه‌خواری نمی‌چسبد. قبلا به مناسبتی، در نقد همین آقای حداد، متنی نوشته بودم؛ در حالی که انقلابی‌ها داشتند از ایشان با عنوان «مرد اخلاق» تجلیل می‌کردند. بله! سر قضایای مدارس فرهنگ هم از حداد حمایت کردم؛ چرا که اساسا به مقوله‌ی عدالت، نگاه کمونیستی ندارم. حرفم این است: کاش به هایده، در کنار کاست سروش، کاست حداد را هم داده بودم. آقای حداد! از مولانایی به نام خامنه‌ای، بیا و در زمین فرهنگ دفاع کن. این‌جا آقا دست‌تنهاتر است…

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه

سید اکثریت مطلق احرار عالم


ح‌ق: اصلا رهبر انقلاب، صد و بیست سال مسن‌تر از آقای جنتی! از میان عناصر موجود، اعم از چپ و راست و پیر و جوان، اگر کسی را پیدا کردید که بتواند مثل همین سخن‌رانی ساعاتی پیش حضرت‌آقا در دیدار با مردم شهیدپرور تبریز، حقیقتا در بباراند و تجسم حکمت و بصیرت باشد، آن‌هم در نهایت بلاغت و در اوج خطابت، من به نفع او قلم می‌زنم. بالاتر از آن‌چه که خمینی در خامنه‌ای دیده بود، آن چیزی است که #خدا در خامنه‌ای دیده. ردای ولایت، بی‌خود روی شانه‌ی سیدعلی ننشسته. رایحه‌ی نهج‌البلاغه دارد سخن این سید باکلاس. هر چه محاسنش سپیدتر، خطیب‌تر. هر چه ریشش سفیدتر، ریشه‌دارتر. لذت بردم امروز پای تلویزیون. روزگاری در همین کشور، سران روانی جنگ جهانی می‌آمدند و نشست برگزار می‌کردند، بی‌آن‌که شاه را آدم حساب کنند؛ اینک این فرشته است که برای دیو شرط می‌گذارد. الحمدلله بابت این نعمت. من لسان نافذ خامنه‌ای را و صدالبته منطق کلامش را، مهم‌ترین نشانه‌ی نزدیکی ظهور می‌بینم. فاصله‌ی ما تا خورشید اگر زیاد بود، این‌جور نمی‌درخشید ماه. خیال ما جمع است که سیم سید وصل است. همه‌ی شهدا را با هم جمع کن، به‌علاوه کن با خمینی؛ نتیجه می‌شود سیدعلی حسینی خامنه‌ای. اخیرا جایی دیدم که یکی از چپ‌ها گفته: «خمینی امام اکثریت بود و خامنه‌ای امام اقلیت است!» سلمنا! خامنه‌ای انتخاب امام اکثریت بود. خمینی از همان دهه‌ی شصت، دست خامنه‌ای را در دست مهدی می‌دید. موسم موج است در دریای این متن. نه! امام، امام اکثریت نبود و الا روز دوازده بهمن در جواب آن خبرنگار نمی‌گفت هیچ! امام، فنای فی‌الله بود؛ اکثریت و اقلیت یعنی چه؟ خامنه‌ای هم همین است. به عبارتی امام اکثریت؛ آن‌جا که پای چهل میلیون رأی این ملت ایستاد و هرگز زیر بار فتنه‌ی ابطال انتخابات نرفت. لیکن به عبارتی دیگر، چشم سید خراسانی جز شمس تبریزی نمی‌بیند. یک روز خمینی آرزو داشت که «جبهه‌ی جهانی مستضعفین» تشکیل شود و حالا خامنه‌ای دقیقا و عمیقا ولی‌امر مسلمین جهان است. گذشت عصری که فقط شمع مسجد ابوذر جنوب‌غرب تهران بود؛ الساعه حبل‌المتین محور مقاومت است حضرت‌آقا. نه چپ، نه راست، آقای ما را محدود به یک جریان نکنند. صاحب این چفیه‌ی فراملی متعلق به اکثریت مطلق احرار عالم است. هیهات! از سردار «سردار دل‌ها» امام اقلیت درنمی‌آید. اقلیت یعنی استاندارد به سبک حسن روحانی. اقلیت محض هم یعنی شیخی که از آرای باطله کم‌تر رأی آورد. «کجایید ای شهیدان خدایی» که مولانا این بار با عصای تدبیر مشغول سماع است تا برسد به خود خورشید. به آغوش مهدی فاطمه…

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه

محمدباقر قالیباف

بیش از آن‌که جمهور، رئیس بخواهد؛ قوه‌ی مجریه، مدیر می‌خواهد
دولت، مدیر استاندارد می‌خواهد؛ نه جنگ زرگری ولنجک و نارمک

ح‌ق: شرق و غرب فرقی ندارد برای مردان جبهه‌ی جنوب. این درست که قالیباف به دعوت رسمی رئیس دومای روسیه عازم مسکو شد اما می‌توانست به بهانه‌ی پیام مهم رهبر انقلاب، ضمن پذیرش پروتکل‌های کرونایی کرملین، دیداری هم با رئیس‌جمهور روسیه داشته باشد و به قولی پزش را بدهد ولی قالیباف راضی به پذیرش این پروتکل‌ها نشد؛ پروتکل‌هایی که البته این روزها در همه‌ی کشورها برقرار است. این‌که ضدانقلاب، تصاویر حضور قبلی قالیباف در مسکو و در قامت شهردار تهران را به شکل وسیع پوشش داد تا به خیال خام خود سفیر دیپلماسی نظام را بزند، مؤید اوج خباثت جماعت است. از همه بدتر، هم‌راهی مدعیان اصلاحات با این موج بود. مگر نه آن‌که همیشه می‌گفتند وقتی نماینده‌ی کشور در خارج است، موسم نقد نیست؟ و مگر نه آن‌که هشت سال تمام، جریان مقابل را متهم کردند به خنجرزنی از پشت به ظریف؟ الم‌شنگه‌ی روزهای اخیر دوم خردادی‌ها علیه قالیباف، به خوبی پرده از معیارهای دوگانه‌ی چپ‌ها برداشت. بماند که عمده‌ی نقد منتقدان برجام به دیپلماسی دولت فعلی، بیش از آن‌که معطوف به تصویر باشد، متوجه متن بود؛ متن برجام و کنکاش در این مهم که اگر هدف از مذاکره، رفع تحریم بود، پس کو نشانی‌اش؟ و کجاست عوایدش؟ الغرض! سوزش غرب‌پرستان، هنوز از آن دست‌های بسته‌ی پوتین در برابر خامنه‌ای است و این‌که سردار دل‌ها توانست با یک دیپلماسی منطقی، روسیه را راضی به حضور در سوریه کند. با تخریب قالیباف نمی‌توان این فتوحات را کم‌رنگ کرد. دولت محترم اگر اندازه‌ی همین امتناع قالیباف در مواجهه با شرق، مذاکره‌ی خود را با غرب جلو می‌برد، هرگز توهم نمی‌زد که امضای کری تضمین است. کاش ظریف هم به هر قیمتی راضی نمی‌شد با کری قدم بزند. این بداخلاقی‌ها با قالیباف اما یک ریشه‌ی انتخاباتی هم دارد. طیفی متشکل از چهار ضلع ضدانقلاب، فتنه، انحراف و دولت، هم‌قسم شده‌اند برای تخریب زودهنگام قالیباف. عناصر این مربع بی‌مایه خوب می‌دانند که قالیباف فقط رئیس‌جمهور نخواهد بود؛ رئیس قوه‌ی مجریه هم خواهد شد. قالیباف را می‌زنند، چون بهره از تجارب طولانی این مدیر امتحان‌پس‌داده، دقیقا و عمیقا نیاز امروز کشور است. برای این طیف، هیچ مهم نیست چه کسی نامزد پیروز هزار و چهارصد می‌شود؛ قالیباف نباید بشود! طیف گره‌آفرین، از مدیر گره‌گشا بدشان می‌آید. گروهک حاشیه‌ساز، از مدیر متن‌گرا متنفرند. متن یعنی مردم و مشکلات مردم. مردم هم یعنی همه‌ی مردم. بیش از آن‌که جمهور، رئیس بخواهد؛ قوه‌ی مجریه، مدیر می‌خواهد. آری! دولت، مدیر استاندارد می‌خواهد؛ نه جنگ زرگری ولنجک و نارمک…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲ دیدگاه

نیایش

ح‌ق: بی‌دشمن نیست این خاک و خدا نکند ایران، دشمن‌شاد شود. از نقوش کلاسیک دشمن، دمیدن در آتش تفرقه است. دوگانه می‌سازد تا از خلال جنگ این و آن، ایران را سیاه جلوه دهد و در ورای این سیاه‌نمایی، سیلی به صورت ایرانی بزند. اختلاف طبقه داریم اما نگاه کمونیستی به مقوله‌ی عدالت، عدل نمی‌آورد. تفاوت ظاهر داریم ولی راه علاج، دیوار نیست. در اوج انقلاب که موج انقلاب همه را گرفته بود و از همه هم بیش‌تر چپ‌ها، خامنه‌ای جوان آمد نمازجمعه و علیه تندروی کندروهای امروز خطبه خواند. «نه به آن شوری شور، نه به این بی‌نمکی» وصف‌الحال اصلاح‌طلبان سرشار از تناقض است. از این‌ور می‌گویند رئیس‌جمهور اختیاری ندارد؛ از آن‌ور زودتر از همه زنبیل می‌گذارند برای نامزدی. پس رئیس‌جمهور خیلی هم بی‌اختیار نیست لیکن شرط است که صندلی را برای کار بخواهد. وقتی هم‌چین می‌کنند اصلاحاتی‌ها، پس چرا حضرت‌آقا تکلیف خود را با اینان یک‌سره نمی‌کند؟ جواب در اولین جمله‌ی همین متن است: «بی‌دشمن نیست این خاک و خدا نکند ایران، دشمن‌شاد شود». دانا کجا مثل نادان مشی می‌کند؟ روزی نیست که تاج‌زاده علیه رهبر سخن نگوید و البته اسم این عقده‌گشایی را هم خیرخواهی نگذارد اما خامنه‌ای که حالا مجرب‌تر هم شده، هنوز علیه دیوارکشی است مرامش. یاد آر کلام رهبر را که ای بسا در میانه‌ی بهت انقلابی‌ها، سخن گفته به نفع خط مقابل. سیدعلی را هرگز اسیر حزب‌اللهی‌ها ندیده‌ام؛ در اسارت الله اما فراوان. امروز در تونل نیایش، بنزی جلویم بود که آهسته می‌رفت. دو تا طعنه بارش کردم. زد روی ترمز و فلاشر را هم روشن کرد و جلدی از ماشین پرید پایین و بنا کرد با نور موبایلش هشدار دادن. نگو یک موتوری جلوی بنزی، بارش افتاده کف خیابان. اگر صاحب آن بنز که در لاین وسط می‌راند جز این می‌کرد، محال بود موتوری بتواند بسته‌اش را بردارد که از لاین راست سر خورده بود لاین چپ. صدها صحنه‌ی این‌جور در بیخ گوش همه‌ی ما هست؛ تو اما ببین دشمن‌پرست‌ها کدام فیلم را از ایران به جهان می‌فرستند؟ بنزی جان خود را برای موتوری به خطر انداخت، چون: «بی‌دشمن نیست این خاک و خدا نکند ایران، دشمن‌شاد شود». جناب تاج‌زاده! شما هم‌چنان مخالف مقاومت باش ولی خامنه‌ای هنوز آن‌قدری یار دارد که بفرستد خارج تا مبادا تیر دشمن، سینه‌ی توی اپوزیسیون را بدرد. یکی به عشق رهبر ما دارد بیرون می‌جنگد که تازه سه ماه دیگر بچه‌اش متولد می‌شود تا تو راحت نظام را نقد کنی. نوزادی که به دنیا می‌آید، شاید هیچ وقت پدر را نبیند ولی قضاوت با وجدان خودت که برای بلباسی‌ها برادر بوده‌ای یا نابرادر؟

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

ریش و ریشه

ح‌ق: در روزهای اخیر چند یادداشت صریح و ان‌شاءالله صحیح در نقد بعضی از سران سپاه نوشته بودم اما از آن سرداران که از قضا تند هم نقدشان کرده بودم، چیزی جز ادب و احترام ندیدم. از همه تندتر، پیامک آقای صفارهرندی بود: «باز چی شده بند کردی به هم‌لباس‌های من؟» این هم گمانم برای این بود که استاد عزیزم ناظر بر علاقه‌ای که از سر لطف به این حقیرترین شاگرد خود دارد، بیش از دیگران خیر مرا می‌خواهد: «نه مشکلی با نقد نقدی دارم و نه هیچ کس دیگری اما طعنه به سپاه، سوای این حرف‌ها است». من در متن کذا نوشته بودم که سپاه باید عوض تأسیس روزنامه، از روزنامه‌نگار خوب حمایت کند، لیکن مؤدبانه‌ترین واکنش را به متنم جناب عبدالله گنجی نشان داد؛ مدیرمسئول روزنامه‌ی جوان که در منطقی‌ترین بحث تلگرامی گفت فلان جای متنت را قبول دارم به این دلیل، بهمان جای متنت را قبول ندارم به این دلیل. سال‌ها پیش هم در کنار خرواری متن در مدح سپاه، متنی در نقد یکی از سرداران سپاه نوشته بودم و عدل در بهشت‌زهرا، رئیس‌دفتر همان سردار را دیدم: «اتفاقا زودتر از این‌که من متنت را نشان سردار بدهم، نوشته را خودش دیده بود و جالب این‌که می‌گفت کلیت حرف‌هایش درست است اما کاش بیاید و حرف ما را هم بشنود». این یک شیوه از برخورد با منتقد است؛ یکی هم روش دولت فعلی. ماهی نیست که پایم بنا به شکایت دولت به دادسرا باز نشود، حتی این یک سال اخیر که به خاطر روزنامه‌دیواری حق، بسیار کم در نقد قوه‌ی مجریه نوشته‌ام. باری متنی نوشته بودم با این تیتر: «روشنفکر یعنی جلال؛ روحانی یعنی طالقانی» اما دولت حتی به آن متن هم رحم نکرد و در شکایت بچگانه‌اش عنوان کرد که منظور نویسنده از «روحانی» کسی نبوده جز «حسن روحانی». ابدا یاد ندارم سبزپوشان بی‌ادعای سپاه از «آزادی بیان» حرف زده باشند اما فی‌الواقع هر چه سپاه در این حوزه‌ها روشن‌فکر است، مدعیان گفت‌وگو دور از شعور مشی می‌کنند. همه دیدیم رفتار زشت زیباکلام با معتضد را که چه پرده‌ای از ارتجاع لیبرال‌ها برداشت. احدی اندازه‌ی من علیه تیتر ناجوان‌مردانه‌ی «سرتیپ حسین همدانی در سوریه کشته شد» ننوشت اما جنم بالای سپاه را بنازم که حتی از این تیتر هم گذشت. آقای روحانی! سردار سپاه را نقد کردم و هیچ نگفت ولی تو حتی برای متنی که دخلی هم به حضرت‌عالی نداشت، مرا کشاندی به محکمه. یکی را لازم داری اتو بر وجدانت بکشد. تو آلوده به منقل نیستی؛ آلوده‌ای به من و منیت و نفس و نفسانیت. وصیت‌نامه‌ی علی چیت‌سازیان سردار شهید سپاه را الگو بگیر و از سیم‌خاردار نفس رها شو. آری! اول ریشه، بعد ریش…

ارسال شده در صفحه اصلی | یک دیدگاه

از ام‌البنین به عباس

ح‌ق: شده شب‌های قدر متنی در مدح علی ننوشته باشم، شده فاطمیه دل‌نوشتی برای فاطمه ننوشته باشم، شده دهم محرم چیزی برای حسین ننوشته باشم اما نشده که چو امشبی، قلم را برای ام‌البنین نچرخانده باشم. مزار فاطمه‌ی کلابیه معلوم بود که خدا مزار فاطمه‌ی زهرا را مخفی نگه داشت. فاطمه‌ی کلابیه بود که خدا دلش آمد فاطمه‌ی زهرا را زود ببرد. آنان که توهم زده بودند با شهادت زهرای اطهر، امیرالمؤمنین را بی‌فاطمه می‌کنند، غافل بودند که علی هرگز بی‌فاطمه نمی‌ماند. این بار خدا برای علی، فاطمه‌ای را هم‌سر و هم‌سفره قرار داد که در مواجهه با فرزندان فاطمه‌ی زهرا، شأنی بالاتر از کنیزی برای خودش متصور نبود. به مجرد این‌که فهمید پسرش عباس از خردسالی درآمده، این‌گونه خطابش قرار داد: «عباس من! مبادا حسنین را صرفا برادر بخوانی و زینبین را فقط خواهر بدانی. پدرتان یکی هست ولی فرق است میان من و زهرا. من در این خانه، نوکر فاطمه‌ام. مبادا قدمی فراتر از حسین برداری. مبادا تو باشی و زینب احساس تنهایی کند. اگر روزی که پا به دنیا گذاشتی، پدرت بنا کرد بوسیدن دستت، برای این بود که دست تو، دست‌گیر حسین باشد در روز عاشورا و در زمین کربلا. آن‌جا و آن‌روز باید مادرت را سربلند کنی. بدون یک دست هم می‌شود جنگید. بدون دو دست هم می‌شود از حرم آل‌الله دفاع کرد. تو می‌توانی. دشمن باید از برق نگاهت بترسد. بی‌خود اسمت را #عباس نگذاشته‌ام مادر. شیری باش که با چشم شکار می‌کند. حرام می‌کنم بر تو شیرم را اگر امان‌نامه‌ی دشمن حسین را بپذیری، ولو آن دشمن، هم‌تیره‌ی من باشد. مبادا تو سیر باشی، در حالی که حسین گرسنه باشد. مبادا تو سیراب باشی، در حالی که لب‌های حسین از فرط تشنگی خشکیده باشد. اگر در آن یوم‌العیار، صف شیاطین را شکافتی و به آب رسیدی، مبادا ذریه‌ی علی و فاطمه لب‌تشنه باشند و تو جرعه‌ای از علقمه بنوشی. روی آب، خودت را نبین! لب عطشانت را نبین! مرا ببین! تصویر مرا ببین که فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر، با سپیدترین گیسوان ممکن، در مدینه‌ی رسول‌الله نشسته‌ام و منتظرم ببینم که تو ای عباس! مرا پیش فاطمه‌ی زهرا روسفید کرده‌ای یا نه. پسرم! اگر ملاک فاطمه است، من از تو هم می‌گذرم. خوب بدان که مادرت راضی به خجالت نزد فاطمه نیست اما به این راضی هست که روضه‌ی هر شبانه‌روزش این باشد؛ دیگر مرا ام‌البنین نخوانید». نگران نباش خانم‌جان! خدا تا مرز جنون، دل به وفای عباس تو داده. ما نیز. پروردگارا! در همین دنیا جوابت را بدهیم: دین ما عباس است و آئین ما چادر مادرش. کم نان و نمک سفره‌ی ام‌البنین را نخورده‌ایم…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۶ دیدگاه

در فراق پدر

ح‌ق: امروز روز تولد پدرم است و در این آدینه‌ی محزون، دارم به این فکر می‌کنم که اگر جنگ نبود، حتما می‌توانستم کلی عکس با بابااکبر داشته باشم که در هیچ کدامش هم خواب نباشم! جنگ، سهم مرا از نعمت بزرگی به نام «پدر» تقلیل داد به چند تا عکس تار و خاطره‌هایی که البته ندارم! برای یک پسربچه‌ی سه‌ساله، خیلی زود است که از سایه‌ی پدر محروم شود اما تازگی‌ها نبود بابااکبر را بیش‌تر حس می‌کنم! چه مسافرت‌هایی که می‌شد دو تایی از جاده‌چالوس برویم لب دریا و تنی به آب بزنیم! چه سینماهایی که می‌شد پدر- پسری برویم و بعدش هم خوش‌مزه‌ترین ساندویچ تهران را بخوریم! دیروز در کتاب‌فروشی افق، پدر و پسری داشتند درباره‌ی تازه‌ترین آثار نویسنده‌ها با هم حرف می‌زدند! آخ که چقدر دلم خواست یک‌بار هم با پدرم می‌رفتم کتاب بخرم! بعدش بنا داشتم بروم آن دست خیابان، پای سیب و شیرکاکائو بخرم از قنادی فرانسه ولی بی‌خیال شدم! یک جاهایی هست برای ما پسرها که فقط حال می‌دهد با پدرت بروی! به‌خصوص اگر پدری داشته باشی که بازی‌گر تئاتر باشد و بیش از هر جای دیگری، در «حوزه‌ی هنری» عکس داشته باشد! جنگ لعنتی، پدری را از من گرفت که حتی برای یک ثانیه هم نظامی نبود! انقلاب شده بود اما بابااکبر در اوج رهایی، باز هم با شلوارلی کوتاه می‌رفت توچال! آخ که چقدر دوست دارم تنفرم را داد بزنم، فریاد بزنم و بکوبانم بر سر نظامی‌های تازه به دوران‌رسیده‌ای که دور از چشم حاج‌قاسم، چشم طمع تیز کرده‌اند برای صندلی ریاست‌جمهوری، تا هم رسانه را بخواهند، هم اسلحه را، هم پول را، هم قدرت را، هم دولت را، هم مؤسسات فرهنگی را، هم سازمان‌های هنری را! فقط اصلاح‌طلبان ضد حرف امام عمل کنند، بد است! به خودشان که می‌رسد، پیچاندن جمله‌ی خمینی بلااشکال می‌شود: «حالا یک حرف مفتی خمینی زد که سپاه را چه به انتخابات!» آقازادگی فقط ناظر بر «ف. ه» اشکال دارد ولی فلان بچه‌ی بهمان سردار، هیچ هنری هم نداشته باشد، باز داشتن دفتر و دستک و بودجه حق اوست! آن‌قدر که این عزیزکرده‌های سپاه، گرد یتیمی را به رخ ما کشیدند، ضدانقلاب نکشید! سپاه اگر این است، خدا را شکر که پدرم سپاهی نبود! و بیمه‌ی نیروهای مسلح نبود! پدرم بسیجی یلی بلندبالا بود به نام حاج‌احمد متوسلیان که در مریوان از مردم خواست از سپاه سؤال کنند و الا دیکتاتور می‌شود! بعضی‌ها فکر می‌کنند چون سپاه رسانه دارد، رساله هم دارد! و چون مجاهد است، مجتهد هم هست! و چون رزمنده است، نویسنده هم هست! با بخش‌نامه‌های نقدی، هنرمند ساخته نمی‌شود! هنر مطلع وصیت‌نامه‌ی پدرم بود: ما زخم‌خوردگان…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۲ دیدگاه

مرگ برآمریکا

ح‌ق: «مرگ» به رفتن ذلت‌بار ترامپ از کاخ سفید می‌گویند، نه به رفتن باشکوه سلیمانی از دنیا! این همان قصه‌ی یزید و حسین است؛ خون از پیکر حسین‌بن علی جاری شد اما آن‌که جنازه‌اش خوراک مار و مور شد، یزیدبن معاویه بود! حالا اما جانشین ترامپ برای ما حرف از صلح و دموکراسی و برابری سیاه و سفید و شهری و روستایی و تعامل منطقی با جهان و احترام به دیگر ملل می‌زند! اشتباه می‌کنی آقای بایدن! دیروز «روز آمریکا» نبود؛ روز «مرگ بر آمریکا» بود! تو رئیس‌جمهور کشوری هستی که تا خرخره به حقوق بشر بدهکار است! کشوری که به «مجسمه‌ی آزادی» می‌نازد اما مجبور است خیابان‌های پایتخت خود را خالی از عبور و مرور کند، بل‌که مراسم تحلیف به رسوایی نکشد! در صحبت‌هایت، گفتی که فاصله میان دارا و ندار در آمریکا زیاد است ولی کشور تو، همان آمریکای مرگ‌لازمی است که عوض رسیدگی به معیشت مردم خود، مشهور است به تجارت بمب! روزی بر سر مردم عراق و روزی بر سر مردم افغانستان! به داعش پر و بال دادید تا پر و بال جمهوری اسلامی را برچینید ولی رهبر نظام ما، سردار سپاه خودش را عازم منطقه کرد تا تکفیری‌ها- که به هم‌حزبی تو یعنی هیلاری کلینتون به چشم «مادر» نگاه می‌کنند- بیش از این لطمه به تمدن و تدین در منطقه‌ی غرب آسیا نزنند! کاش پولی که در جیب وطن‌فروش‌های این خطه از جهان می‌ریزید تا در رسانه‌های غربی، آمریکا را سفید کنند، خرج همان بی‌خانمان‌های نیویورک و واشنگتن کنی! کاش بدانی که با صدای نکره‌ی سلیطه‌هایی چون جنیفر لوپز و لیدی گاگا، ننگ جنایت ناکازاکی و هیروشیما از دامن پرچم آمریکا پاک نمی‌شود! از تو بهتر، اوبامای جلاد حرف می‌زد اما سال هشتاد و هشت نشان داد که دموکرات و جمهوری‌خواه ندارد؛ شیطان همیشه شیطان است! مردک روسیاه کشت آن سال خودش را تا به این آرزو برسد که پایان جمهوری اسلامی در دوران ریاست‌جمهوری خودش رقم بخورد ولی ولی‌امر ما قشنگ گفت: «احمق‌ها فکر کردند ایران هم گرجستان است!» غرض آن‌که تو هم حریف سید ما نخواهی شد! سید ما مسلمان اسلامی است که در عصر جاهلیت، به امر محمد رسول‌الله، مؤذن اذانش یک مرد سیه‌چهره بود و رئیس‌جمهور رژیم نحس لیبرال‌دموکراسی، تازه باید برای ما از اتحاد رنگ‌ها سخن بگوید! هزار و چهارصد سال عقبید از پیامبر ما! کاش سال سی و دو رئیس‌جمهور می‌شدی که دوران خوش‌خوشان یانکی‌ها بود! روحانی و ظریف، هرچقدر هم بخواهند مصدق باشند، فی‌الحال در این آبادی یکی هست که تیر فتنه‌ی آمریکایی‌ها را برگرداند به خودشان! پالتوی تو هر چقدر هم بلند باشد، به بلندای عبای سید ما نمی‌رسد…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

مرا کشت خاموشی مادران لاله‌ها

ح‌ق: حدودای دو ماه پیش، آخرین باری که پنج‌شنبه رفتم بهشت‌زهرا، چشمم به جمال هیچ مادر شهید دهه‌ی شصتی‌ای روشن نشد که نشد! از سه‌ی بعد از ظهر تا دم غروب، همین‌جور لابه‌لای قطعه‌ها می‌گشتم و به هر پیرزنی که می‌رسیدم، ازش می‌پرسیدم: «پسرتونه حاج‌خانوم؟» و دریغ که هم‌چین جوابی بشنوم: «آره مادر! جگرگوشمه!» حتی وقتی سه ردیف پایین‌تر از مزار بابااکبر، پیرزنی را دیدم که داشت از شیشه‌ی عکس شهید، غبار می‌گرفت! این یکی را با خودم شرط بستم که حتما مادر شهید است و از تبار دهه‌ی شصت اما افسوس که اصلا به سؤال نرسید: «باید هم بخندی خب! تنها گذاشتی زنت را با سه تا بچه‌ی شیر به شیر! چطور دلت آمد مرتضی؟ روزگار پیرم کرد و تو اما هنوز جوانی و هنوز داری می‌خندی و هنوز دل می‌بری از آدم! دو تا دختر برایم گذاشتی و هیچ نفهمیدی شب‌هایی که برای‌شان خواستگار می‌آمد، چی در دل زنت می‌گذشت! پسرت هم که ول کرد و رفت خارج! اما قبل قرنطینه که یک هفته آمد پیشم، توی فرودگاه، همین که بعد از دو سال، چشمم به علی افتاد، یک آن تو را دیدم! توی بیست و پنج ساله را نه‌ها! توی چهل و چهار ساله را! توی توی این عکس را نمی‌گویم! توی با چند موی سفید!» می‌گفت و گریه می‌کرد! گریه می‌کرد و می‌گفت! دور از ادب بود خلوتش را به‌هم بزنم! پیچاندمش و کمی آن‌ورتر، چشمم افتاد به پیرزنی دیگر که روی ویلچر نشسته بود و دستش خرمای خیرات بود: «قبول باشه مادر! غلط نکرده باشم، شما باید مادر شهید باشی؟» درآمد: «مادر شهید، خواهر بزرگم بود که عمرش را داد به شما! دیگر باید با ذره‌بین دنبال مادر شهید بگردی!» از سلسله‌ی «سنگ مفت، گنجشک مفت» این آخرین سنگم بود! پنج‌شنبه بروی بهشت‌زهرا و هیچ مادر شهیدی نبینی! نمی‌دانم با کی بود؛ خدا، گنجشک‌های قطعه‌ی بیست و شش، مادربزرگم یا خودم اما خوب می‌دانم با یکی قهر کرده بودم؛ شاید با پنج‌شنبه‌های بهشت‌زهرا! سر همین، امروز دوشنبه، هوای پاک تهران را بهانه کردم و زدم به جاده‌ی بهشت! هیچ هم توقع نداشتم تور صیادانه‌ام، مادر شهید هفتاد- هشتاد ساله‌ای را شکار کند! شکار کرد البته! داشتم از مزار پدر می‌رفتم سمت مزار عزیز که چشمم افتاد به تابوتی و جماعتی و شیخ معممی که داشت می‌گفت: «بعد هفده سال، پیکر پسرش برگشت! خدا رحمت کند این مادر شهید را!» ببینم! شما از دهه‌ی شصت، مادر شهیدی می‌شناسید که هنوز زنده باشد؟ دیشب در عالم خواب، سپیدموی قدکمانی را می‌دیدم که عصایش مثل نور ماه می‌درخشید: «من آخرین مادر شهید جبهه و جنگم! حالاحالاها زنده می‌مانم تا ظهور! این را پسرم گفته!»

ارسال شده در صفحه اصلی | ۳ دیدگاه

ننه‌ممد

تقدیم به همه‌ی مادران سرافراز شهدا

نمایی از گنبد و گل‌دسته‌ی مسجد زیبای اباالفضل در کهن‌شهر ماسوله

ح‌ق: مرد شکسته شده بود اما زن، همانی بود که بود. همان مادر خوش‌قد و بالا که زمستان شصت و پنج، فردای رفتن محمد، کل ماسوله را آش پشت‌پا داده بود. سه دختر داشت و محمد، تنها پسرش بود. آخرین بچه‌اش بود و هنوز سوم دبیرستان را تمام نکرده بود که سرخود رفته بود مسجد اباالفضل، ثبت‌نام کند برای جبهه. چه حرف‌ها! بهش گفته بودند که تو با این جثه‌ی کوچک، حتی با رضایت‌نامه‌ی پدر و مادرت هم عازم نخواهی شد جنوب. گفته بودند که جنگ جای بچه‌ها نیست پسر خوب. گفته بودند که کربلایی‌جواد، جز تو پسری ندارد؛ می‌فهمی؟ بنشین مثل بچه‌ی آدم، درست را بخوان و اگر هم حس و حال مدرسه را نداری، هم‌پای پدر برس به کار چوپانی. گریان و نالان، همه‌ی پله‌های ماسوله را دو- تا یکی کرد و آمد بالا تا برسد به خانه‌شان در بالاترین خانه‌ی بالامحله. پدر رفته بود گوسفندها را پروار کند. ناچار، همه‌ی آن‌چه را شنیده بود، گذاشت کف دست مادرش. ننه‌ممد که تا همین دیروز هم هر وقت محمد، حرف از جبهه و جنگ می‌زد، حرف را منحرف می‌کرد، این بار برخورده بود به غیرتش. چادرش را بست به کمر و رفت مسجد و همین که چشمش افتاد به فرمانده‌ی پایگاه، درآمد: «من راضی نباشم، یک حرفی؛ اما به شرط رضایت من، شما چه کاره هستی که بچه‌ی ما را می‌پیچانی؟ گفته بودی جنگ جای بچه‌ها نیست ولی خوب گوش کن! محمد من دیگر بچه نیست. بچه بود، حرف از منطقه نمی‌زد. بزرگ شده لابد که شب با فکر جبهه می‌خوابد و صبح با حرف جنگ بلند می‌شود. اصلا ببینم! خود تو که این‌جا نقشه می‌کشی برای ما، دقیقا چند سال داری پسر ننه‌اختر؟» مادر، مادری‌اش را کرده بود در حق محمد و یک هفته‌ی بعد، پسر را به آرزویش رسانده بود. این‌که محمد از دیار میرزاکوچک، کوچ کند سمت جایی که مردانش همگی بزرگ بودند؛ شلمچه. روز خداحافظی، رفت سقاخانه و یک سربند «یا زهرا» آورد و گره زد به پیشانی پسر و چون به محمد قول داده بود که جلوی رزمنده‌ها آبرویش را نبرد و بوسش نکند، آبرویش را نبرد و بوسش نکرد اما کاش آبرویش را برده بود و بوسش کرده بود! آبرو مگر به این چیزهاست؟ آبرو به این است که «مرد» پای قولش بایستد. همان قولی که محمد از پنجره‌ی اتوبوس به مادرش داده بود: «خوب جنگل روبه‌رو را نگاه کن! با بهار برمی‌گردم مادر!» جنگ تمام شد و خبری اما از بهار نشد. ننه‌ممد هر روز همه‌ی زمستان‌های خدا، جلوی در خانه‌شان را آب و جارو می‌کرد و برگ‌ها را برمی‌گرداند پای درخت‌های باغ‌چه؛ تا این‌که بیست سال بعد، فاطمیه‌ی اول هشتاد و پنج، خبر قطعی آوردند که پیکر محمد در «سه‌راهی شهادت» شناسایی شده. کربلایی‌جواد و ننه‌ممد رفتند تهران و در «معراج» تابوت محمد را دیدند. محمد را دیدند؛ چهارتکه استخوان، یک پلاک، یک سربند «یا زهرا». پایان دو دهه بی‌قراری. عمری چشم‌انتظاری. یک شب ماندند تهران و فردایش برگشتند شمال. تشییع خوبی شد تشییع پلکانی پیکر شهید محمد ماسوله‌ای. قبر محمد هم عدل افتاد کنار قبر ترک‌خورده‌ی پسر ننه‌اختر که پیرزن حالا پنج سالی می‌شد مرده بود. یک چند وقتی بیش‌تر از روز تشییع نگذشته بود که صبح زود، وقتی ننه‌ممد رفت زیارت مزار محمد، دید که ساقه گلی، سنگ‌قبر را شکافته. ساقه گلی که هر روز قد می‌کشید و بلندتر می‌شد. نزدیکای بهار بود. بوی عید می‌آمد. «گفته بودم مادر با بهار برمی‌گردم! نگفته بودم؟» این را ننه‌ممد، دو- سه روز بعد، از محمد شنیده بود در عالم خواب. نماز صبحش را خواند و تسبیحات حضرت زهرایش را گفت و صبحانه‌ی کربلایی را داد و بنا کرد مثل هر روز، آب و جارو کردن جلوی خانه، در حالی که بالای سرش صدای جیک‌جیک دسته‌ای گنجشک می‌آمد. صدای بهار می‌آمد. بعد هم رفت سر مزار و دید که ساقه، گل داده؛ گل سرخ. به همان سرخی سربند «یا زهرا». این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد و همین که مطمئن شد کسی نیست، خم شد و گل روی محمد را بوسید…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۴ دیدگاه

قطعه‌ی بیست و شش

انقلابا! از هم‌سن‌وسال‌های انقلاب، دفاع کن در برابر بعضی از این پاسداران انقلاب

ح‌ق

زیادی که خیال کنی مدافع انقلاب شده‌ای، ضدانقلاب می‌شوی

ح‌ق: قلاب کرده‌ام خودم را به «قطعه‌ی بیست و شش» در این عکس که مال بیش از ده سال پیش است. هشتاد و هشت، سی سالم بود و اوج جوانی ما مصادف شده بود با فتنه‌ای که کلیدش را پیرمردها را زده بودند. روزها کف خیابان و شب‌ها قلم به دست؛ که چی؟ افسر جنگ نرمی! این شب‌ها خیلی به آن روزها فکر می‌کنم. نه که پشیمان شده باشم‌ها اما اقلش این است؛ پریشان شده‌ام. گفت: «با همه‌ی بی‌سروسامانی‌ام، باز به دنبال پریشانی‌ام». ما دوره افتاده بودیم که به نامزدهای همیشه در صحنه‌ی همه‌ی انتخابات‌ها ثابت کنیم تقلب نشده و هیچ حواس‌مان به قلب خودمان نبود که مبادا در مبارزه با این آلودگی، خودش دچار آلودگی شود. کم و بیش شده بود هم. ما همه‌چیز را سیاه و سفید می‌دیدیم؛ صفر و صد. طرف مقابل هم. طرف مقابل بدتر از ما. هیچ بینابینی وجود نداشت؛ یا خوب یا بد. سیاست، ما را دچار پیری زودرس کرد اما نامزدهای انتخابات، هنوز هم «نامزد انتخابات» هستند؛ چه آن‌ها که می‌گفتند تقلب شده، چه آن‌ها که می‌گفتند تقلب نشده. تقلب در عمر ما شده بود که «کلیدر» را نیمه‌کاره رها کردیم، چون محمود دولت‌آبادی را سبز می‌خواندیم. زمانی که می‌شد به خواندن رمانی بگذرد، گذشت به نصیحت کسانی که با طیاره‌ی امام، از پاریس به تهران آمده بودند. ما همان کاسه‌های داغ‌تر از آشی بودیم که توهم زده بودیم «سه‌راه جمهوری» حکایت «سه‌راه شهادت» است؛ بچه‌های کربلای رنج بودیم ما کربلای پنج‌ندیده‌ها. هشتاد و اشک، همین ایام بود که این وبلاگ را زدم: «قطعه‌ی بیست و شش». روزگاری بود که هیچ موی سفیدی بر سرم نبود اما الان، نم‌نم برف را روی شقیقه‌های خود حس می‌کنم و احساس می‌کنم دیگر کم‌تر باید به سیاست‌مداران، کولی داد. رک بگویم: گاهی لازم است مدعیان انقلاب از تو دفاع کنند؛ بزرگ‌تر از کوچک‌تر. دریا از ماهی. ساحل از صدف. آسمان از پرنده. وانگهی! زیادی که خیال کنی مدافع انقلاب شده‌ای، ضدانقلاب می‌شوی. اغلب کسانی که در جوانی مدافع انقلاب بودند ولی در پیری قید انقلاب را زدند، سر همین بود که انقلاب را بدهکار دفاع گذشته‌ی خودشان می‌دانستند. مدیون سیلی‌هایی که در زندان شاه خورده بودند. بدتر از زندان شاه اما زندان تن است؛ انفرادی نفس. وای بر ما اگر متوجه وجه ممیزه‌ی سیاست از ولایت نشویم. من هنوز هم عاشق ولایت‌مداری‌ام اما «سیاست‌مداری» همه‌جا برابر «ولایت‌مداری» نیست. هشتاد و هشت این‌جور فکر نمی‌کردم. این‌جور فکر می‌کردم که اگر کسی را اعدام کردند، حتما باید پشت‌بندش یک متن در وبلاگ بگذارم و ابراز شادمانی کنم ولی این شب‌ها- ده سال بعد از آن روزها- نمی‌دانم چه مرگم شده که وقتی خبر «اعدام روح‌الله زم» را می‌شنوم، به جای ابراز هر گونه مسرتی، غرق در این افکار می‌شوم که راه روح‌الله‌ها دقیقا از کدام روز، از کدام ساعت و از کدام ثانیه، از مسیر «روح‌الله» جدا شد؟! سهل است که عین این عمارک‌ها، از فرط خودخدابینی، همه چیز را بیندازی گردن لقمه‌ی زم پدر در حوزه‌ی هنری و یک توئیت هم برای محکم‌کاری در توئیتر بزنی؛ اما من دلم می‌خواهد این‌جور به ماجرا نگاه کنم: پشت‌کار وحشتناک روح‌الله زم در «آمدنیوز» ولو آن‌که با توهم هم هم‌راه بود، اگر خرج انقلاب می‌شد، چه می‌شد؟! بله! طبیعت روزگار است که از درخت، هم برگ بریزد و هم برگ بروید ولی آیا فزونی تعداد برگ‌های ریخته بر شکوفه‌های برآمده، جای نگرانی ندارد؟! هشتاد و هشت، سالی بود که گذشت و شاید همان سالی بود که بسیاری از روح‌الله‌ها خواستند دیگر کسی آن‌ها را «روح‌الله» صدا نزند لیکن خوب است اگر دمی هم پای زمزمه‌ی زم‌هایی بنشینیم که هنوز نرفته‌اند، درنرفته‌اند. هشتاد و هشت برای من ملاک هست اما خط‌کش نیست. قسیم خیر و شر نیست. دکان کسب و کار نیست. درست ده سال بعد از هشتاد و هشت و عدل در همین ماه دی، سرداری از سرداران سپاه، شهیدتر شد که اصلا و ابدا نگاه این شکلی نداشت؛ «خانواده‌ی پاسدارها واکسن کرونای خارجی نزنند!» من اگر هشتاد و هشتی بودم، حتما پای این سخن، لایک می‌گذاشتم ولی دوست‌تر می‌دارم که با همان عینک پنجاه و هفت به امور نگاه کنم؛ عین و عینک یک سال قبل از تولد. تو بیا و عیب و علت واکسن خارجی را بگو و البته درست بگو، نه درشت! نه جوری که همه بخندند! نه طوری که انگار همه‌ی جهانیان خرند و فقط ما می‌فهمیم و تنها ما آدمیم! واکسن خارجی اگر بد است، برای همه‌ی ملت بد است! برای یک واکسن هم تقسیم می‌کنی ملت را؟! آن‌هم در قامت یک سردار سپاه؟! فکر کنید به هزینه‌ی این حرف! به هزینه‌ی تأسف‌بار این حرف‌ها! ده سال پیش، همین‌جور فکرنکرده، برای خیلی از حرف‌ها درود می‌فرستادم ولی الان در چلچلی دوران، دلم می‌خواهد عوض هیجان کور شبکه‌های اجتماعی، این حرف‌ها را در وبلاگی بنویسم که شاید جز «خدا» هیچ مخاطب دیگری نداشته باشد. آقای نقدی! بیست سال پیش که از کرباسچی یک مظلوم ساختی، بس نبود که اینک بنا داری- خواسته یا ناخواسته- ظالم نشان بدهی سازندگان واکسن ضدکرونای داخلی را با این حرف‌های پر و پوچ؟! کاش اگر دیروز خمینی گفت: «نظامی‌ها حق ورود به انتخابات را ندارند» امروز خامنه‌ای محکم‌ترش را می‌گفت: «سپاه همان به که پاسدار انقلاب اسلامی بماند و به خط‌کش جمهوری اسلامی بدل نشود». نه! من ان‌شاءالله هرگز زم نمی‌شوم اما از زمزمه‌ی حق هم تهی نمی‌شوم. دلم سپاه سلیمانی می‌خواهد. سپاه مردی که دستش خط‌کش نبود. سپاه سرداری که جناحی نبود. سپاه فرمانده‌ای که هوس انتخابات نداشت. سپاه دلاوری که عوض چفیه، اخلاقش را مقلد حضرت‌آقا کرده بود. انقلابا! رهبر انقلابا! از من و الباقی هم‌سن‌وسال‌های انقلاب، دفاع کن در برابر بعضی از این پاسداران انقلاب…

ارسال شده در صفحه اصلی | ۱۱ دیدگاه