قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس
این چند خط را به امر چند تن از مادران شهدا می نویسم. گفتند؛ بی وجودی اگر ننویسی:
لعنت خدا در این شب عزیز قدر بر مسئولین بی شرف بنیاد که برای هر ننه مرده ای کارت بنیاد شهید صادر می کنند. لعنت خدا بر آنهایی که می خواهند نام خیابانهای ما را به نام کثیف این متهمین مرده گره بزنند. لعنت خدا بر کسانی که نام مقدس پدر و مادر شهید را جعل می کنند. خدا کند به داغ دیگر بچه های شان بنشینند. آقای خامنه ای! شما یک کاری بکن. دارند نام شهید را جعل می کنند. ما که به جز شما جایی نداریم پناه ببریم. همه امید ما تویی. شهدای ما برای ولایت رفتند. اینها دارند نام شهید را لکه دار می کنند. کاری بکن. شما فقط درد ما را می فهمی. شما می دانی ما بعد از شهادت عزیزان مان چه زجری کشیدیم در این دنیا. اینها دارند زجر ما را بیشتر می کنند. شما کاری بکن آقای خامنه ای. پای نام شهید در میان بود و الا پای شما را به میان نمی کشیدیم. شما کاری بکن. ما که به جز شما چه کسی را داریم. شمایی مولای ما. حافظ خون پاک شهدای مظلوم ما.
سروده ای تازه از “امین”: روزگار غریب و ناجوریست، از مفاسد شهید می سازند؛ بر دل خون مادران شهید، با تمام وجود می تازند؛ با جسارت، به این حماقت خود، در کمال غرور می نازند؛ بهر خشنودی دل دشمن، شرف و عقل خویش می بازند.
شکستن شیشه بنیاد، اولین و کمترین کار ما در عوض شکستن دل مادران شهداست
با سنگ مزار پدران شهید مان شیشه های بنیاد مثلا شهید را می شکنیم
حسین قدیانی: آقایان بنیاد شهید! شما دل مادران شهدا را شکستید. فعلا یک هیچ به نفع شما اما ما هم بلدیم در عوض این عمل زشت شما یعنی شکستن دل مادران شهدا، شیشه های بنیاد شهید را بشکنیم. نگذارید کار به جای باریک کشیده شود. ما شما را تا مرز غلط کردیم، می بریم. دل مادران شهدا را شکستید. فعلا اولین کارمان این است؛ شیشه های بنیاد شهید را می شکنیم. هر شیشه ای شکست، مسئولیتش را من بر عهده می گیرم. روزی یکی از سرداران جنگ به بچه بسیجی ها گفت: اگر ماشینهای اینجا برای سوار کردن شما نگه نداشتند، با سنگ بزنید شیشه اش را بشکنید، مسئولیتش با من. اگر مسئولین نامحترم بنیاد خودشان را به نشنیدن زده اند، ما حاضریم با ساختمان بنیاد شهید با زبان سنگ صحبت کنیم. ما این همه سال یتیمی نکشیده ام که به هر کس و ناکسی شما شهید بگویید و به نامش خیابان هم بزنید. خاک بر سرتان. می خواهید به شما بگویم از آن ۳۰۰ هزار شهید، چند شهید حتی یک کوچه بن بست به نامشان نیست. خدا به حق این شب عزیز کاری کند که آه مادران شهدا دامن تان را بگیرد. آه همین شهید گمنام.



کاری از امیرعلی مدیر وبلاگ آینده از آن حزب الله:

کاری از ساندیس خور:

اثری زیبا از محمد مقدم:

مسئله خوارج، مسئله نبود؛ “مصیبت” بود
همان میخ در که فرو رفت در پهلوی فاطمه، حالا می خواهد مانع رفتن تو شود و همان مرغابی ها که نمی دانند مزار زهرا کجاست، صدای شان از رفتن تو در آمده. مدینه، “مدینه شهر پیامبر” چه گلی به سر زهرا زد که حالا کوفه، “کوفه این عمار” بخواهد هوای تو را داشته باشد. خانه نشین ات کردند، متهم شدی به عافیت و آمدند خانه ات و حسنین را زیر دست و پا له کردند تا زمام امور را از دست خلفای ستم به دست امام معصوم بسپرند و بعد همین ها تو را متهم کردند به خشونت. در نماز هم به جای خم ابروی یار به فکر انگشتر تو بودند و یک روز اگر دیر دق الباب می کردی خانه یتیم را، شکم شان برای شیر علی تنگ می شد اما دل شان برای شیر خدا تنگ نمی شد. شمشیرت را دوست داشتند اما فقط در خیبر و بدر. مهم ذوالفقار تو نبود که با عدالت عهد بسته بود، مهم طلحه بود که با پیامبر عکس داشت و از آن مهمتر احترامی بود که خوارج برای قرآن قائل بودند. چه کشیدی مولا تو از دست کوفه. ابن ملجم یک بار فرق تو را شکافت و ابن کوفه هزار بار قلب تو را. روزی سرما را بهانه کردند و دگر روز گرما را و تو ای مولای ما به تنهایی سرد و گرم روزگار را چشیدی. مالک رسیده بود به در خیمه معاویه و نمی دانست که خوارج هم به در خیمه علی رسیده اند! برگرد مالک. نمی خواهد جان معاویه را بگیری. اینجا چیزی که زیاد است کوفیانی هستند که می خواهند جان علی را بگیرند. تو در قلب لشکر کفر با یک معاویه طرف بودی و اینجا معاویه های مکرر قرآن را بالای نیزه برده اند و حکم خدا را دارند به رخ ولی خدا می کشند. برگرد مالک. قرآن خواندن را از علی آموخته اند و نیزه دست گرفتن را و خدا را و محمد را و مسلمانی را و این همه حالا یک طرف، علی تنها یک طرف و بیچاره آن یتیمی که می خواهد میان اسلام و علی، قرآن و علی، محمد و علی و لابد خدا و علی، یکی را انتخاب کند. شیر خود را در شب از دست علی می گیرد و در روز علیه علی شمشیر می کشد تا مبادا قرآن تنها بماند! چه فتنه پیچیده ای. در احد اگر تنگه را به سودای سود رها کردند، در صفین برای چه گذاشتند علی تنها بماند؟ اینجا غنیمتی در کار نبود اما مسئله اینجاست که بصیرتی هم در کار نبود. باز در جمل پای ثروت در میان بود، در نهروان پای چه در میان بود؟ اگر در صفین پای قدرت در میان بود، در نهروان پای چه در میان بود؟ می توان گفت پای بی بصیرتی. این البته همه آن چیزی که درباره خوارج می توان گفت، نیست چرا که مسئله خوارج، اصولا مسئله نیست، بلکه مصیبت است. مسئله را راحت و یا به سختی می توان حل کرد و یا گاه حتی می توان صورت مسئله را به جبر روزگار پاک کرد. علی مسئله بدر و خیبر و احد و خلافت و جمل و صفین را به خوبی حل کرد اما مسئله خوارج (که باز هم البته علی به زیبایی از پسش برآمد) نه یک مسئله که یک مصیبت بود برای علی. اتفاقا در ظاهر جنگ با خوارج، بسیار راحتتر از جنگیدن با اصحاب جمل و اصحاب صفین بود. خوارج نه تمکن مالی و نه البته سابقه درخشان شترسواران را داشتند و نه قدرت طلبی سپاه معاویه و عمروعاص را. مسئله خوارج از آنرو مصیبت است که تو باید روزی روزگاری قید مسئله اصلی را بزنی و خار را از چشم خود و استخوان را از گلوی خود بیرون درآوری. خار و استخوانی که از نظر عده ای جزئی از پیکر تو شده اند و آنقدر به تو نزدیک اند که کسی باورش نمی شود، جبهه دیگر دشمن تو باشند اما دشمن اصلی که معاویه باشد، روزی روزگاری تو مجبوری رها کنی و به مالک بگویی برگرد، چرا که از مالک نزدیک تر به خیمه معاویه، خاری است که خانه کرده در خیمه چشم علی و استخوانی است که رسیده به گلوی علی. پس خوارج مسئله نیست، مصیبت است. با خوارج از همان ابتدا نمی توان به جنگ رفت، چرا که تو برای جنگ با ایشان نه دلیل محکمی داری و نه ایشان مسئله اصلی تو شده اند اما روزی که مالک به خیمه معاویه رسید، این مصیبت (و نه مسئله) همچون خاری خود را به چشم تو می رساند که دیگر نمی توانی دشمن اصلی را ببینی و همچون استخوانی در گلوی تو می شود که تو نمی توانی یک نفس به راحتی بکشی. خوارج بر خلاف اصحاب جمل که عکس های شان با پیامبر را به رخ علی می کشیدند، عکس های شان با خود علی را به رخ علی می کشند و به این می گویند مصیبت نه مسئله. خوارج در جمل و در صفین و در سرما و در گرما و در محراب و در منبر و در نماز جمعه و در همه جا، در همه جا با علی بودند و این مسئله از آنرو مصیبت است که خود را به علی، نزدیکتر از حتی علی به علی می دانند. خوارج باورم هست نه قرآن را که خود علی را به رخ علی کشیدند. شاید اگر طلحه زنده مانده بود، بعد از جنگ نهروان به علی می گفت: تو آن همه سابقه دوستی ما را در جمل، آن همه نان و نمک خوردن را، آن دوستی ۵۰ و چند ساله را فروختی به عدالت و حالا تحمل کن. این طعنه به علی کافی است تا خوارج را نه یک مسئله که یک مصیبت برای علی بدانیم. این مصیبت، این خار در چشم و این استخوان در گلو به راحتی، حتی راحت تر از جمل قابل کندن است اما طعنه طلحه، کاری می کند با دل آدم که صدای علی، تنها از دل چاه بیرون بیاید و از همین روست که مسئله خوارج یک مسئله نیست، یک مصیبت است. علی در جنگ نهروان گویی داشت با گذشته خویش می جنگید. یک طرف خودش بود و دیگر سو همه آنهایی که عمری در کنار او بودند. همه آنهایی که علی به خاطر ندای حق طلبی و عدالت خواهی ایشان، جلوی دوستان سابق و یاران با سابقه خود ایستاد و حالا می بیند که محرمی جز چاه و مرهمی جز ماه و انیسی جز شب و مونسی جز غم ندارد. ول کن میخ در عبای مولا را. تو اگر معرفت داشتی، فرو نمی رفتی در پهلوی فاطمه. بس کنید مرغابی ها. اشک تمساح نریزید ای یتیمان کوفه. شما شیر هوس کرده اید نه علی شیر خدا را. همین شما که نان علی را خورده اید، روزی حسین را می کشید و زینب دخت علی را سنگباران می کنید. اشک شما در فراق علی نیست. دل تان برای مولا نسوخته است. شکم تان هوس شیر کرده است. من شک دارم در محبت شما نسبت به علی. علی با آنهمه عظمت که عده ای گمان به خدایی اش برده بودند، می نشست زمین و شما را روی دوش می گرفت و چهره اش را برای شما خنده دار می کرد تا شما روزی که بزرگ می شوید، با تیر ۳ شعبه، حنجره علی اصغر حسین را بدرید و رقیه را زخم زبان بزنید که؛ ای بچه یتیم! تو بابا نداری. بابای تو سر ندارد. ای علی! می دانم که روزگار بر تو سخت گذشته است و کاش مردمی دیگر، امتی بهتر، چون تو امامی داشتند و قدر تو را می دانستند اما “لا یوم کیومک یا اباعبدالله”. باز یکی بود که صورت تو را با دستمال زرد ببندد اما فرزندت حسین حتی کفن نداشت و آن یکی فرزندت عباس با لب تشنه به شهادت رسید. یادت می آید دستان کوچک عباس را به ام البنین نشان می دادی؟ دخت تو زینب را آواره کوه و صحرا کردند. یادت می آید بعد از فاطمه، هر وقت دلت برای زهرا تنگ می شد به زینب نگاه می کردی و فاطمه را می دیدی؟ آری؛ همین زینب که الان پرستار توست، آری همین عقیله بنی هاشم را روزی …
***
علی جان! بگذار زینب خوب تو را نگاه کند. در کربلا دلش برای تو تنگ می شود.
قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس
سروده ای از برادرم سید حمید امامی: سلام بر تو که با مـــولا هنوز بر سر پیمانی، به یاد حضرت خورشیدی “و ان یکاد” که می خوانی؛ قلم، به دست که می گیری به قلب فتنه شبیخونی، تو ای نواده روح الله، غلام ماه خراسانی؛ بخوان حدیث ولایت را میان این همه جان بر کف، در این سقیفه تکراری، صدای بوذر و سلمانی؛ به یاد کاوه آهنگر، به جای همت و زین الدین، بکوب بر سر اهریمن، تو از سلاله طوفانی؛ صبور باش و خرامان رو، ولی مقاوم و محکم تر، به کفش وصله زده خو کن، درابتدای بیابانی؛ تفنگ فصل سکوت سخت، ستون عرصه جنگ نرم، شهیدزاده پرچم دار، حسین اکبر قدیانی.
سروده ای از امیر، وبلاگ شبکه اجتماعی بیشمار: سلام حسین قدیانی/ تو فرزند شهیدی/ یه وقت تو کم نیاری/ تو فرزند بسیجی/ وقتی بابات جبهه بود/ فدایی امام بود/ وقتی بابات شهید شد/ سربندش یاعلی بود/ علی تو کل تاریخ/ مظلوم و تنها بوده/ علی برا دشمنا / خار ِتو چشمها بوده/ آقا خیلی غریبه/ سیدعلی حبیبه/ مثل خود ِروح الله/ خامنه ای غریبه/ بابات با اون شهیدا/ همگی می دونستن/ یه روز میاد تو ایران/ علی شناسا نیستن/ امّا امید اونها/ همش به این بسیجه/ امّا امید اونها/ یه فرزند شهیده/ خسته نشی حسین جون/ مونده نشی حسین جون /دشمن توی کمینه/ کم نیاریم که خیته /ببین صدای ناله/ میاد از توی چاله/ ایّادی استکبار/ همه شدن آواره /بی بی سی و وی اُ اِی/ دشمن این نظامن/ کروبی و میرحسین/ معاندِ نظامن/ خاتمی و جورج سوروس/ با همدیگه داداشن/ فائزه و رهنورد/ انگاری خواهراشن/ گنجی و نوری زاده/ مثل کلاغ می مونن/ سازگارا سحابی/ مثل الاغ می مونن/ عطاء ا.. مهاجر/ با داود ِبیک زاده/ میرن توی کاباره/ پیشه یه مشت زن باره /فاطمه بی حقیقت/ جمیله بی کدیور/ ببین چطور دوتاشون/ باهم شدن در به در/ معتمد ِآریا/ با بهاره رهنما/ ببین چطور میچاپن/ این همه از سینما /یه روز لیلی رشیدی/ یه روز رضا عطاران/ بیچاره ها پول می خوان/ به نرخ روز نون می خوان/ یه روز به رنگ سبزن/ یه روز رنگ و بارنگن/ مگه اشکالی داره/ لجن ها هم قشنگن /هرکی ریا کار باشه/ یه روز دستش رو می شه/ فرق نداره کی باشه/ شاید فلانی باشه /امّا اینا که دیدیم/ شرم و حیا ندارن/ فقط می خوان لخت باشن/ تو بغل هم باشن/ آزادیشون همینه/ حزب بازیشون همینه /اونا می خوان تو پارتی/ ولو باشن همیشه /سیاسی شون همینه/ هرچی بگی همینه/ همه چیزا براشون/ تو پول خلاصه می شه.
پاسخ من: سلام عزیز دلم/ غصه تو من نبینم/ روزی با ۶ تا مطلب/ من کجا کم میارم/ من ارگان باتومم/ عاشق کوچه کثیف/ هر کی بگه کروبی/ منم می گم پیف پیف پیف/ من همینم که هستم/ مست بسیجی هستم/ خرخره خاتمی/ نشسته توی دستم/ زیادی عرعر کنه/ موسوی بی غیرت/ هست کسی که تو اینجا/ با قلم بابایی اش/ با دعای شماها/ تو قطعه ۲۶/ نسلشو ابتر کنه/ اگه می خوای بدونی/ عوض شدم یا خسته ام/ بدون که ای عزیزم/ من همینم که هستم/ تندتر از این می تونم/ شل تر از این نمی شه/ هر کی منو شل می خواد/ متاسفم نمی شه.
سخنی با مسئولین نظام
ما شهید نداده ایم که شما نام هر ننه مرده ای را “شهید” بگذارید. از نظر شما هر کسی ممکن است شهید باشد اما از نظر ما شهید به شاهدی می گویند که مزارش زیارتگه عشاق باشد. نام هر خیابانی را اگر به نام این ۳ متهم مرده عوض کنید، بدانید برای امت حزب الله پایین کشیدن نام این ۳ متهم از پایین کشاندن مجسمه شاه ملعون قطعا سخت تر نیست. اگر می خواهید امتحان کنید. در صورت انجام این خطای نابخشودنی از طرف مسئولین، مطمئن باشید که ما نام کثیف متهمین مرده این نظام مقدس را به راحتی آب خوردن از در و دیوار شهر حذف می کنیم. در نهایت لعنت خدا در این شبهای عزیز بر مسئولان نالایقی که دل پاک مادران شهدا را می شکنند. و در نهایت سخنی با والدین این متهمین مرده! فرزندان شما را بنیاد شهید، شهید اعلام کرده، مبارک باشد اما شما غلط کردید پدر و مادر شهید باشید و غلط کردید تقاضا می کنید که خیابانی را به اسم مثلا شهیدتان که متهمی مرده بیش نیست، کنند. این آرزو را به گور خواهید برد که با حضور این همه بسیجی، جایی، خیابانی، مکانی از این مملکت به نام فرزند متهم و البته مرده شما شود. به گور می برید این آرزو را. یک جای این مملکت اجازه نمی دهیم قبل از نام متهمان مرده شما، کلمه مقدس “شهید” آورده شود. آورده شود، پاک کردنش کار ۳ سوت است. ۳ سوت این لکه ننگ را پاک خواهیم کرد و بنیاد شهید، شهرداری، مجلس و هیچ ارگان و نهاد دیگری هم هیچ غلطی نمی توانند بکنند. ما ۳۰۰ هزار بابااکبر تقدیم راه اسلام نکردیم که حالا در خود جمهوری اسلامی، سر از بدن کلمه مقدس “شهید” ببرند. امتحانش برای شما هزینه سنگینی دارد اما برای ما مجانی است، چرا که ما دانیال های میدان شوشیم. پایین می آوریم هر پلاکی که نام شهید را جعل کرده باشد. اخلاق ما بچه بسیجی های ترمز بریده کاملا دست نیروی زحمتکش و خدوم انتظامی هست. و من الله التوفیق.
***
ریاست از این پس نا محترم بنیاد شهید و امور ایثارگران و جانبازان/ جناب آقای زریبافان/ با سلام
نظر به متن “پرونده بابااکبر را پس بدهید” در همین وبلاگ مقدس، از شما برادر ارجمند تقاضا دارم در اسرع وقت پرونده پدرم را به یکی از نشانی های موجود در آن پرونده پس بدهید. عارم می آید پرونده پدر شهیدم در بنیادی باشد که متهمین به آشوبگری را هم شهید می خواند. از نظر بنیاد شهید یا باید پدر من شهید باشد و یا این ۳ متهم که اصلا برایم مهم نیست به حق و یا به ناحق کشته شده اند، چرا که این مسئله در حیطه وظایف من نیست و در هر دو صورت من بی گناهم. در ضمن یک فرزند شهیدی در این مملکت کتابی نوشته به اسم “نه ده”. از کور بودن چشم آن بنیاد نسبت به فعالیت فرهنگی فرزندان شاهد صمیمانه کمال امتنان را دارم. ظاهرا از نظر بنیاد شهید همان بهتر است که مثل فرزندان برخی دیگر از شهدای درجه یک باشی. گفتنی است اگر به این نامه ظرف مدت یک هفته ترتیب اثر ندهید، همین نامه را به حجت الاسلام رحیمیان خواهم نوشت و همزمان پرونده شهید اکبر قدیانی را از بنیاد مثلا شهید بیرون می آورم. اگر “حسین” شهید است، بی شک حرمله حرامزاده است و آن متهمی که بی گناه کشته شده، فقط یک متهم مرده است و نه یک شهید. جذب حداکثری قطعا و حتما به معنای شهید خواندن مردگان نیست. زورتان به آقای روح الامینی و به رسانه های خواص بی بصیرت نمی رسد، دلیل نمی شود که کلمه مقدس “شهید” را هم شهید کنید و همه دق دل تان را بر سر این واژه مظلوم خالی کنید و از همه بدتر از رهبری مایه بگذارید. لطفا واژه مقدس شهید را به شهادت نرسانید. لطفا واژه مقدس شهید را در تابوت نگذارید. لطفا واژه مقدس شهید را قبر نکنید. لطفا سر این واژه مقدس، سر کلمه شهید را نبرید. لطفا سر واژه مقدس شهید کلاه نگذارید. به قرآن آه ما شما را می گیرد. خدا جای حقی نشسته است. مادران شهدا نگذارید نفرین تان کنند.
با سپاس فراوان از زحمات شما برادر دلسوز
***
پرونده بابااکبر را پس بدهید
بنیاد شهید ۳ تن از کشته های حادثه کهریزک را شهید اعلام کرد. چقدر خوب! چه مهربان! لطفا این خبر را تکذیب نکنید و آن را شایعه نخوانید و البته درست است که در باغ شهادت باز، باز است اما نه اینقدر دیگر! به این گل و گشادی گمانمان نبود. در باغ شهادت در دیگ نیست که گربه ها بخواهند بی حیایی کنند. بنیاد شهید می تواند خیلی ها را شهید اعلام کند اما ملت وقتی در تشییع پیکر پاک شهید غلام کبیری، “حسین” را شهید خواندند، از بنیاد شهید اجازه نگرفتند. از نظر نسل عاشورایی ۹ دی این ۳ نفر قطعا شهید نیستند. متهمینی هستند که شاید بی گناه کشته شده باشند. آنهم شاید و شاید سزای عمل شان این نبود اما به هر حال در متهم بودنشان هیچ شکی نیست. ندا آقاسلطان که در خیابان کارگر موسیقی کار می کرد. این ۳ نفر که ارواح عمه بنیاد شهید، شهیدند. فلانی که قصد بدی نداشت. آن یکی که فامیل آن ملعون بود. این یکی که آمده بود اعتراض قانونی کند. فلان دخترک که برای پسربازی آمده بود خیابان. فلان پسرک که برای دختربازی. با این حساب ظاهرا آشوبگران عاشورا آبدارچی های همین بنیاد شهید بودند. اگر شهید یعنی “حسین غلام کبیری”، کسانی که آن طرف خیابان ایستاده بودند به سنگ پرانی، حرمله های امروزند یا لااقل متهم بودند به حرمله بودن و یا اصلا بی گناه بودند، به هر بی گناهی به صرف بی گناه کشته شدن، نمی توان لقب شهید داد. من یک دل دارم و آن را خرج مادر شهید غلام کبیری می کنم و برای اشک تمساح پهن هم بار نمی کنم. پرونده هر شهیدی دست امام حسین است؛ بنیاد شهید ظاهرا زیاد خودش را تحویل گرفته. پرونده بابااکبر را به من پس بدهید. از نظر امام حسین، پدر من شهید است؛ از نظر شما باشد یا نباشد پشیزی برای من ارزش ندارد. شما حق ندارید با شهید اعلام کردن هر آنکه دل تان بخواهد، به خون ۳۰۰ هزار بابااکبر توهین کنید. پرونده ای که در دست سیدالشهداست حیف که خاک بخورد در این اداره های شما. هیچ فرقی این ۸ ماه دفاع مقدس با آن ۸ سال دفاع مقدس ندارد. اگر جاسم نفهمیده اگر صدام اگر آمریکا اگر غرب از نظر ما شهید است، کسانی که آن طرف خیابان اغتشاش داشتند به ریش آغشته به خون امیر ذوالعلی و حسین غلام کبیری و به چادر آن خواهر بسیجی و دختر خرد ساله شهیده اش می خندیدند هم شهیدند. پرونده بابااکبر را به من پس بدهید. اشتباه هم نکنید؛ ما حقوق بگیر شما نیستیم. پدرم معمولی مرده بود، حقوق مادرم بیشتر بود. شما لیاقت تان همین شهید خواندن هر کس و ناکسی است. به شما بیشتر فشار می آوردند نداآقا سلطان را هم شهید می خواندید. پرونده بابااکبر را پس بدهید. بنیاد شهید ممکن است این خبر را تکذیب کند و یا آن را شایعه بخواند! حتی شایعه این خبر زشت هم که ماههاست پیچیده و هیچ مسئولی از بنیاد شهید آن را تکذیب نمی کند کافی است که من به شما بگویم؛ پرونده بابااکبر را پس بدهید. شما در بنیاد شهید هنوز هم بسیاری از افراد مخلصی که در حین انجام ماموریت به شهادت رسیده اند، شهید اعلام نکرده اید. چون نه پدرشان روح الامینی بود و نه پشتشان به رسانه ای گرم. شما هنرمند شهید سعید جان بزرگی را تا مدتها عارتان می آمد شهید اعلام کنید. شما بسیاری از سپاهیان و بسیجیانی که در سوانح هواپیمایی به شهادت رسیدند، بعد از کلی ناز و نیاز شهید اعلام کردید. پس من حق دارم به شما بگویم؛ پرونده بابااکبر را پس بدهید.
… و باز هم پانوشت: لطفا از رهبری در این مورد هزینه نکنید. “آقا” خودشان گفت که موضع شان را علنی و نه در خفا اعلان می کند. آقا علنی بابااکبرها را شهید می داند و شهید می خواند اما دیگران را ما از زبان مبارک ایشان نشنیده ایم که شهید بخوانند.
همین متن به زبان طنز
بنیاد مثلا شهید به لج فرزندان شاهد ندید بدید تازه ترین لیست شهدا و جانبازان و غیره را بدین شرح اعلام کرد:
شیخ ساده لوح؛ سید شهیدان اهل کلم!
شیخ بی سواد؛ جانباز جنگ نرم. نامبرده به دلیل کتک خوردن فراوان از امت حزب الله به این درجه رفیع رسیده است!
مهدی هاشمی؛ مفقودالاثر. پیکر پاک این آقازاده هنوز از زیر خاک پاک لندن برنگشته است!
خاتمی ملعون؛ ایثارگر آن لاین!
مهندس موسوی؛ جانباز چیز درصد!
زهره کوهنورد؛ داماد طبقه هفتم بهشت!
موسوی خوئینی ها؛ پستوء الاثر!
محمد علی ابطحی؛ آزاده از زندان کبریت!
***
بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند
زنبیل، از این زنبیل قرمزهای قدیمی سوراخ سوراخ دستش بود و ایستاده بود کنار اتوبان … اتوبان …؛ حالا هر چی زور می زنم اسم اتوبان یادم نمی آید. پیر شدیم رفت. تو به این عکس بالای وبلاگ نگاه نکن. مال ۳ سال پیش است. اصلا چند سالم است الان. ۳۱ سال. ۵۰ سال اگر در این دنیا زنده باشم فقط ۱۹ سال از عمرم باقی مانده. ۳ سال هم بیشتر از بابااکبر زندگی کرده ام. این هم خودش یک نوع بی ادبی است. آدم که از پدرش بیشتر عمر نمی کند. با ادب خانم رقیه بود که در همان ۳ سالگی و مثل پدرش به شهادت رسید. ما درد یتیمی نکشیده ایم و الا تا الان باید ۷ تا کفن پوسانده بودیم اما به هر حال فرزند شهید باشی ۶۴ سالت هم شده باشد، باز یک بچه شهیدی، مثل آن پیرزن زنبیل به دست چند خط بالا. حالا من از کجا فهمیدم فرزند شهید است این پیرزن؟ قصه دارد. قصه اش را برای تان تعریف نمی کنم؛ چون پیرزن قسمم داد چیزی از زندگی اش ننویسم اما پیرزن که با حفظ سمت، مادر شهید هم بود، از کجا فهمید من یک نویسنده ام؟ این را ایشان باید به شما بگوید ولی مسئله اینجاست که این بار من به او قسم دادم که از زندگی ام چیزی به کسی نگوید. لام تا کام. اصلا چی کار دارید؛ یک سری حرف میان ما رد و بدل شد که باد هوا نبود؛ یاد “حوا” افتاده بود در دل دو تا “آدم”. حوا مادر شهید والامقام هابیل است، حالا بنیاد شهید برود برای قابیل با بیل کارت صادر کند! شهید وصیت نامه دارد و وصیت نامه اش را با خون خود می نویسد. قابیل پلاک نداشت. شهید بی پلاک، بی خاک بی افلاک، ملاک راه ما نیست. ما شهیدی می خواهیم که زندگی نامه اش شرح عاشقی باشد، نه پرونده اتهام. شهید پرنده است و بال دارد، اغتشاش علیه علی وبال گردنش نیست. اگر به هر کی هر کی است، با کارت بنیاد شهید هم می توان جهنم رفت که خدا به خون شهید نگاه می کند، نه به کارت بنیاد شهید. بی گناه پدر من بود که به شهادت رسید. آشوبگری در حکومت علی حتی اتهامش هم گناه بزرگی است. ما متهم مرده را به رسمیت می شناسیم ولی متهم شهید فقط یک دروغ است. شهید فقط متهم به عاشقی است. متهم به عیاشی شهید نیست و من دقیق نمی دانم بنیاد شهید نجاشی را شهید حساب کرده یا نه. پادشاه حبشه آدم خوبی بود اما بنیاد شهید به اسم جذب حداکثری بد نیست نمرود را هم شهید اعلام کند. از کجا معلوم؟ شاید نمرود هم نامردی کشته شده باشد؟ پشه ای که داشت در بینی نمرود ویز ویز می کرد و حتی خسرو پرویز که داشت به حساب مکتب ایران در بانک کسری، بت واریز می کرد، از کجا معلوم؟ شاید به ناحق کشته شده باشند؟ اصلا شاید به ابن ملجم، بیش از یک ضربه زدند. به هر حال آن زمان شاید کهریزک نبود اما تندروی که بود؛ برای آقای “مرادی” هم کارت بنیاد شهید صادر کنید. راه دوری نمی رود اما شهید پلارک که پلاک داشت ملاک راه ماست. پلاک شهید حسین غلام کبیری، پلاک هوندا ۱۲۵ اش بود که بد می سوخت اما موتور ضد انقلاب را در خیابان اغتشاش پایین آورد. دل مادر این شهید هم بد دارد می سوزد. دل من هم. آخر شهید از گلاب هم خوشبوتر است. از عود هم. مرده هایی که بوی دود می دهند شهید نیستند. بهشتی گفت: “بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند” و من می گویم: “بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند”. خواهر ۵ ساله من هنوز کارت بنیاد شهید نگرفته بود که فهمید بابااکبر شهید شده و گرد یتیمی بر صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد. آن زمانی که سر بسیجی اروند از بدنش جدا شد، سیدالشهدا آمد و به او لبخند زد و هیچ کدامشان کارت بنیاد شهید نداشتند. کارت بنیاد شهید برگه ای است کوچک که گنجایش فهم کلمه “شهید” را ندارد. پدر من یک شهید حکومتی بود و در راه انقلاب اسلامی شهید شد. بنیاد شهید یک نهاد دولتی است. دولتی به نام دولت جمهوری اسلامی. من اما یک بچه شهید حکومتی ام و نام درست حکومت من “انقلاب اسلامی” است. “آقا” وقتی سالها پیش آمد خانه ما، از پدربزگم کارت بنیاد شهید نخواست. خامنه ای با یک نگاه می فهمد چه کسی خانواده شهداست، چه کسی نه. این کارتها بیخود برای چه دارد صادر می شود؟ گیرم آقای فلانی با کارت بنیاد شهید شد پدر شهید، آیا قبر پسرش زیارتگه عشاق است یا عمو و عمه و خاله و دایی؟ آقایان! حالا حالاها باید نیش قلم مرا تحمل کنید. من مجوز این کار را از مادر شهید شهبازی گرفته ام. به من امشب، آری امشب بعد از افطار در کنار مزار پسرش گفت: آن دنیا به پسرم می گویم جلویت را بگیرد، اگر رسوایشان نکنی. جوهر تمام کردی، من خون علیرضا را به تو می دهم. تو فقط بنویس. این بار دست روی بد چیزی گذاشته اند. سالها در فراق جگرگوشه ام به اشک و زاری نگذرانده ام که حالا به هر ننه قمری بگویند مادر شهید. بنویس اتفاقا من یک مادر شهید ندید بدیدم و طاقت ندارم ببینم به هر ننه قمری می گویند مادر شهید. بنویس. تو فقط بنویس. گفتم: مادرم، یاسین در گوش خر خواندن است. گفت: عیبی ندارد. تو فقط بنویس. گفت: لازم شد کارت بنیاد شهید را جلوی در بنیاد شهید پاره می کنم اما تو فقط بنویس. گفت: بچه اینها اگر شهید است، وصیت نامه شان کو؟ گفتم: کاری ندارد، یک وصیت نامه هم جعل می کنند. نام شهید را چطور جعل کردند؟ گفت: وصیت نامه را با خون می نویسند. گفتم: با چی می خوانند؟ گفت: با خون دل. گفتم: آخرین بار کی خواب علیرضا را دیده ای؟ گفت: سالهاست که با اشک چشم خوابیده ام. جگرگوشه ام در باران می آید. با یاران می آید. با پازوکی و محمودوند. با آن بسیجی اروند. با یک “یازهرا”ی قشنگ روی سربند. گفتم: اتفاقا در مسیر پیرزنی را سوار کردم که او هم مادر شهید بود. تازه، فرزند شهید هم بود. گفت: خب، چی می گفت؟ گفتم: چیزی نمی گفت، مثل تو فقط گریه می کرد.
***
امام حسین هم در بنیاد شهید پرونده ندارد
رفتم بهشت زهرا امروز. ماشین را بردم داخل. سرباز بهشت زهرا گفت: کارت بنیاد؟ گفتم: این دفعه بگویی کارت بنیاد، می زنم تو گوشتها. گفت: من نمی دانم، کارت بنیاد. کارت بنیاد را نشانش دادم و بعد انداختم توی سطل آشغال. گفت: با خودت مشکل داری؟ گفتم: کارت تخفیف هاکوپیان شرف دارد به کارت خفیف بنیاد شهید. گفت: با این کارت می توانی بروی استادیوم فوتبال را مجانی ببینی. گفتم: حیف آن فوتبال. گفت: حالا چرا کارت را پرت کردی سطل آشغال؟ گفتم: این کارت در سطل آشغال باشد یا در جیب من برایم فرقی ندارد و در هر ۲ صورت من فرزند شهیدم. این آقای … است که برای پدر شهید شدن حتما باید از در و دیوار بنیاد شهید آویزان شود. گفت: … کیست؟ گفتم: یک پدر شهید منتهی فقط در کارت بنیاد شهید. در بنیاد شهیدی که امام حسین در آن پرونده ندارد، همان بهتر اصحاب خواص بی بصیرت، پدر شهید خوانده شوند. گفت: پدر شهید بودن را بنیاد باید تعیین کند. گفتم: پدر من مگر به دستور بنیاد شهید رفت جبهه؟ اصلا مگر حضرت عباس در بنیاد شهید پرونده دارد؟ مگر حمزه سیدالشهدای قبل از حسین در بنیاد شهید پرونده دارد؟ مگر رقیه بنت الحسین در بنیاد شهید، فرزند شهید شناخته شده؟ گفت: دفعه دیگر بدون کارت، ماشین را داخل راه نمی دهم. گفتم: من هم می زنم تو گوشت. گفت: ببینم، تو جوونیات زیاد سینما می رفتی؟ آخه برادر من اینجا که تگزاس نیست. گفتم: من خودم ختم آژانس شیشه ای ام. گفت: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی. گفتم: امنیت ملی ما را خون شهید تعیین می کند، نه کارت بنیاد شهید. اینجا را نمی دانم اما بنیاد شهید اتفاقا تگزاس است. آقایان اراده کنند هر ننه مرده ای را می کنند شهید. راستی شایعه شده مسعود رجوی هم به شهادت رسیده است؟ تو چیزی شنیدی؟ گفت: فوقش مرده، حالا چرا شهید؟ گفتم: از کجا معلوم؟ شاید این کره خر هم بی گناه کشته شده باشد. اگر هم نمرده، خوب است بنیاد شهید کارتش را صادر کند. زدیم و بی گناه مرد. گفت: خدا صدام را لعنت کند. همه اش تقصیر اونه. گفتم: شهید صدام هم راستش آمریکایی ها نامردی، گرفتندش. خفت گیری بود. بنیاد شهید باید برای دفع این فتنه و کلا برای حفظ وحدت میان مسلمین برای اولی و دومی و سومی هم کارت بنیاد شهید صادر کند. عثمان البته چون بیشتر نامردی مرد، بنیاد شهید باید برایش ۲ تا کارت صادر کند. گفت: می فهمی داری چی می گی؟ گفتم: من می فهمم اما به تو زیادی آش داده اند، نمی فهمی. گفت: … از حرفش خوشم نیامد، زدم تو گوشش. شد جانباز انقلاب، به همین راحتی! بعد با دست رفتم تو شیشه. مامور آوردند، اسلحه اش چسبید به دستم؛ او هم شد جانباز انقلاب، به همین راحتی! به عباس گفتم: حالا که در بنیاد مثلا شهید خر تو خر است، بگذار امام حسین و بابااکبر و تو در این بنیاد، شهید به حساب نیایید. عباس! من هم دقایقی پیش کارت بنیاد شهید را پرت کردم سطل آشغال و تازه شدم مثل رقیه. من دیگر در بنیاد مثلا شهید فرزند شهید نیستم. خداحافظ بنیاد شهید، سلام رقیه فرزند شهید. ای بنت الحسین! کارت بنیاد شهید من وصیت نامه پدرم است و کارت بنیاد شهید تو راس الحسین. غصه نخور عزیزم. اصلا می دانی؛ بنیاد شهید جای خوبی نیست. به مادر شهید روستایی وام ۱ میلیونی نمی دهند اما از پول مختص خانواده شهدا برخی از مدیران بنیاد سفره افطار چند میلیونی می اندازند. رقیه جان! این روزه قبول است؟ خب، پول حرام نمی خوردند که … را پدر شهید نمی خواندند. پول حرام خورده اند که جانبزرگی را به ضرب زور شهید اعلام کردند. پول حرام خورده اند که بسیاری که باید، شهید نمی دانند و آنها که نباید، شهید می خوانند. پول حرام خورده اند که هنوز هم عارشان می آید بسیاری از بچه بسیجی های شهید را شهید اعلام کنند. رقیه جان! تو بگو؛ من دارم حرف بدی می زنم؟