تیر ۳ شعبه دارد با گلوی علی اصغر مذاکره می کند و سیل به جای اسرائیل، پاکستان را برده است و ما داریم قدس را در بازی رایانه ای فتح می کنیم. ما خودمان را زده ایم به خواب و خوشی زده زیر دل بنیاد شهید. روزی برایت بارگاه باشکوهی خواهیم ساخت ای ندا آقاسلطان و پرچم اسلام را به جای انتهای افق، می کوبانیم بر سر فرزند شهیدی که افراطی است. آن روز هنوز مزار زهرا پیدا نشده است و بابای زینب هنوز برای ۴۰ درصد جانبازی با ۱۰۰ درصد باندبازی روبروست. من که با این وضعیت چشمم آب نمی خورد قدس آزاد شود. کودک غزه باید ضرب شست خود را به جای تل آویو، به خواب سنگین ما نشان دهد و یکی هم بزند به شیشه بنیاد. حالا خاتمی هم از مردم برای حضور باشکوه در روزقدس دعوت می کند و جرج سوروس دارد به ریش فتحی شقاقی شهید می خندد. خدا را شکر فتنه خوابید و ما هم از “جذب حداکثری” کاریکاتور کشیدیم و نام یکی از خیابان های منتهی به فلسطین را گذاشتیم به نام شعار نه غزه نه لبنان. چه زندگی خوبی است. حقوق کدام مادر شهید می خواهد برود به جیب پدر فلان متهم؟ قدس! ای قدس! خدا کند تو از اسارت دشمن، آزاد شوی و ۳۰ سال بعد از آزادی ات تازه بفهمی در اسارت دوست فرو رفتن یعنی چه. این خبرها هم نیست؛ بعد از اسرائیل، تو باید بجنگی که روی قبر فرزند بی گناه نتانیاهو چه واژه ای را حک کنند. الان خوش خوشانت است. ۳۲ سال که از آزادی ات گذشت، تازه معنای اسارت را می فهمی. من نمی خواهم تو را ناامید کنم. مگر کودک آواره صبرا از این هم ناامیدتر می شود؟ بگذار الکی شعار بدهیم انتفاضه زنده است. انتفاضه مرده. انتفاضه چند بسیجی می خواهد تا زنده شود. مسیح مدتهاست که مرده ای را زنده نکرده و موسی هنوز درگیر بنی اسرائیل است. گوساله سامری ماشاء الله برای خودش گاوی شده و ماما می کند اما ما فردا می آییم و به حمایت از تو فریاد برمی داریم و با مشت های گره کرده و خروشی عجیب غریب، بار مرگ مرکاوا را می اندازیم روی دوش سنگ و بعد می رویم صف نان سنگک و بعد حلیم با گوشت بوقلمون صفتانی بلانسبت خودمان می خریم و تا  اذان مغرب به افق قبرستان، می گیریم و تخت می خوابیم و شب می بینیم که سیل به جای اسرائیل، همچنان دارد پاکستان را می برد. قدس! ای قدس! حیف که به شعار نیست و الا تو الان آزاد شده بودی. آزادی تو در گرو عمل است و الا عملی های قهوه خانه مش قنبر هم فردا از مردم برای حضور هر چه باشکوه تر در راهپیمایی روز تخس، یعنی ببخشید؛ روز قدس دعوت به “عمل” آورده اند. مشکل ما سر همین عمل داخل گیومه است. ما دعوت به حرف را با دعوت به عمل اشتباه گرفته ایم و خیال می کنیم وظیفه ما در قبال قدس بلند فریاد زدن است. این داد و بیداد ما برای قدس، “آزادی” نمی شود. اسرائیل راهپمایی نکرد، قدس را گرفت. ین راهپیمایی مسلمین آخرالزمان به رهایی قبله اول مسلمین ختم نمی شود. باید جریان سیل پاکستان را به طرف هیکل سلیمان برگرداند. زیبایی اندام رفته انگار مجسمه داوود. هر روز بازوی زور کلفت تر می شود و از سنگ دیگر کاری ساخته نیست. در خرمشهر اگر دست خدا از آستین حسن باقری و صیاد و آن بسیجی خرم آبادی بیرون آمد، زحمت آزادی قبه الصخره را خدا باید به تنهایی بکشد که خرمشهر با راهپیمایی آزاد نشد که جمل با فریاد بر زمین ننشست که در خیبر با رجز فتح نشد. “خیبر خیبر یا صهیون، جیش محمد قادمون”، قائم به موشک می خواهد نه قائم با شک با دشداشه شیخک که بالابلندی دارد بازی می کند زیر درخت زیتون، خرس گنده. خجالت بکش از سید حسن نصرالله. گیرم که “و فتح قریب”، تو این وسط چه کاره بودی؟!

چفیه

حسین قدیانی

تا عاشورا: ۱۰۵ روز

“مناجات محمد پولی زاد با خدا همراه با فایل صوتی به زودی در قطعه ۲۶″

… خدایا! من درست از وقتی چیز یعنی ببخشید؛ از وقتی دستم به دهنم رسید با نظام چپ کردم. الانم حکایته یارو رو تو ده راه نمی دن، سراغ کدخدا رو می گرفت، هر چی نامه می نویسم، هر چی جزجیگر می زنم، هیشکی، هیشکیا منو آدم حساب نمی کنه … اون آوینی هم زیاد منو تحویل نمی گرفت. روایت فتح رو کنترات باید می داد به من. به من می گفت: پولکی … بعد نمی دونم چی شد منو از کیهان انداختن بیرون. کی؟ … هان؛ زمان دولت این ممد تمدن بود … خلاصه، خدا! الان این جمهوری اسلامی خیلی بد شده. یه پروژه نون و آبدار به آدم نمی ده، هیچی، تو زندانم نمی ذاره نظرای وبلاگمونو تایید کنیم. از بس آپ نکردیم وبلاگمونو داریم ذره ذره آب می شیم … من می دونی از کی شلوارم ۲ تا شد؟ … از وقتی فهمیدم هیزم … تخم عقاب کاشتن انگاری تو چشم ما. همیشه یه زن رو نگه می داشتم در سایه، یه زنم نگه می داشتم برای روز مبادا … خلاصه؛ یه غلطی کردیم ما خدا اما تو قلم عفو بکش روی اعمال ما … الهی، علف! البته علف باید به دهن بزی شیرین بیاد … گفتم؛ بزی، یاد یه بز افتادم تو بشاگرد که یه بنده خدایی داشت شیر اون زبون بسته رو می دوشید، منم خوشم اومد ازش. از بزه نه ها، از عفت خاتون. اونجام حاج والی داشت خدمت می کرد، ما شدیم نماینده مجلس و همین که این عفت خاتونو دیدیم ازش خوشمون اومد؛  اون اوایل به چشم چیز، بعد شد به چشم هیز. سر همین تو بشاگردم شلوار ما ۲ تا شد … شلوارم که ۲ تا بشه، خرج میذاره رو دست آدم … بالاخره تو همین فکرا بودم که چجوری واسه خودم پول دست و پا کنم که … یه پروژه دیگرو انداختم تو دامن فرهنگ کشور و همین طور به موازات فرهنگ، جیب خودمونم اعتلا داشتیم می دادیم که سر صحنه، بازم تخم عقاب، کار دستمون داد ….

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

اثری صمیمی از مدیر وبلاگ قطعه عشق:

کاری از محمد مقدم:

دوستی با نام “حیدری ام” که نه، بلکه “بنیاد” این بلا را آورده سر چشمان ما:

این طرح زیبا را یکی از دوستان فرستاده. طراح این طرح را نمی دانم کیست.

خودشان و یا شخص دیگری بگوید، با ذکر سپاس، نامش را خواهم برد:

***سطور زیر را حتما بخوانید***

نکاتی بسیار مهم و حیاتی با شما عزیزان: یک: بابت همه چیز ممنون. چه برای دعایی که همیشه در حق من می کنید، چه برای طرح های زیبایی که می کشید و چه اشعاری که می سرایید. دو: یکی از دوستان زحمت بکشد و در کامنت، مراقب کم شدن هر روز این روزشمار عاشورا باشد و به من یادآوری کند. سه: افراط و تفریط بد است و هر کاری معقول و منطقی آن خوب است؛ حتی مدح ماه. حسی آشنا به من می گوید که طرح های شما عزیزان درباره حضرت ماه، مقداری زیاد شده. این را از آن جهت می گویم که طرح های شما به قطعه ۲۶ که وبلاگ خودتان است، تقدیم می شود و حجم این تعداد طرح از حضرت ماه به همان اندازه که برای شما امری خوب و شایسته است، شاید برای من به عنوان خادم شما در قطعه ۲۶ صحیح نباشد و با حرف و حدیث هایی همراه باشد. از یاد نبرید هر طرح و یا شعری از شما عزیزان که در قطعه ۲۶ می گذارم، با آنکه محصول شور و شعور عاشورایی خود شماست اما به پای خادم شما در قطعه ۲۶ نوشته می شود. به شما عزیزان قول می دهم، شده از خوابم بزنم، وقت می گذارم و طرح های شما را پوشش می دهم اما شما هم قول بدهید در طرح هایی که می فرستید، جمله ای و یا چیزی نگویید که قابل دفاع نباشد و مثلا غلو باشد. غلو بد است چه درباره بزرگانی در رده و حد و اندازه خورشید و ماه، چه درباره ستاره حقیر و کم سویی چون من. از شما تمنا می کنم از پیش بینی و پیش گویی هم به شدت پرهیز کنید. اینکه کدام عزیز با کدام عزیز وعده داده شده در عصر ظهور مطابقت دارد و کدام یک ندارد، این کار امثال من و شما نیست. من خودم گاهی یک حرفی می زنم، فقط پای خودم گیر است ولی وقتی شما یک چیزی هم روی حرف من می گذارید، دفاعش را برای من یک مقدار سخت می کنید و با عرض معذرت درد سر مرا بیشتر. بهتر است طرح هایی که می فرستید مرتبط با همان متن باشد. مثلا توقع داشتم درباره همین متن یعنی “چفیه”، به اندازه زحمت من، شما هم طرحی از چفیه می کشیدید و در انتهایش جمله شهید محمد رضایی را می آوردید. به هر حال هر ۲ طرف از هم متوقع تر شده ایم و این بد نیست و باعث می شود بازدهی کارمان بالاتر برود. من از طرفی دلم نمی آید ولو یک طرح شما را پوشش ندهم و از طرف دیگر بدانید که در قطعه ۲۶ که وبلاگ خودتان است، هیچ کس اندازه خود من با “خط قرمز” روبرو نیست. بارها شده چیزی نوشته ام و بعد کار کردن آن را در وبلاگ صلاح ندانسته ام. اگر گاهی یک خط نظر شما نقطه چین و یا حدف می شود و اگر گاهی کلا یک و یا چند نظر شما تایید نمی شود، بدانید که تا به حال یک سوم همین اندازه که برای تان مطلب نوشته ام، نوشته دارم که گذاشتن آن را در قطعه ۲۶ به هر دلیلی کار درستی ندانسته ام. چهار: در فاصله دیشب تا امشب ۲ پیامک، یک تماس و ۸ کامنت داشتم مرتبط با ۳ پست اخیر قطعه ۲۶ و همه با این مضمون: فلانی! تو که می توانی اینقدر خوب و قشنگ (به زعم این عزیزان) از “علی” بنویسی، با “خدا” درد دل کنی و درباره “شهدا” قصه هایی بر اساس واقعیت تعریف کنی، چرا قلم خود را آلوده به سران فتنه و مثلا به کروبی فلان فلان شده می کنی. (این فلان فلان شده را من اینطوری نوشتم؛ دوستان خودشان عریان ناسزا گفته بودند و عجبا که هم زمان، مرا توصیه به رعایت شان قلم کرده بودند. زیاد دارم شبیه این نمونه. مثلا در بهشت زهرا دوستی می گفت: چرا درباره کروبی …. همچین می نویسی؟ و بعد من درآمدم؛ مشتی، لااقل من درباره کروبی هر چه می نویسم، او را … خطاب نمی کنم). این نقد اما صحبت یک نفر دو نفر نیست؛ زیاد از من این ایراد را گرفته اند. در همین موج انتقادات اخیر هم حرف حساب لااقل برخی دوستان به خصوص دوستان عزیز دانشجو همین بود، اگر چه عده ای دیگر، نقد منصفانه این عزیزان را آلوده به نقد مغرضانه و توام با ناسزا و دروغ و تهمت و غیبت و ناخالصی های دیگر نمی کردند، بهتر بود. پنج: من درعرصه نوشتن برای خود رسالتی قائل هستم؛ رسالتی به من می گوید ایجابی بنویس و رسالتی دیگر از من می خواهد سلبی بنویس و این هر دو، تقاضایی درست است. به هر حال کار من نویسندگی است و نویسندگی یعنی ریسندگی تار عقل در پود عشق. تار “لا” در پود “نعم”. تار “نه” در پود “آری”. تار “نقد شب” در پود ” مدح ماه” و حتی گاه تار “نفی شب پرستی” در پود “اثبات نور دوستی”. من هم به قول رضا امیرخانی عزیز؛ سوادم در حد کارم و یعنی اندازه همین “خواندن و نوشتن” است. من چون کارم نویسندگی است و چون به قول حضرت استاد در مقدمه “نه ده”؛ در عالم نویسندگی هم همان آدم عالم فوتبالم و کمی تا قسمتی “خوره” تشریف دارم و به احدی پاس نمی دهم، پس بدیهی است از همسنگران دیگر، چه در این فضا و چه حتی در فضای روزنامه بیشتر مطلب بنویسم و هر که بامش بیش برفش بیشتر. من اگر روزی ۵ هزار خط می نویسم، بدیهی و طبیعی است که ۱۰ خطش هم حالا به هر دلیلی مشکل دار باشد؛ ناصواب باشد، ناثواب باشد و یا حتی ناسزا باشد. این فقط املای نانوشته است که شکارچی نمره ۲۰ از دست معلم است. بنویسی و اگر چون من زیاد هم بنویسی، غلط هم خواهی داشت. شش: هرگز برای این قلم در پی تراشیدن مقام عصمت نبوده ام که اگر چنین بود، جلوی این قلم، خود قبل از دیگران این همه خط قرمز نمی گذاشتم و آن را قبل از انتشار، برای نقد به این و آن نمی دادم. این هم که گاه رجز می خوانم؛ جوهر قلمم سرشاز از خون پدرم است، فقط و فقط مربوط به محسنات این قلم است. در این قلم، حسنی اگر هست مربوط به خون مطهر پدرم و منوط به دعای شما خوبان است و عیبی اگر، بی شک مربوط به خودم که باید سعی کنم با کمک شما معایبم را کم کنم. هفت: همان معصوم که فرموده به احدی ناسزا نگویید، این را هم گفته که؛ در فتنه، آبروی منافق را ببرید. مرز بردن آبروی منافق و در عین حال فحاشی نکردن به او، قبول کنید که با این حجم کار، باریک، ظریف و شکننده است. من وقتی درباره سران فتنه و مثلا درباره جناب کروبی، به مسئله “تجاوز” اشاره می کنم، گمانم این شرح واقعی خود شیخ بی سواد و البته با زبانی نزدیک به طنز است، نه ناسزای من به او و امام معصوم هم چیزی قریب به این مضمون فرموده که؛ به دشمن ناسزا نگویید و همان کار دشمن و یا همان حرف دشمن و یا همان خبط و خطای دشمن را شرح دهید. قبول کنید که این کار سختی است؛ هم خریت ذاتی … (ذاتی که حالا ناسزاست) … هم خریت اکتسابی یکی از سران فتنه را شرح دهی و هم حریت قلم و شان قلم و ادب طرف مقابل و یا بهتر بگویم؛ ادب طرف منافق  را حفظ کنی. با این همه قبول دارم به احدی نباید ناسزا گفت. خواه سران فتنه و خواه حتی آمریکا و اسرائیل اما همان مالک اشتر علی که به مروت و جوانمردی شهره بود، به فرموده ابوتراب در پاسداری از دین خدا “خشن” بود. کاش خدا به همه ما و در درجه اول به این حقیر بیاموزد و یاد دهد کجا باید خشن باشیم و کجا نرم خو و مهربان. هشت: در موج اخیر انتقاد از این قلم، دوستانی نقد مرا بر خود فریضه دانستند اما کاش به همان “نقد” بسنده می کردند و به لوازم انتقاد، خود را پایبند می کردند و دامن نکته گیری خود را به لکه دروغ و تهمت و ناسزا آلوده نمی کردند. کسانی که با من محشورند، مرا مشهور به خود رایی و انعطاف ناپذیری نمی دانند. حتی اگر طالب فیض نبوده ام، افتادگی آموخته ام و می دانم که؛ “هرگز نخورد آب زمینی که بلند است”. برای من که زمینی پست و ضمیری ساده و صمیمی دارم، نقد سالم همسنگرم مثل “آب” می ماند، گاهی اما آب شما را آلوده می کنند و گاه چشم مرا، و آب زلال شما را به چشم من، آلوده می نمایانند. در این موج اخیر اما هر دوی این اتفاق رخ داد. همان مسئله سازانی که هدف شان مسئله سازی و اختلاف افکنی است، از سویی نزد من می آمدند و روحیه می دادند که فلان سایت و بهمان وبلاگ را بکوب. محکم تر بکوب. دمت گرم و از دیگر سو می دیدم و می شنیدم که به منتقدین من هم می گفتند که دیدی؟ باز حسین قدیانی به کروبی ناسزا گفته. یک وقت کم نیاوریها. این بار شدیدتر او را بزن. چیزی هم که شکر خدا زیاد است آیه و روایت در زمینه منع فحش و ناسزا و باز دوباره نزد من می آمدند و باز دوباره می رفتند نزد برخی دوستان. می گویم “برخی دوستان”، چون یقین دارم که در موج اخیر لااقل شماری از منتقدین، خود عمله و اکره مسئله سازان بودند. مسئله سازانی که از نظر من “مسئله” شان اصولا مسئله نیست، بلکه “مصیبت” است. (مراجعه شود به متن برای علی امام عمار رهبر تمار) نه: ما اگر در شجاعت و پایمردی الگوی مان مالک اشتر علی است، در ادب و حلم و عفو و گذشت هم باید از آن جوانمرد نخعی درس بگیریم. من آنقدر شجاعتش را دارم که به دشمن با نیت هزار بار بگویم؛ “غلط کردید بیشمارید” و آنقدر وجدان دارم که اگر عمومی و در دید عموم به دوستی، منتقدی، برادری حرف نامربوط زده ام، همین جا و در ملا عام عذرخواهی کنم. من به این کاری ندارم که در دعوای اخیر کدام یک از دوستان منتقد، منصف بودند و کدام یک مغرض و باز به این کار ندارم که در این دعوا کدام یک از ما مالک بود و کدام یک، به بهانه انتقاد و یا به اسم دفاع از خود، آب دهان به صورت دیگری پرتاب کرد، من فقط به دل نازنین ماه نگاه می کنم، وقت مشاهده دعوای دو ستاره. ما که خوشبختانه عددی نیستیم که “آقا” پی به قهر و آشتی ما ببرد اما من فقط فکر می کنم به دل پر درد علی، وقت نظاره منازعه دو عمار. من به ریشخند معاویه به پوزخند عمروعاص به زهر خنده اغیار فکر می کنم در لحظه مناقشه دو یار. من به خوشحالی غیر خودی ها فکر می کنم، وقت تماشای دعوای خودی ها و دیگر به هیچ چیز کار ندارم که این وسط چه کسی دارد راست می گوید و چه کسی ناراست و احیانا در طرف مقابل من عده ای مغرض، به انتقاد منصفانه عده ای دلسوز رخنه کرده باشند. دل “آقا” بشکند، چه فرقی می کند، حق با کدام فدایی ماه است. دل “آقا” بشکند، چه فرقی می کند، در جبهه مقابل من، صف منتقد و مغرض، نامشخص باشد. من به خودم هم می گویم؛ دل “آقا” بشکند، چه فرقی می کند، مدافع من در مقام دفاع، حرف حق زده و یا سخن نامربوط و باز خدا را شکر که ما عددی نیستیم و ماه هم آنقدر مشغله دارد که نبیند دعوای ۲ ستاره را. آری؛ من به این فکر می کنم که مالک اشتر را هم من و هم شما الگو و اسوه می دانیم؛ بیاییم ما هم مثل مالک، مسیرمان را عوض کنیم، به مسجد برویم و برای هم نماز بخوانیم که هنوز یک شب از لیالی قدر باقی مانده و معلوم نیست چقدر از عمر من. مرا دو فردای دیگر که در یک وجب جا بخوابانند، دستم از افراد آن لاین اینجا از اهالی قطعه ۲۶ از دوست از دشمن از منتقد؛ از منتقدی که معتقد است دارم بی ادبی می کنم، از منتقدی که می گوید اگر تندتر نروی باید از مقام نویسنده تندروها بودن استعفا بدهی، از باتوم از فلافل از موتور هزار از ریش توپی و از دانیال های عزیز میدان شوش کوتاه است و متاسفانه خرمایی هم بر نخیل نیست. پس من بیشتر از آنکه پاسخگوی نقد و یا محبت شما باشم، باید به آخرت خود فکر کنم و پاسخگوی خدا باشم. ده: بارها گفته ام و باز هم می گویم؛ بچه بسیجی به همان دلیل که حق دارد مرا تشویق کند و حین خواندن نوشته من برایم دست بزند و تکبیر بفرستد، حق نقد هم برایش محفوظ است. عیبی ندارد؛ شما سرباز ولایت باشید اما به من ایراد داشته باشید؛ همین سربازی شما برای خامنه ای (که هم من و هم شما مدعی فدایی بودن در راه ایشان هستیم) کافی است برای من که با افتخار گرد از کفش شما بگیرم. بی هیچ اغراقی و در کمال آرامش و دقت، این را دارم می گویم. همسنگر بسیجی من اگر خودش را مثل من ستاره حضرت ماه می داند، برای من همین طواف گرد ماه مهم است؛ خواه در چند مسئله با من اختلاف نظر داشته باشد، خواه نداشته باشد. کسی که خود را سرباز “آقا” می داند، برای من کافی است که فارغ از نظرش درباره نوشته های من، او را چون برادر تنی خود دوست بدارم. من چون شان و مقام و منزلت شما عزیزان را ندارم و خود بیش از شما از معایب ریز و درشت خود باخبرم و خوب می دانم اگر پرده ها کنار رود، اول کسی که رسوا می شود و آبرویش می رود، حسین قدیانی است، لاجرم شما را فدایی تر از خود در راه ولایت می دانم که من اگر حرفش را می زنم، شما دارید به آن عمل می کنید. شان شما سربازی برای ولایت است و من وقتی می بینم ولو یک متن مرا ولو فقط “من مستاجر نیستم؛ خانه ام بیت رهبری است” را تایید می کنید، از صمیم دل خدا را شاکرم که اگر من و شما را الگو، مالک اشتر علی است اما اسوه مالک، علی است و این علی است که به ما به همه ما یاد داد حتی در جنگ تمام اسلام با تمام کفر، حتی در مهربانی تمام پدرها با تمام یتیمان، باید تیغ را بر گلوی خصم، خالصانه کشید و دست را بر صورت یتیم، مخلصانه کشید و بدون ذره ای بغض شخصی و یا حب نفسی و فقط برای رضای خدا کار کرد که علی سراسر خدا بود و “خدا” نبود؛ خدای بندگی بود. الهه پرستش. رب النوع عبادت. علی بت نبود. مجسمه نبود. تجسم خدا پرستی بود و این بود که علی پرستان را به اشتباه انداخت. می گویند؛ علی قربانی عدالت خود شد اما من فکر می کنم علی قربانی عبادت خود هم شد و از بس قشنگ عبادت می کرد خدا را که در خدا غرق می شد و همین شد که عده ای را به اشتباه انداخت. بس کنم؛ نه منتقد مغرض و نه منتقد منصف و نه دوست و نه سران فتنه و نه حتی آمریکا و اسرائیل را، وای بر ما اگر مواجهه مان با ایشان از روی کینه و یا سکینه درون سینه باشد. “همت” بود که گمانم گفت: ما باید هر کاری که می کنیم فقط برای رضای خدا باشد. یازده: دیر وقت است و آنقدرها سوادی ندارم؛ حیف و صد افسوس و آه که گمانم الان “صفار هرندی” خواب باشد. فکر کنم اینگونه مواقع، آخر مطلب می نویسند؛ … “و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین” … یک وقت سوتی نداده باشم؛ پس فردا همین را دست بگیرند! دوازده: با این همه دعوای ما با مسئولین نامحترم بنیاد مثلا شهید به قوت خود باقی است و تازه با ایشان اول دعواییم؛ اگر آقایان رویه خود را اصلاح نکنند و از خانواده معظم شهیدان در ملا عام و به صورت رسمی عذرخواهی نکنند و اگر این خطای بزرگ خود را جبران نکنند، ما هم برنامه های مفصلی برای ایشان داریم؛ شکستن شیشه های بنیاد در عوض شکستن دل مادران شهدا، یکی از برنامه های ماست و این کار را با تمام حرمتی که برای امنیت این نظام مقدس قائلیم، خواهیم کرد، چرا که اگر قرار است دل مادران شهدا بشکند، همان به شیشه بنیاد بشکند. امنیت نظام ما را نه شیشه بنیاد شهید، که دل مادر شهید تعیین می کند. حرمت نام “شهید” برای ما از امنیت این نظام سرتا پا بدهکار و مدیون به خون شهدا و سراپا مقروض به خون دل مادران شهدا بسیار، بسیار، بسیار بالاتر است. دیگر برنامه ای که مسئولیت آن را خود به عهده می گیرم این است؛ شماره مدیران متخلف را در همین وبلاگ خواهم گذاشت و در صورت عدم بازگشت از این راه غلط، مجبورم نشانی متخلفین در این زمینه به خصوص آقایان … و … را در همین وبلاگ بگذارم. خار در چشم پر از خون و استخوان در گلوی پر از بغض اما اعلام می کنم که من هم مثل “حاج کاظم” حاضر به مذاکره هستم ولی نه با “سلحشور” که فقط با “احمد”، چرا که این بار گوشت قربانی “عباس” نیست، کلمه پاک و منزه شهید است، چرا که بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند، چرا که بچه خیبری بعد از “۹ دی” هم دود دارد و هم اگزوز و هم سوز و هم یک آه خانمان سوز. پس الان اتفاقا وقت خوبی برای قصه تعریف کردن است. (نمی دانم چی شد خنده ام گرفت! دم جمهوری اسلامی گرم که به برکت خون شهدا، نه این شهدای جعلی، آنقدر آزادی داریم که خیلی راحت هر مدیر متخلفی را تهدید می کنیم. کاش همان اندازه که ما این نظام را عاشقانه دوست داریم، مسئولین هم یک هزارم عشق ما، کلمه “شهید” را دوست داشتند و آن را فقط برای چشم و چراغ این ملت و شمع محفل بشریت خرج می کردند … وانگهی؛ دل تان می آید به خاطر ۴ تا شماره، وبلاگ ما را ببندید؟ … ببندید، فتنه بعدی خودتان باید بیایید در فضای سایبر از نظام دفاع کنید؛ شما هم که این کاره!… نگذارید دل خانواده شهدا بشکند. نگذارید آه مادران شهدا دامن کسی را بگیرد). القصه؛ خوب می دانید وقتی قطعه ۲۶ مثلا ۶۷ نفر آن لاین دارد، ۵۰ نفرشان بسیجیانی هستند که با باتوم به اینترنت وصل می شوند. من این کار را حتی اگر به قیمت بستن قطعه ۲۶ تمام شود، خواهم کرد. بخورد بر سر قطعه ۲۶ و نویسنده قطعه ۲۶ ای که فرزند شهید باشد و بی حرمتی به نام مقدس شهید را ببیند و خود را به در و دیوار نزند، خود را آتش نزند. لازم شد خودمان را در جلوی بنیاد شهید به آتش می کشیم و قبلش بنیاد شهید را به آتش می کشیم اما نمی گذاریم حضرات برای نشان دادن انسان دوستی خود از نام شهید مایه بگذارند و برای نمایش نادرست و کاریکاتوری از “جذب حداکثری”، دل نازنین ماه ما ستاره ها را بشکنند و واژه مقدس شهید را نردبان آرزوهای خام خود کنند و به هر ننه مرده ای شهید بگویند و هراز درد بی خبری را پدر و مادر شهید بنامند. اگر مسئولین نظام قصد دارند نهایت لطف و عطوفت خود را حتی به متهمین مرده نظام و به خانواده این متهمین مرده نشان دهند، اصلا لزومی به خرج کردن از نام مقدس شهید و سوء استفاده از این عنوان خدایی نیست. حضرات می توانند خیلی راحت از عناوین پرطمطراق دیگری که الحمدلله در این نظام به وفور یافت می شود استفاده کنند و مثلا در همایش چهره های ماندگار و یا “مرده های ماندگار” از این متهمین، از پدر و مادرشان، عمه و عموی شان، خاله و دایی شان و حتی از دختر خاله پسر عمه دوست دخترشان هم نجلیل کنند. کور بشود چشم بخیل اما اگر بخواهید از نام شهید سوء استفاده کنید، ما  به شکل ناجوری “ندید بدید” می شویم و آن وقت ماجرا کمی بیخ پیدا می کند و بر حلقوم شما، فرزند شهید نقش سیخ پیدا می کند. کاری نکنید که ما انتقام سران فتنه را هم از شما بگیریم. برای ما گذشتن از نام مقدس شهید، بسی بدتر از گذشتن از خون پاک پدران شهیدمان است و اگر هزار بار قطعه قطعه شویم زیر بار این خفت نمی رویم. امام گفت؛ آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، مسئولین نامحترم بنیاد مثلا شهید هم بدانند هیچ غلطی نمی توانند بکنند.

***

سروده ای از سرباز سید علی/ وبلاگ پیروان ولایت: حسین قدیانی کارش درسته/ نه دنبال مقام نه فکر پُسته/ حسین بسیجیه اونم بی ترمز/ دلش بزرگه مثل تنگه هرمز/ توی سرش BBC موج نمی ده / لنز چشاش VOA نشون نمی ده/ آنتن ماهوارش به سمت ماهه / حرف دلش دشمن درد و آهه/ هر چی باشه حسین بچه شهیده/ به هر کس و ناکسی باج نمی ده/ با سنگ زده تو شیشه های بنیاد/ پرونده بابا اکبرو می خواد/ گفته اگر بابای من شهیده/ روح الامینی این وسط چی می گه/ هر شب جمعه تو بهشت زهرا/ درد دلش رو می گه پیش بابا/ ارتش سایبریش همیشه پیشه/ مرکزشم قطعه بیست و شیشه/ قطعه ای که خودِ خودِ بهشته/ شرح بهشتم شده وب نوشته/ بُرجک دشمن و همین جا سوت کرد/ به توپ اصلاحات همین جا شوت کرد/ اصلاحات و وقتی کشید به چار میخ/ خاتمی رفت زباله دان تاریخ/ نوشته هاش زمزمه های مَرده/ مثل باباش فقط فکر نبرده/ سلاح رزمنده اگر تفنگه/ امروز حسین با قلمش می جنگه/ به دشمنا می گه خسید و خارید/ غلط کردید اگر که بی شمارید/ خوب بدونید ما اهل کوفه نیستیم/ به پای رهبر تا تَهش می ایستیم/ لباسمون همیشه رنگ خاکه/ برای جنگ با دشمناش چه باکه/ آره ماها همه گروه فشاریم/ به کوری شما ما بی شماریم/ خامنه ای اگر که لب تر کنه/ بسیجی نسلتون رو پرپر کنه/ ما اهل کوفه نیستیم اهل دردیم/ دور قد سیدعلی می گردیم/ حسین می گه خامنه ای مُراده/ اون اهل آسمونه ما پیاده/ هرکسی به ولایتش شک داره/ دامن مادرش یه کم لک داره/ میونش هم با شیخ زیادی خوب نیس/ تو چشم شیخ زده با نی ساندیس/ همون نی ساندیسی که نظام داد/ بیایم به پای صندوقا تو خرداد/ خلاصه که داداش حسین یه مرده/ رو می کنه دستای پشت پرده. پاسخ من: اگر کار منم یه کم درسته/ این دعای شماس که کار درسته/ یه روز اگه منو فراموش کنین/ تو روضه حضرت ام البنین/ منم میشم یه ستاره مرده/ قورتم می ده لولوی شب درسته/ من خاک پای شما هم نمیشم/ اینه یه کم اگه کارم درسته.

“سید محمد” این خبر را برای قطعه ۲۶ فرستاده که من از صحت و سقم آن بی خبرم ولی از اصل چنین حرکتی به شدت و تا پای جان استقبال می کنم و از همه دوستان می خواهم در چنین تجمعاتی حضور پر شور داشته باشند که لااقل برای ما خانواده شهدا و برای ما نسل ۹ دی اندازه روز حماسی “نه ده” اهمیت حیاتی دارد: بسم رب الشهداء و الصدیقین … شهدای  ما، مکرر ِشهدای کربلا و مخالفان ملت ما، مکرر یزید و وابستگان او هستند .کربلا کاخ ستمگری را با خون درهم کوبید؛ و کربلای ما کاخ سلطنت شیطانی … (صحیفه ی امام (ره) جلد ۹ – صفحه  ۴۴۵) تجمع اعتراض آمیز مردمی مقابل ساختمان مرکزی بنیاد شهید وامور ایثارگران، در اعتراض به بی حرمتی به خون شهدا و اعطای بی حساب و کتاب نام مقدس شهید به سه تن از آشوبگران و متهمان فتنه ۸۸ وهمچنین اقدام به نام گذاری خیابانی در سطح شهر به نام آشوبگران. با حضور خانواده های معظم شهدای انقلاب و دفاع مقدس، طلاب و دانشجویان و امت شهید پرور. زمان: دوشنبه ۱۵/۶ ساعت ۱۰٫۳۰ صبح

تقدیم به “سید احمد” دوست داشتنی که نیمه همین ماه یا علی گفت و “عشق” آغاز شد

این داستان واقعی است؛ در نوشتن آن اما به تخیل خود بها داده ام
سال به دوازده ماه در خانه خدا نمی آمد. خودش می گفت. نه نمازی نه روزه ای و نه هیچ چیز دیگر اما آن طنابی که او را به خدا وصل کرد، چفیه یک شهید بود. قصه دارد؛ دانشجوی دانشگاه شاهد بود. دانشگاهی نزدیک بهشت زهرا. ماجرا برمی گردد به ۳ سال پیش و یک روز غم انگیز پاییز که به سرش زده بود بعد از کلاس سری بزند به بهشت زهرا. در راه هوا طوفانی شد. باد و باران. رگبار و تگرگ. خیس آب شده بود یا آنطور که خودش می گفت؛ کانه موش آب کشیده. خودش را پناه داده بود به قطعه ای از بهشت زهرا که مسقف به قطعات آلومنیومی است. الان قطعه اش یادم نیست. شمال شرقی همین قطعه مقدس ۲۶ که خوب است بهشت زهرا بروهای حرفه ای، شماره قطعه را برایم کامنت کنند. القصه؛ نشسته بود روی یک صندلی، جلوی مزار شهید حسن سبکرو. هیچ کس در بهشت زهرا نبود، جز گنجشکی که داشت چند قبر آنطرفتر جیک جیک می کرد و پروانه ای که نشسته بود روی گل باغچه کوچک کنار مزار همین شهید حسن سبکرو. در حال خودش بود که ناگهان باد شدت گرفت. آنقدر شدید که می ترسید نکند این سقف آلومنیومی خراب شود روی سرش. سقف روی سرش خراب نشد ولی چند ردیف بالاتر از جایی که او نشسته بود، صدای شکستن شیشه آمد. رفت ببیند چه خبر است که دید شیشه محفظه آلومنیومی مزار شهید محمد رضایی، تحت تاثیر وزش شدید باد، شکسته و قاب عکس شهید افتاده روی زمین. قاب را برداشت و دید که قاب عکس شهید هم شکسته اشت. کدام قاب؟ قابی که خیلی معروف است و برای اغلب شهدا شبیه آن را یکی زده اند. حکما شما هم شبیه آن را دیده اید. همین الان در بهشت زهرا از این قاب خاطره انگیز کم نیست. قابی که لوحی طلایی دارد و عکسی سیاه سفید از امام دارد و تصویری از شهید و چند خط از وصیت نامه شهید. قابی که حاشیه اش هم طلایی است. از این قاب قدیمی ها. نمی دانم ۲ ریالی شما را توانستم بیاندازم یا نه. خلاصه قاب را برداشت و خرده شیشه ها را از قاب جدا کرد و قاب را گذاشت سر جایش و بعد دید که چند متر آنطرفتر چفیه ای هم افتاده در زمین. خم شد و چفیه را برداشت. چفیه کاملا خیس شده بود. آب چفیه را گرفت و یکی دو بار در هوا تکانش داد که دید پایین چفیه با خودکار آبی نوشته شده: می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم. زیر این جمله امضایی هم بود و نامی. محمد رضایی. دوباره به سنگ مزار شهید خیره شد و حتم کرد این چفیه هم از این محفظه آلومنیومی زمین افتاده و این نوشته هم بی شک دستخط شهید محمد رضایی است. بی آنکه اعتقادی به این چیزها داشته باشد؛ این را من نمی گویم، خودش می گفت. خودش می گفت: بی آنکه اعتقادی به این چیزها داشته باشم، نمی دانم چه شد که چفیه را مالیدم به سر و صورتم. به چشمم و بعد نمی دانم چه شد که من هم بدتر از آسمان، بغض گلویم شکست و شروع کردم به اشک. از آن گریه هایی که آدم دوست ندارد بند بیاید. از آن گریه هایی که سبک می کند آدم را از چی؟ لابد از بار گناه. از آن گریه های دوست داشتنی. از آن گریه ها. از آن گریه ها. به سلیقه خودم قاب و چفیه را گذاشتم در محفظه و هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره باد شدت گرفت. به دلم افتاد نکند باد رحمی نکند به این محفظه بی شیشه. قاب و چفیه و یک شمعدان و پلاک و آری؛ همین ها بود، چیز دیگری نبود، با خودم بر داشتم و راه افتادم سمت خانه شهید، جایی که تحویل بدهم این امانت را. دیگر هوا تاریک شده بود و پرنده پر نمی زد در بهشت زهرا. آن شب با همان وسایل برگشتم خانه و بعد از غسل، پلاک این شهید را به گردن انداختم و چفیه را هم و بعد از ماهها ایستادم به نماز. یادم نمی آمد از آخرین نمازم چقدر می گذشت. بعد از نماز خوابیدم و خوابم نمی برد. همه اش داشتم فکر می کردم به این شهید. امید داشتم که در خواب، ببینم این شهید را که چرا دروغ؟ خوابش را ندیدم. فقط صبح سابقه نداشت با صدای موذن از خواب بیدار شوم. در کوچه ما مسجدی هست که موذنش نوجوانی خوش صداست. از خواب بلند شدم و به سرم زد نماز را در مسجد بخوانم. ۱۵ نفر، فوقش ۲۰ نفر. این چفیه ای هم که انداخته بودم گردنم، قیافه ام را برای شان کمی خلاف عادت و غلط انداز کرده بود. چند تایی شان هم غلط نکرده باشم مرا به خود نشان می دادند که؛ “چه غلطای زیادی”  … آفتاب از کدوم طرف درومده مهربون شدی. این را بچه های مسجد نگفتند؛ خودم به خودم گفتم. بچه مسجدی که از این اراجیف گوش نمی دهد.
***
حسین قدیانی: داداش مرتضی! میان کلامت شکر، این “آفتاب از کدوم طرف درومده مهربون شدی” را تو داری می گویی دیگر … حالا ادامه بده.
***
کجا بودم؟ … بله؛ داشتم می گفتم برای تان که ۳ صف برای نماز تشکیل شده بود و من هم صف آخر ایستادم به نماز. بعد از نماز من هم مثل بقیه ایستادم به سلام؛ اول به امام حسین، بعد به امام رضا و بعد به امام زمان. وسطای سلام به حضرت حجت بودم که چشمم افتاد به تصاویر شهدا روی دیوار اما تصویر یک شهید چه آشنا بود برایم. سلام که تمام شد رفتم جلو. خدایا، من این شهید را کجا دیدم؟ چقدر برای من قیافه اش آشناست. کمی حواسم را جمع کردم و زیاد طول نکشید که … باور کردنی نبود؛ یعنی شهید دیروز بهشت زهرا، شهید محمد رضایی بچه محل ماست؟ چقدر دنیا کوچک است خدایا. از مسجد زدم بیرون. در پیاده رو به یکی از افرادی که او هم برای نماز آمده بود، گفتم: می دانی خانه شهید محمد رضایی کجاست؟ گفت: پدرش که الان مسجد بود. با تعجب پرسیدم: می شود پدر این شهید را به من نشان دهی؟ گفت: اگر از مسجد نرفته باشد. برگشتیم مسجد و کمی مرد جوان مکث کرد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد و گفت: اوناهاش. خدا را شکر هنوز از مسجد نرفته. همانی است که دارد روی صندلی نماز می خواند. کمرش درد می کند پیر مرد و نمی تواند ایستاده نماز بخواند. این کوچه، خیر سر ما ۸ شهید دارد، اسمش اما “نسترن” است. اگر کاری نداری، من با اجاز مرخص شوم. چشمم به پیرمرد بود و به مرد “نه” گفتم و چشم از پیرمرد برنمی گرفتم. از همان پشت سر هم شناختم پیرمرد را. پیرمرد غریبه نبود. مستاجر ما بود. یک آن همه برخوردهای بدی که با پیرمرد در این مدت ۲ ساله کردم از خاطرم مثل برق و باد گذشت. مثل آن شب چهرشنبه سوری که آمد بیرون به من گفت: پسر جان! من به صدای توپ و ترقه شما حساسم. من مخم نمی کشد نارنجک می اندازید به دیوار. نکن این کار را جوان. خیر از جوانی ات ببینی و من خاک بر سر یک چشمی گفتم و بعد هنوز پیرمرد از در خانه رد نشده بود که یک ترقه دیگر انداختم و پیرمرد برگشت و گفت: تو هم یک روز پیر می شوی و بعد آهی کشید و رفت. پیرمرد را “حاج رضا” صدا می زدیم. با خانم پیرش زندگی آرام و بخور و نمیری داشت. در همین افکار بودم که دیدم خیلی آرام پیرمرد از صندلی بلند شد و عبایش را آویزان کرد به جالباسی و بعد از چند قدم، ایستاد جلوی تصاویر شهدا. کمی آن ور و این ور را نگاه کرد که کسی نباشد. خدا شکر مرا ندید. رد نگاهش را گرفتم و رسیدم به شهید محمد رضایی. دستش را حاج رضا گذاشته بود روی سینه اش و داشت چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد. حیفم آمد به هم بزنم خلوتش را. داشت با پسرش با جگر گوشه اش صفا می کرد. کارش که تمام شد آمد به طرف در ورودی مسجد. من که مات مانده بودم، دیدم در سلام تعجیل کرد و من هم جوابی دادم و ناگهان حاج رضا گفت: چه چفیه قشنگی انداختی گردنت آقا مرتضی. بده من هم یک عکس با چفیه تو بگیرم. چفیه را در آوردم و دادم به پیرمرد و به حاج رضا گفتم: این چفیه مال خود شماست. چفیه را گرفت و آورد کمی بالاتر جلوی صورتش قرار داد و شروع کرد به بو کردن. دوباره بو کرد. تعجب کرده بود. بی آنکه من چیزی بگویم، چفیه را باز کرد و کامل ورانداز کرد. آن نوشته پایین چفیه را که دید، عینک ته استکانی اش را کمی بالاتر برد و دوباره شروع کرد به خواندن و درآمد: این دست تو چه کار می کند، این مال پسرم محمد است. دکمه لباسم را باز کردم و پلاک را هم از گردنم درآوردم و گفتم: این را هم خوب نگاه کن. این هم برای پسر شهید شماست. حاج رضا، نگفته بودی پدر شهیدی؟
***
غروب همان روز با آقا جمشید شیشه بر و حاج رضا رفتیم بهشت زهرا. صبحش برای تصویر این شهید به سلیقه خودم قابی که فکر کنم خیلی خوشگل از آب درآمده بود، خریدم. به بهشت زهرا که رسیدیم آقا جمشید خیلی زود دست به کار شد. لولای پلاستیکی را عوض کرد و شیشه را جوری جا انداخت که دیگر به همین راحتی نشکند. پلاک را برای آخرین بار از گردنم در آوردم و بوسیدم و دادم یه آقا جمشید. آقا جمشید هم بوسه ای زد بر پلاک و حاج رضا گفت: بده من هم پلاک پسرم را ببوسم. پلاک را پیرمرد اما نبوسید. مالید به چشمانش. همچین آرام و با احساس که هم اشک مرا درآورد و هم گریه شیشه بر محل را. بعد نوبت چفیه بود. چفیه را داشتم می دادم به آقا جمشید که حاج رضا گفت: نه، این مال خودت. گفتم: آخه … گفت: این مال خودت. گفتم: ولی این برای پسر شماست. گفت: ظهری، راستش بعد از نماز مادر محمد، گرفت خوابید و بعد که از خواب، پیرزن بلند شد رو کرد به من که؛ حاج رضا، آن چیزی که صبح برایم تعریف کردی؟ گفتم: خب! گفت: الان من خواب محمد را دیدم. گفت: مادر، به پدر سلام برسان و بگو؛ این چفیه هدیه من به مرتضی است. یک وقت دل این پسر را نشکنی. با چفیه من آشتی کرده با خدا. به حرمت آن نماز، این چفیه را بگو پدر از این پسر نگیرد. من در بهشت جبران می کنم برای بابا. راستی مادر، ما اینجا دست مان خیلی باز است؛ چرا چیزی از ما نمی خواهی؟

شب قدر مرا می بینی ای شهید گمنام

حسین قدیانی

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

اثری از محمد مقدم:

کاری از مرتضی حاجیانی:

طرحی از فانوس گرافیک:

ماه در ماه، اثری زیبا از سروش/ وبلاگ فانوسبان:

شب قدر هیچ کجا بهشت زهرا نمی شود. اینکه بنشینی کنار قبر یک شهید گمنام و قرآن بر سر بگیری. شهیدی که حتی نمی دانی اسمش چیست. شهیدی که فقط خدا اسمش را می داند. عده ای جاویدالاثرند و برخی شهید گمنام. ما اسم فاطمه را می دانیم اما مزارش را نمی دانیم و برعکس؛ شهدایی هستند که مزارشان را می دانیم اما اسم شان را نمی دانیم. برخی حتی به اندازه یک اسم، یک نام، جایی از این دنیای فانی اشغال نکرده اند. اصلا بنده خدا باشی، چه فرقی می کند اسمت چه باشد؟ آهای شهید گمنام، با تو هستم. می گویند؛ فرشته ها در شب قدر نازل می شوند از آسمان به زمین. فرشته باران است امشب. می شود فرشته من تو باشی؟ بارها برایت فاتحه خوانده ام و اصلا نمی دانم تو کیستی. بیا امشب از آسمان به زمین و برایم فاتحه بخوان. ثواب دارد. من مرده ای هستم که مزارم سنگ ندارد. دلم از سنگ است. چه بلایی آورده ام سر این لوح سپید. گناه، مرا بی آبرو کرده. لازم نیست پرده ها کنار رود. تو از آسمان همه گناهان مرا دیده ای. گناهان ریز و درشت. یعنی حسین هم گناهان مرا دیده است؟ علی هم. فاطمه هم. وای. وای از این بی آبرویی. خدایا، با چه رویی بیایم در خانه ات؟ قدری ندارم در شب قدر. گناهانم قد کشیده. چه سنگین شده بارم و چه سنگین شده بالم. مرغ باغ ملکوت، ببین چه بلایی بر سر خود آورده. همه عشقم شده این قفس. یادم رفته پرواز. عادت کرده ام به این قفس. در نفسی که می کشم حبس کرده ام خودم را. خدایا، تو حق داری امشب مرا نبخشی. بارها عفو تو را به بازی گرفته ام. هنوز توبه نکرده، شکسته ام عهدم را. چه بد بنده ای بودم برای تو. علی هم خلیفه توست، این شهید گمنام هم خلیفه توست، من هم خلیفه تو هستم! مثلا جانشین تو در روی زمین! اگر چون منی مظهر آدم است، شیطان حق داشت سجده بر آدم نکند. خوب شد علی را آفریدی و الا آدم مرده بود از بی آبرویی. من کجا علی کجا؟ علی را گمان به خدایی برده بودند و مرا گمان به ابلیس. شرک بود خدا خواندن علی، که ابوتراب، خدای بندگی بود اما هر کس مرا شیطان صدا کند، حق دارد. با این دل آلوده، شیطان را بی نیاز کرده ام از وسوسه. صاحبخانه دل من شیطان است و تو در این دل مستاجری. گاهی راهت می دهم گاهی راحت از کنارت می گذرم. اغلب این دل جای تو نیست. خدایا، من اعتراف می کنم به گناهم. علی در کمیل از زبان من با تو سخن می گفت. “انا عبدک الضعیف” زبان حال من بود. ذلیل و حقیر و مسکین و مستکین منم. علی فکر بی آبرویی مرا کرده بود که با این بار گناه نمی توانم بگویم؛ “یا الهی و ربی و سیدی و مولای”. بار گناه من آنقدر زیاد است که بار توبه من هم افتاد روی دوش علی. من با گناه، علی را تنها گذاشتم. من اهل کوفه نیستم. از دلم کوفه ساخته ام. من با چه رویی خدایا، خودم را شیعه علی بدانم؟ خدایا، “لای الامور الیک اشکو لما منها اضج و ابکی لالیم العذاب و شدته ام لطول البلاء و مدته فلئن صیرتنی للعقوبات مع اعدائک و جمعت بینی و بین اهل بلائک و فرقت بینی و بین احبائک و اولیائک فهبنی یا الهی و سیدی و مولای و ربی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک”. خدایا، وای بر من، وای بر من که می بینم علی در اینجای کمیل، از گناهان دیگران توبه کرده است؛ آخر من دوری تو را دارم تحمل می کنم و انگار نه انگار که تو داری مرا عذاب می کنی. عادت کرده این دل به فراق تو. وای بر من. نه، من از بخشش تو ناامید نیستم، از دل آلوده خود خبر دارم. می ترسم باز هم مرا ببخشی و باز با گناه، زبان ابلیس را پیش فرشته ها دراز کنم. من با هر گناه، شیطان را گستاخ می کنم که؛ دیدید؟ … این آن خلیفه ای بود که شما بر آن سجده کردید! خدایا، “الهم انی اسئلک سئوال خاضع متذلل خاشع ان تسامحنی و ترحمنی و تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا”. خدایا، “اللهم و اسئلک سئوال من اشتدت فاقته و انزل بک عند الشدائد حاجته و عظم فیما عندک رغبته”. خدایا، دارم با زبان علی اما با زبان حال خود با تو سخن می گویم. می دانم؛ دلی که قرار بود خانه تو باشد پر از گناه شده و پرونده اعمالم نزد تو چه سیاه است. خدایا، من ناامید از عفو تو نیستم. بیم از دل خود دارم. می ترسم. در سعی میان خوف و رجا چه سخت است هروله. ای اسماعیل وجدان من! لگد بزن بر زمین نفسم و بر ضمیر این دل آلوده. بزن. محکمتر بزن. بزن تا شاید در وجود من هم آب پیدا کنی. ذرای عمل ناب. مثقالی خیر. قطره ای زمزم. اندکی شبنم. از یک سو خوشحالم که حسینم و از دیگر سو بیم دارم از حرمله. از سویی عباسم و از دیگر سو می ترسم از سعد ابی وقاص. نگاه که می کنم می بینم حسینم اما گناه که می کنم می ترسم از حرمله. وای از این هروله. وای از این خوف و رجا. رجای من کرم توست و خوف من با خبری از این دل سیاه. آه که چه بد کرده ام با این دل. نامم حسین است و مرامم؟ … می ترسم از یزید و می بینم که من هم از نفس خود بوزینه ساخته ام. بوزینه من گناهان ریز و درشت من است. خدایا، غلط کردم. غلط کردم. جایم که بهشت نیست اما تو اگر مرا به دوزخ بفرستی، یک “حسین” جهنمی شده است. کاش خدایا، حرمت نام خود را نگه داشته بودم. اسم اعظم تو نام من است اما چه بد پاسداری کردم از نام حسین. بی آنکه از گناه وداع کرده باشم، سلام می دهم بر حسین. خدایا، به دل آغشته از گناهم نگاه نکن، وقت سلام بر حسین. نگاه کن به لب تشنه ام. تو را لب تشنه یاد که می اندازد؟ تو را لب تشنه، دست بریده یاد که می اندازد؟ تو را لب تشنه، دست بریده، مشک پاره، یاد که می اندازد؟ تو را لب تشنه در کنار نهر علقمه یاد که می اندازد؟ تو را لب تشنه در کنار العطش کودکان حسین یاد که می اندازد؟ تو را لب تشنه در کنار ناله های بنت الحسین یاد که می اندازد؟ خدایا، آنطور که باید روزه ای نگرفته ام، اما گاه روزه ام را با روضه عباس عجین کرده ام و تو عباس را زیاد دوست داری. آبرو دارد نزد تو یل ام البنین. تو ام البنین را زیاد دوست داری. خدایا، هنوز جایی از این دل، به عشق عباس می تپد. بد شده ام اما هنوز نام عباس، آتش می زند دلم را. اشک هایم را ببین. این گریه از جنس “قتیل العبرات” است. خدایا، تو را به حق کربلای حسین “یا من اسمه دوا و ذکره شفاء و طاعته غنی ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحه البکاء یا سابغ النعم یا دافع النقم یا نور المستوحشین فی الظلم یا عالم لایعلم صل علی محمد و آل محمد وافعل بی ما انت اهله و صل لله علی رسوله و الائمه المیامین من اله و سلم تسلیما کثیرا”. شب قدر مرا می بینی ای شهید گمنام. مقدرات یک سال من امشب بسته می شود. خدا از همین الان می داند سرنوشت مرا. نکند مرا بخشیده باشد، با اینکه می داند دوباره دلم را آلوده گناه می کنم؟ برنگردم دوباره سوی گناه؟ می ترسم. می ترسم باز زبان شیطان را دراز کنم جلوی فطرس ملک. می ترسم باز زبان ابلیس را باز کنم جلوی ملائک. کاش این ترس این ترس مقدس این هراس نیکو مانعم شود از گناه. کاش به کرم به عنایت به لطف به فضل، خدا نگاه کند مرا. شب قدر مرا می بینی ای شهید گمنام. هر ستاره ای پاره تن ماه است و امشب این قرص ماه، ماه شب قدر چه زیباست. کاش بدانم من هم از سلاله نورم. حیف است ستاره باشی و عاقبت خفاش داشته باشی. حیف است ستاره باشی و به جای مهتاب، دخیل به شب به تاریکی به ظلمات ببندی. حیف است ستاره باشی و نسبتت با ماه با اصل خویش را گم کنی. حیف است ستاره باشی و دلت برای خورشید تنگ نشود. حیف است ستاره باشی و هم عصری با شب، هم زمانه بودن با تاریکی، تو را از سحر از انتظار صبح صادق غافل کند. ماه را ببین. آرام ندارد در فراق خورشید. ماهی یکی دو بار حتی دیده نمی شود. گویی خورشید اذن حضور می دهد به ماه، ابتدای هر ماه. این نوری که بر جبین ماه است، آیا محصول کدام دیدار است؟ آیا می شود ماه بود و نائب خورشید بود و او را ندید؟ آیا می شود ماه به ما بگوید کدامین صحرا خیمه زده است خورشید؟ آیا شب قدر خورشید چگونه سپری می شود؟ کجا قرآن بر سر می گیرد خورشید؟ آیا می شود شهدا را هم در کنار خورشید مشاهده کرد؟ شب قدر مرا می بینی ای شهید گمنام. می شود به من بگویی آن سوی هستی قصه چیست؟ می شود دستی برآری و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این منجلاب بیرون بکشی؟ می شود فرشته من امشب تو باشی؟ من ستاره ام، نامم حسین است اما دستم از آسمان کوتاه است. از دور دستی بر نور دارم. دلم گر چه آلوده است اما برای روشنایی تنگ می شود. من ستاره ام و می ترسم به جای ماه، به تاریکی دل ببندم. من ستاره ام و گاهی ماه را مدح می کنم اما بیم دارم که نکند که گناه، روزی مرا مداح شب کند. حرمله را گناه، از هروله میان نور و تاریکی به انتخاب ظلمت کشاند. هاجر کار راحتی داشت؛ صفا و مروه هر ۲ نور بودند اما هروله ای سخت است که یک سویش حسین باشد و دیگر سو یزید. در کربلای دل من، از خیمه حسین تا کاخ یزید، فقط اندازه یک گناه فاصله است. در کربلای دل من، از نور تا ظلمت، فقط یک گناه فاصله است. هر گناه من، ماه را ناراحت می کند. من ستاره ام و مولای من حضرت ماه است. دستی که از دامن خورشید کوتاه است، کاش رها نکند عبای ماه را. کاش ما قدر خامنه ای را بدانیم و در شب قدر دعایش کنیم. کاش خوب ستاره ای باشیم برای آقا. کاش ما دلش را نشکنیم. ماه به اندازه کافی دشمن دارد. پر از خفاش است لشکر شب. ماه تنهاست و گاهی دلش برای ستاره ای به نام عمار تنگ می شود. نگاه که می کنی ستاره زیاد گرد ماه می بینی اما برخی از این ستاره ها مدتهاست که مرده اند. ماه، سیاهی لشکر نمی خواهد. لشکری از ستاره ها می خواهد. سپاهی از نور. ماه، شمع است در شب و شمع، پروانه می خواهد. پروانه باید خطر کند. بالش سوخت، مهم نیست. شمع کارش روشنایی است اما هزینه این کار، سوختن است. شمع خودش را فدا می کند برای اینکه پروانه گم نکند راه را در تاریکی. شمع به قیمت سوختن خود نور می دهد. شمع عاشق ما پروانه هاست. دیده ای جانبازی اش را وقت نور افشانی؟ دیده ای که چه عاشقانه پند می دهد ما پروانه ها را. دیده ای که نور محفل ماست. شب قدر مرا می بینی ای شهید گمنام. تو پیش خدا آبرو داری. فقط خدا اسم تو را می داند و فقط خداست که می داند الان مادر تو کجای این گیتی است. بنده خدا مادرت، نمی داند مزار فرزندش کجاست. کاش به جای من، مادرت کنار تو نشسته بود  و کاش هر شب با اشک چشم نمی خوابید. مادرت ای شهید گمنام، شاید هنوز فکر می کند تو زنده باشی. هنوز شاید امید دارد که تو برمی گردی. غافل که سالها از شهادت تو گذشته است. شاید هم به دلش افتاده باشد که تو گمنام به شهادت رسیده ای. چرا، چرا. حتما به دلش افتاده. روزی دیدم در همین بهشت زهرا ای شهید گمنام، بین خودمان بماند؛ مادر شهیدی را که نمی دانست قبر شهیدش کجاست اما می گفت: پسرم مطمئنم شهید شده. گمنام شهید شده. گفتم: اسمش چه بود؟ گفت: حسین. گفتم: حسین؟ … چه اسم قشنگی. گفت: حسین برمی گردد. گفتم: مگر نمی گویی حسین به شهادت رسیده است؟ گفت: یقین دارم. گفت: بنیاد قبول ندارد که حسین به شهادت رسیده است اما هر بار که خواب حسین را می بینم، می بینم که لباسش خاکی، حنجره اش پاره، پهلویش شکسته و صورتش خونی است. گفت: حسین برمی گردد. گفت: حسین حتما برمی گردد. گفت: حسین برمی گردد. گفت: حسین، امام زمانی بود. عاشق مهدی بود. گفت: دعای فرج از زبانش نمی افتاد. گفت: هر روز دعای عهد می خواند. گفت: اهل ندبه بود. اشک چشم داشت. گفت: موقع شهادت فقط ۱۹ سال سن داشت. گفت: لحظه آخری که دیدمش جگرم سوخت. دلم آتش گرفت. اجازه داد اسلحه اش را ببوسم. گفت: عصای دستم بود. ۲ دست بیشتر پیراهن نداشت. شور به شور می پوشید. پدرش پول می داد، برود کفش بگیرد، جنس معمولی می خرید تا ۲ تا کفش بگیرد. یکی را خودش می پوشید و آن یکی را می داد به بنده خدایی که تمکن مالی نداشت. گفت: نماز شب می خواند گاهی. هر دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفت. گفت: به او می گفتم پسرم، چرا اینقدر روزه می گیری؟ چرا اینقدر عذاب می دهی خودت را؟ گفت: حسین برمی گردد. گفت: حسین، امام زمانی بود. آخرین حرفش در این دنیا این بود؛ یا مهدی، ادرکنی. گفت: گاهی خوابش را می بینم و گاهی در بیداری، می بینم انگار یکی هست که همیشه هوایم را دارد. گفت: حسین برمی گردد.

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

این چند خط را به امر چند تن از مادران شهدا می نویسم. گفتند؛ بی وجودی اگر ننویسی:

لعنت خدا در این شب عزیز قدر بر مسئولین بی شرف بنیاد که برای هر ننه مرده ای کارت بنیاد شهید صادر می کنند. لعنت خدا بر آنهایی که می خواهند نام خیابانهای ما را به نام کثیف این متهمین مرده گره بزنند. لعنت خدا بر کسانی که نام مقدس پدر و مادر شهید را جعل می کنند. خدا کند به داغ دیگر بچه های شان بنشینند. آقای خامنه ای! شما یک کاری بکن. دارند نام شهید را جعل می کنند. ما که به جز شما جایی نداریم پناه ببریم. همه امید ما تویی. شهدای ما برای ولایت رفتند. اینها دارند نام شهید را لکه دار می کنند. کاری بکن. شما فقط درد ما را می فهمی. شما می دانی ما بعد از شهادت عزیزان مان چه زجری کشیدیم در این دنیا. اینها دارند زجر ما را بیشتر می کنند. شما کاری بکن آقای خامنه ای. پای نام شهید در میان بود و الا پای شما را به میان نمی کشیدیم. شما کاری بکن. ما که به جز شما چه کسی را داریم. شمایی مولای ما. حافظ خون پاک شهدای مظلوم ما.

سروده ای تازه از “امین”: روزگار غریب و ناجوریست، از مفاسد شهید می سازند؛ بر دل خون مادران شهید، با تمام وجود می تازند؛ با جسارت، به این حماقت خود، در کمال غرور می نازند؛ بهر خشنودی دل دشمن، شرف و عقل خویش می بازند.

شکستن شیشه بنیاد، اولین و کمترین کار ما در عوض شکستن دل مادران شهداست

با سنگ مزار پدران شهید مان شیشه های بنیاد مثلا شهید را می شکنیم

حسین قدیانی: آقایان بنیاد شهید! شما دل مادران شهدا را شکستید. فعلا یک هیچ به نفع شما اما ما هم بلدیم در عوض این عمل زشت شما یعنی شکستن دل مادران شهدا، شیشه های بنیاد شهید را بشکنیم. نگذارید کار به جای باریک کشیده شود. ما شما را تا مرز غلط کردیم، می بریم. دل مادران شهدا را شکستید. فعلا اولین کارمان این است؛ شیشه های بنیاد شهید را می شکنیم. هر شیشه ای شکست، مسئولیتش را من بر عهده می گیرم. روزی یکی از سرداران جنگ به بچه بسیجی ها گفت: اگر ماشینهای اینجا برای سوار کردن شما نگه نداشتند، با سنگ بزنید شیشه اش را بشکنید، مسئولیتش با من. اگر مسئولین نامحترم بنیاد خودشان را به نشنیدن زده اند، ما حاضریم با ساختمان بنیاد شهید با زبان سنگ صحبت کنیم. ما این همه سال یتیمی نکشیده ام که به هر کس و ناکسی شما شهید بگویید و به نامش خیابان هم بزنید. خاک بر سرتان. می خواهید به شما بگویم از آن ۳۰۰ هزار شهید، چند شهید حتی یک کوچه بن بست به نامشان نیست. خدا به حق این شب عزیز کاری کند که آه مادران شهدا دامن تان را بگیرد. آه همین شهید گمنام.

کاری از امیرعلی مدیر وبلاگ آینده از آن حزب الله:


کاری از ساندیس خور:

اثری زیبا از محمد مقدم:

مسئله خوارج، مسئله نبود؛ “مصیبت” بود
همان میخ در که فرو رفت در پهلوی فاطمه، حالا می خواهد مانع رفتن تو شود و همان مرغابی ها که نمی دانند مزار زهرا کجاست، صدای شان از رفتن تو در آمده. مدینه، “مدینه شهر پیامبر” چه گلی به سر زهرا زد که حالا کوفه، “کوفه این عمار” بخواهد هوای تو را داشته باشد. خانه نشین ات کردند، متهم شدی به عافیت و آمدند خانه ات و حسنین را زیر دست و پا له کردند تا زمام امور را از دست خلفای ستم به دست امام معصوم بسپرند و بعد همین ها تو را متهم کردند به خشونت. در نماز هم به جای خم ابروی یار به فکر انگشتر تو بودند و یک روز اگر دیر دق الباب می کردی خانه یتیم را، شکم شان برای شیر علی تنگ می شد اما دل شان برای شیر خدا تنگ نمی شد. شمشیرت را دوست داشتند اما فقط در خیبر و بدر. مهم ذوالفقار تو نبود که با عدالت عهد بسته بود، مهم طلحه بود که با پیامبر عکس داشت و از آن مهمتر احترامی بود که خوارج برای قرآن قائل بودند. چه کشیدی مولا تو از دست کوفه. ابن ملجم یک بار فرق تو را شکافت و ابن کوفه هزار بار قلب تو را. روزی سرما را بهانه کردند و دگر روز گرما را و تو ای مولای ما به تنهایی سرد و گرم روزگار را چشیدی. مالک رسیده بود به در خیمه معاویه و نمی دانست که خوارج هم به در خیمه علی رسیده اند! برگرد مالک. نمی خواهد جان معاویه را بگیری. اینجا چیزی که زیاد است کوفیانی هستند که می خواهند جان علی را بگیرند. تو در قلب لشکر کفر با یک معاویه طرف بودی و اینجا معاویه های مکرر قرآن را بالای نیزه برده اند و حکم خدا را دارند به رخ ولی خدا می کشند. برگرد مالک. قرآن خواندن را از علی آموخته اند و نیزه دست گرفتن را و خدا را و محمد را و مسلمانی را و این همه حالا یک طرف، علی تنها یک طرف و بیچاره آن یتیمی که می خواهد میان اسلام و علی، قرآن و علی، محمد و علی و لابد خدا و علی، یکی را انتخاب کند. شیر خود را در شب از دست علی می گیرد و در روز علیه علی شمشیر می کشد تا مبادا قرآن تنها بماند! چه فتنه پیچیده ای. در احد اگر تنگه را به سودای سود رها کردند، در صفین برای چه گذاشتند علی تنها بماند؟ اینجا غنیمتی در کار نبود اما مسئله اینجاست که بصیرتی هم در کار نبود. باز در جمل پای ثروت در میان بود، در نهروان پای چه در میان بود؟ اگر در صفین پای قدرت در میان بود، در نهروان پای چه در میان بود؟ می توان گفت پای بی بصیرتی. این البته همه آن چیزی که درباره خوارج می توان گفت، نیست چرا که مسئله خوارج، اصولا مسئله نیست، بلکه مصیبت است. مسئله را راحت و یا به سختی می توان حل کرد و یا گاه حتی می توان صورت مسئله را به جبر روزگار پاک کرد. علی مسئله بدر و خیبر و احد و خلافت و جمل و صفین را به خوبی حل کرد اما مسئله خوارج (که باز هم البته علی به زیبایی از پسش برآمد) نه یک مسئله که یک مصیبت بود برای علی. اتفاقا در ظاهر جنگ با خوارج، بسیار راحتتر از جنگیدن با اصحاب جمل و اصحاب صفین بود. خوارج نه تمکن مالی و نه البته سابقه درخشان شترسواران را داشتند و نه قدرت طلبی سپاه معاویه و عمروعاص را. مسئله خوارج از آنرو مصیبت است که تو باید روزی روزگاری قید مسئله اصلی را بزنی و خار را از چشم خود و استخوان را از گلوی خود بیرون درآوری. خار و استخوانی که از نظر عده ای جزئی از پیکر تو شده اند و آنقدر به تو نزدیک اند که کسی باورش نمی شود، جبهه دیگر دشمن تو باشند اما دشمن اصلی که معاویه باشد، روزی روزگاری تو مجبوری رها کنی و به مالک بگویی برگرد، چرا که از مالک نزدیک تر به خیمه معاویه، خاری است که خانه کرده در خیمه چشم علی و استخوانی است که رسیده به گلوی علی. پس خوارج مسئله نیست، مصیبت است. با خوارج از همان ابتدا نمی توان به جنگ رفت، چرا که تو برای جنگ با ایشان نه دلیل محکمی داری و نه ایشان مسئله اصلی تو شده اند اما روزی که مالک به خیمه معاویه رسید، این مصیبت (و نه مسئله) همچون خاری خود را به چشم تو می رساند که دیگر نمی توانی دشمن اصلی را ببینی و همچون استخوانی در گلوی تو می شود که تو نمی توانی یک نفس به راحتی بکشی. خوارج بر خلاف اصحاب جمل که عکس های شان با پیامبر را به رخ علی می کشیدند، عکس های شان با خود علی را به رخ علی می کشند و به این می گویند مصیبت نه مسئله. خوارج در جمل و در صفین و در سرما و در گرما و در محراب و در منبر و در نماز جمعه و در همه جا، در همه جا با علی بودند و این مسئله از آنرو مصیبت است که خود را به علی، نزدیکتر از حتی علی به علی می دانند. خوارج باورم هست نه قرآن را که خود علی را به رخ علی کشیدند. شاید اگر طلحه زنده مانده بود، بعد از جنگ نهروان به علی می گفت: تو آن همه سابقه دوستی ما را در جمل، آن همه نان و نمک خوردن را، آن دوستی ۵۰ و چند ساله را فروختی به عدالت و حالا تحمل کن. این طعنه به علی کافی است تا خوارج را نه یک مسئله که یک مصیبت برای علی بدانیم. این مصیبت، این خار در چشم و این استخوان در گلو به راحتی، حتی راحت تر از جمل قابل کندن است اما طعنه طلحه، کاری می کند با دل آدم که صدای علی، تنها از دل چاه بیرون بیاید و از همین روست که مسئله خوارج یک مسئله نیست، یک مصیبت است. علی در جنگ نهروان گویی داشت با گذشته خویش می جنگید. یک طرف خودش بود و دیگر سو همه آنهایی که عمری در کنار او بودند. همه آنهایی که علی به خاطر ندای حق طلبی و عدالت خواهی ایشان، جلوی دوستان سابق و یاران با سابقه خود ایستاد و حالا می بیند که محرمی جز چاه و مرهمی جز ماه و انیسی جز شب و مونسی جز غم ندارد. ول کن میخ در عبای مولا را. تو اگر معرفت داشتی، فرو نمی رفتی در پهلوی فاطمه. بس کنید مرغابی ها. اشک تمساح نریزید ای یتیمان کوفه. شما شیر هوس کرده اید نه علی شیر خدا را. همین شما که نان علی را خورده اید، روزی حسین را می کشید و زینب دخت علی را سنگباران می کنید. اشک شما در فراق علی نیست. دل تان برای مولا نسوخته است. شکم تان هوس شیر کرده است. من شک دارم در محبت شما نسبت به علی. علی با آنهمه عظمت که عده ای گمان به خدایی اش برده بودند، می نشست زمین و شما را روی دوش می گرفت و چهره اش را برای شما خنده دار می کرد تا شما روزی که بزرگ می شوید، با تیر ۳ شعبه، حنجره علی اصغر حسین را بدرید و رقیه را زخم زبان بزنید که؛ ای بچه یتیم! تو بابا نداری. بابای تو سر ندارد. ای علی! می دانم که روزگار بر تو سخت گذشته است و کاش مردمی دیگر، امتی بهتر، چون تو امامی داشتند و قدر تو را می دانستند اما “لا یوم کیومک یا اباعبدالله”. باز یکی بود که صورت تو را با دستمال زرد ببندد اما فرزندت حسین حتی کفن نداشت و آن یکی فرزندت عباس با لب تشنه به شهادت رسید. یادت می آید دستان کوچک عباس را به ام البنین نشان می دادی؟ دخت تو زینب را آواره کوه و صحرا کردند. یادت می آید بعد از فاطمه، هر وقت دلت برای زهرا تنگ می شد به زینب نگاه می کردی و فاطمه را می دیدی؟ آری؛ همین زینب که الان پرستار توست، آری همین عقیله بنی هاشم را روزی …
***
علی جان! بگذار زینب خوب تو را نگاه کند. در کربلا دلش برای تو تنگ می شود.

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

سروده ای از برادرم سید حمید امامی: سلام بر تو که با مـــولا هنوز بر سر پیمانی، به یاد حضرت خورشیدی “و ان یکاد” که می خوانی؛ قلم، به دست که می گیری به قلب فتنه شبیخونی، تو ای نواده روح الله، غلام ماه خراسانی؛ بخوان حدیث ولایت را میان این همه جان بر کف، در این سقیفه تکراری، صدای بوذر و سلمانی؛ به یاد کاوه آهنگر، به جای همت و زین الدین، بکوب بر سر اهریمن، تو از سلاله طوفانی؛ صبور باش و خرامان رو، ولی مقاوم و محکم تر، به کفش وصله زده خو کن، درابتدای بیابانی؛ تفنگ فصل سکوت سخت، ستون عرصه جنگ نرم، شهیدزاده پرچم دار، حسین اکبر قدیانی.

سروده ای از امیر، وبلاگ شبکه اجتماعی بیشمار: سلام حسین قدیانی/ تو فرزند شهیدی/ یه وقت تو کم نیاری/ تو فرزند بسیجی/ وقتی بابات جبهه بود/ فدایی امام بود/ وقتی بابات شهید شد/ سربندش یاعلی بود/ علی تو کل تاریخ/ مظلوم و تنها بوده/ علی برا دشمنا / خار ِتو چشمها بوده/ آقا خیلی غریبه/ سیدعلی حبیبه/ مثل خود ِروح الله/ خامنه ای غریبه/ بابات با اون شهیدا/ همگی می دونستن/ یه روز میاد تو ایران/ علی شناسا نیستن/ امّا امید اونها/ همش به این بسیجه/ امّا امید اونها/ یه فرزند شهیده/ خسته نشی حسین جون/ مونده نشی حسین جون /دشمن توی کمینه/  کم نیاریم که خیته /ببین صدای ناله/ میاد از توی چاله/ ایّادی استکبار/ همه شدن آواره /بی بی سی و وی اُ اِی/ دشمن این نظامن/ کروبی و میرحسین/ معاندِ نظامن/ خاتمی و جورج سوروس/ با همدیگه داداشن/ فائزه و رهنورد/ انگاری خواهراشن/ گنجی و نوری زاده/ مثل کلاغ می مونن/ سازگارا سحابی/ مثل الاغ می مونن/ عطاء ا.. مهاجر/ با داود ِبیک زاده/ میرن توی کاباره/ پیشه یه مشت زن باره /فاطمه بی حقیقت/ جمیله بی کدیور/ ببین چطور دوتاشون/ باهم شدن در به در/ معتمد ِآریا/ با بهاره رهنما/ ببین چطور میچاپن/ این همه از سینما /یه روز لیلی رشیدی/ یه روز رضا عطاران/ بیچاره ها پول می خوان/ به نرخ روز نون می خوان/ یه روز به رنگ سبزن/ یه روز رنگ و بارنگن/ مگه اشکالی داره/ لجن ها هم قشنگن /هرکی ریا کار باشه/ یه روز دستش رو می شه/ فرق نداره کی باشه/ شاید فلانی باشه /امّا اینا که دیدیم/ شرم و حیا ندارن/ فقط می خوان لخت باشن/ تو بغل هم باشن/ آزادیشون همینه/ حزب بازیشون همینه /اونا می خوان تو پارتی/ ولو باشن همیشه /سیاسی شون همینه/ هرچی بگی همینه/ همه چیزا براشون/ تو پول خلاصه می شه.

پاسخ من: سلام عزیز دلم/ غصه تو من نبینم/ روزی با ۶ تا مطلب/ من کجا کم میارم/ من ارگان باتومم/ عاشق کوچه کثیف/ هر کی بگه کروبی/ منم می گم پیف پیف پیف/ من همینم که هستم/ مست بسیجی هستم/ خرخره خاتمی/ نشسته توی دستم/ زیادی عرعر کنه/ موسوی بی غیرت/ هست کسی که تو اینجا/ با قلم بابایی اش/ با دعای شماها/ تو قطعه ۲۶/ نسلشو ابتر کنه/ اگه می خوای بدونی/ عوض شدم یا خسته ام/ بدون که ای عزیزم/ من همینم که هستم/ تندتر از این می تونم/ شل تر از این نمی شه/ هر کی منو شل می خواد/ متاسفم نمی شه.

سخنی با مسئولین نظام

ما شهید نداده ایم که شما نام هر ننه مرده ای را “شهید” بگذارید. از نظر شما هر کسی ممکن است شهید باشد اما از نظر ما شهید به شاهدی می گویند که مزارش زیارتگه عشاق باشد. نام هر خیابانی را اگر به نام این ۳ متهم مرده عوض کنید، بدانید برای امت حزب الله پایین کشیدن نام این ۳ متهم از پایین کشاندن مجسمه شاه ملعون قطعا سخت تر نیست. اگر می خواهید امتحان کنید. در صورت انجام این خطای نابخشودنی از طرف مسئولین، مطمئن باشید که ما نام کثیف متهمین مرده این نظام مقدس را به راحتی آب خوردن از در و دیوار شهر حذف می کنیم. در نهایت لعنت خدا در این شبهای عزیز بر مسئولان نالایقی که دل پاک مادران شهدا را می شکنند. و در نهایت سخنی با والدین این متهمین مرده! فرزندان شما را بنیاد شهید، شهید اعلام کرده، مبارک باشد اما شما غلط کردید پدر و مادر شهید باشید و غلط کردید تقاضا می کنید که خیابانی را به اسم مثلا شهیدتان که متهمی مرده بیش نیست، کنند. این آرزو را به گور خواهید برد که با حضور این همه بسیجی، جایی، خیابانی، مکانی از این مملکت به نام فرزند متهم و البته مرده شما شود. به گور می برید این آرزو را. یک جای این مملکت اجازه نمی دهیم قبل از نام متهمان مرده شما، کلمه مقدس “شهید” آورده شود. آورده شود، پاک کردنش کار ۳ سوت است. ۳ سوت این لکه ننگ را پاک خواهیم کرد و بنیاد شهید، شهرداری، مجلس و هیچ ارگان و نهاد دیگری هم هیچ غلطی نمی توانند بکنند. ما ۳۰۰ هزار بابااکبر تقدیم راه اسلام نکردیم که حالا در خود جمهوری اسلامی، سر از بدن کلمه مقدس “شهید” ببرند. امتحانش برای شما هزینه سنگینی دارد اما برای ما مجانی است، چرا که ما دانیال های میدان شوشیم. پایین می آوریم هر پلاکی که نام شهید را جعل کرده باشد. اخلاق ما بچه بسیجی های ترمز بریده کاملا دست نیروی زحمتکش و خدوم انتظامی هست. و من الله التوفیق.

***

ریاست از این پس نا محترم بنیاد شهید و امور ایثارگران و جانبازان/ جناب آقای زریبافان/ با سلام
نظر به متن “پرونده بابااکبر را پس بدهید” در همین وبلاگ مقدس، از شما برادر ارجمند تقاضا دارم در اسرع وقت پرونده پدرم را به یکی از نشانی های موجود در آن پرونده پس بدهید. عارم می آید پرونده پدر شهیدم در بنیادی باشد که متهمین به آشوبگری را هم شهید می خواند. از نظر بنیاد شهید یا باید پدر من شهید باشد و یا این ۳ متهم که اصلا برایم مهم نیست به حق و یا به ناحق کشته شده اند، چرا که این مسئله در حیطه وظایف من نیست و در هر دو صورت من بی گناهم. در ضمن یک فرزند شهیدی در این مملکت کتابی نوشته به اسم “نه ده”. از کور بودن چشم آن بنیاد نسبت به فعالیت فرهنگی فرزندان شاهد صمیمانه کمال امتنان را دارم. ظاهرا از نظر بنیاد شهید همان بهتر است که مثل فرزندان برخی دیگر از شهدای درجه یک باشی. گفتنی است اگر به این نامه ظرف مدت یک هفته ترتیب اثر ندهید، همین نامه را به حجت الاسلام رحیمیان خواهم نوشت و همزمان پرونده شهید اکبر قدیانی را از بنیاد مثلا شهید بیرون می آورم. اگر “حسین” شهید است، بی شک حرمله حرامزاده است و آن متهمی که بی گناه کشته شده، فقط یک متهم مرده است و نه یک شهید. جذب حداکثری قطعا و حتما به معنای شهید خواندن مردگان نیست. زورتان به آقای روح الامینی و به رسانه های خواص بی بصیرت نمی رسد، دلیل نمی شود که کلمه مقدس “شهید” را هم شهید کنید و همه دق دل تان را بر سر این واژه مظلوم خالی کنید و از همه بدتر از رهبری مایه بگذارید. لطفا واژه مقدس شهید را به شهادت نرسانید. لطفا واژه مقدس شهید را در تابوت نگذارید. لطفا واژه مقدس شهید را قبر نکنید. لطفا سر این واژه مقدس، سر کلمه شهید را نبرید. لطفا سر واژه مقدس شهید کلاه نگذارید. به قرآن آه ما شما را می گیرد. خدا جای حقی نشسته است. مادران شهدا نگذارید نفرین تان کنند.
با سپاس فراوان از زحمات شما برادر دلسوز

***

پرونده بابااکبر را پس بدهید

بنیاد شهید ۳ تن از کشته های حادثه کهریزک را شهید اعلام کرد. چقدر خوب! چه مهربان! لطفا این خبر را تکذیب نکنید و آن را شایعه نخوانید و البته درست است که در باغ شهادت باز، باز است اما نه اینقدر دیگر! به این گل و گشادی گمانمان نبود. در باغ شهادت در دیگ نیست که گربه ها بخواهند بی حیایی کنند. بنیاد شهید می تواند خیلی ها را شهید اعلام کند اما ملت وقتی در تشییع پیکر پاک شهید غلام کبیری، “حسین” را شهید خواندند، از بنیاد شهید اجازه نگرفتند. از نظر نسل عاشورایی ۹ دی این ۳ نفر قطعا شهید نیستند. متهمینی هستند که شاید بی گناه کشته شده باشند. آنهم شاید و شاید سزای عمل شان این نبود اما به هر حال در متهم بودنشان هیچ شکی نیست. ندا آقاسلطان که در خیابان کارگر موسیقی کار می کرد. این ۳ نفر که ارواح عمه بنیاد شهید، شهیدند. فلانی که قصد بدی نداشت. آن یکی که فامیل آن ملعون بود. این یکی که آمده بود اعتراض قانونی کند. فلان دخترک که برای پسربازی آمده بود خیابان. فلان پسرک که برای دختربازی. با این حساب ظاهرا آشوبگران عاشورا آبدارچی های همین بنیاد شهید بودند. اگر شهید یعنی “حسین غلام کبیری”، کسانی که آن طرف خیابان ایستاده بودند به سنگ پرانی، حرمله های امروزند یا لااقل متهم بودند به حرمله بودن و یا اصلا بی گناه بودند، به هر بی گناهی به صرف بی گناه کشته شدن، نمی توان لقب شهید داد. من یک دل دارم و آن را خرج مادر شهید غلام کبیری می کنم و برای اشک تمساح پهن هم بار نمی کنم. پرونده هر شهیدی دست امام حسین است؛ بنیاد شهید ظاهرا زیاد خودش را تحویل گرفته. پرونده بابااکبر را به من پس بدهید. از نظر امام حسین، پدر من شهید است؛ از نظر شما باشد یا نباشد پشیزی برای من ارزش ندارد. شما حق ندارید با شهید اعلام کردن هر آنکه دل تان بخواهد، به خون ۳۰۰ هزار بابااکبر توهین کنید. پرونده ای که در دست سیدالشهداست حیف که خاک بخورد در این اداره های شما. هیچ فرقی این ۸ ماه دفاع مقدس با آن ۸ سال دفاع مقدس ندارد. اگر جاسم نفهمیده اگر صدام اگر آمریکا اگر غرب از نظر ما شهید است، کسانی که آن طرف خیابان اغتشاش داشتند به ریش آغشته به خون امیر ذوالعلی و حسین غلام کبیری و به چادر آن خواهر بسیجی و دختر خرد ساله شهیده اش می خندیدند هم شهیدند. پرونده بابااکبر را به من پس بدهید. اشتباه هم نکنید؛ ما حقوق بگیر شما نیستیم. پدرم معمولی مرده بود، حقوق مادرم بیشتر بود. شما لیاقت تان همین شهید خواندن هر کس و ناکسی است. به شما بیشتر فشار می آوردند نداآقا سلطان را هم شهید می خواندید. پرونده بابااکبر را پس بدهید. بنیاد شهید ممکن است این خبر را تکذیب کند و یا آن را شایعه بخواند! حتی شایعه این خبر زشت هم که ماههاست پیچیده و هیچ مسئولی از بنیاد شهید آن را تکذیب نمی کند کافی است که من به شما بگویم؛ پرونده بابااکبر را پس بدهید. شما در بنیاد شهید هنوز هم بسیاری از افراد مخلصی که در حین انجام ماموریت به شهادت رسیده اند، شهید اعلام نکرده اید. چون نه پدرشان روح الامینی بود و نه پشتشان به رسانه ای گرم. شما هنرمند شهید سعید جان بزرگی را تا مدتها عارتان می آمد شهید اعلام کنید. شما بسیاری از سپاهیان و بسیجیانی که در سوانح هواپیمایی به شهادت رسیدند، بعد از کلی ناز و نیاز شهید اعلام کردید. پس من حق دارم به شما بگویم؛ پرونده بابااکبر را پس بدهید.

… و باز هم پانوشت: لطفا از رهبری در این مورد هزینه نکنید. “آقا” خودشان گفت که موضع شان را علنی و نه در خفا اعلان می کند. آقا علنی بابااکبرها را شهید می داند و شهید می خواند اما دیگران را ما از زبان مبارک ایشان نشنیده ایم که شهید بخوانند.

همین متن به زبان طنز

بنیاد مثلا شهید به لج فرزندان شاهد ندید بدید تازه ترین لیست شهدا و جانبازان و غیره را بدین شرح اعلام کرد:

شیخ ساده لوح؛ سید شهیدان اهل کلم!

شیخ بی سواد؛ جانباز جنگ نرم. نامبرده به دلیل کتک خوردن فراوان از امت حزب الله به این درجه رفیع رسیده است!

مهدی هاشمی؛ مفقودالاثر. پیکر پاک این آقازاده هنوز از زیر خاک پاک لندن برنگشته است!

خاتمی ملعون؛ ایثارگر آن لاین!

مهندس موسوی؛ جانباز چیز درصد!

زهره کوهنورد؛ داماد طبقه هفتم بهشت!

موسوی خوئینی ها؛ پستوء الاثر!

محمد علی ابطحی؛ آزاده از زندان کبریت!

***

بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند
زنبیل، از این زنبیل قرمزهای قدیمی سوراخ سوراخ دستش بود و ایستاده بود کنار اتوبان … اتوبان …؛ حالا هر چی زور می زنم اسم اتوبان یادم نمی آید. پیر شدیم رفت. تو به این عکس بالای وبلاگ نگاه نکن. مال ۳ سال پیش است. اصلا چند سالم است الان. ۳۱ سال. ۵۰ سال اگر در این دنیا زنده باشم فقط ۱۹ سال از عمرم باقی مانده. ۳ سال هم بیشتر از بابااکبر زندگی کرده ام. این هم خودش یک نوع بی ادبی است. آدم که از پدرش بیشتر عمر نمی کند. با ادب خانم رقیه بود که در همان ۳ سالگی و مثل پدرش به شهادت رسید. ما درد یتیمی نکشیده ایم و الا تا الان باید ۷ تا کفن پوسانده بودیم اما به هر حال فرزند شهید باشی ۶۴ سالت هم شده باشد، باز یک بچه شهیدی، مثل آن پیرزن زنبیل به دست چند خط بالا. حالا من از کجا فهمیدم فرزند شهید است این پیرزن؟ قصه دارد. قصه اش را برای تان تعریف نمی کنم؛ چون پیرزن قسمم داد چیزی از زندگی اش ننویسم اما پیرزن که با حفظ سمت، مادر شهید هم بود، از کجا فهمید من یک نویسنده ام؟ این را ایشان باید به شما بگوید ولی مسئله اینجاست که این بار من به او قسم دادم که از زندگی ام چیزی به کسی نگوید. لام تا کام. اصلا چی کار دارید؛ یک سری حرف میان ما رد و بدل شد که باد هوا نبود؛ یاد “حوا” افتاده بود در دل دو تا “آدم”. حوا مادر شهید والامقام هابیل است، حالا بنیاد شهید برود برای قابیل با بیل کارت صادر کند! شهید وصیت نامه دارد و وصیت نامه اش را با خون خود می نویسد. قابیل پلاک نداشت. شهید بی پلاک، بی خاک بی افلاک، ملاک راه ما نیست. ما شهیدی می خواهیم که زندگی نامه اش شرح عاشقی باشد، نه پرونده اتهام. شهید پرنده است و بال دارد، اغتشاش علیه علی وبال گردنش نیست. اگر به هر کی هر کی است، با کارت بنیاد شهید هم می توان جهنم رفت که خدا به خون شهید نگاه می کند، نه به کارت بنیاد شهید. بی گناه پدر من بود که به شهادت رسید. آشوبگری در حکومت علی حتی اتهامش هم گناه بزرگی است. ما متهم مرده را به رسمیت می شناسیم ولی متهم شهید فقط یک دروغ است. شهید فقط متهم به عاشقی است. متهم به عیاشی شهید نیست و من دقیق نمی دانم بنیاد شهید نجاشی را شهید حساب کرده یا نه. پادشاه حبشه آدم خوبی بود اما بنیاد شهید به اسم جذب حداکثری بد نیست نمرود را هم شهید اعلام کند. از کجا معلوم؟ شاید نمرود هم نامردی کشته شده باشد؟ پشه ای که داشت در بینی نمرود ویز ویز می کرد و حتی خسرو پرویز که داشت به حساب مکتب ایران در بانک کسری، بت واریز می کرد، از کجا معلوم؟ شاید به ناحق کشته شده باشند؟ اصلا شاید به ابن ملجم، بیش از یک ضربه زدند. به هر حال آن زمان شاید کهریزک نبود اما تندروی که بود؛ برای آقای “مرادی” هم کارت بنیاد شهید صادر کنید. راه دوری نمی رود اما شهید پلارک که پلاک داشت ملاک راه ماست. پلاک شهید حسین غلام کبیری، پلاک هوندا ۱۲۵ اش بود که بد می سوخت اما موتور ضد انقلاب را در خیابان اغتشاش پایین آورد. دل مادر این شهید هم بد دارد می سوزد. دل من هم. آخر شهید از گلاب هم خوشبوتر است. از عود هم. مرده هایی که بوی دود می دهند شهید نیستند. بهشتی گفت: “بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند” و من می گویم: “بهشت را به شهید دهند و به کارت بنیاد شهید ندهند”. خواهر ۵ ساله من هنوز کارت بنیاد شهید نگرفته بود که فهمید بابااکبر شهید شده و گرد یتیمی بر صورت من زودتر از کارت بنیاد شهید صادر شد. آن زمانی که سر بسیجی اروند از بدنش جدا شد، سیدالشهدا آمد و به او لبخند زد و هیچ کدامشان کارت بنیاد شهید نداشتند. کارت بنیاد شهید برگه ای است کوچک که گنجایش فهم کلمه “شهید” را ندارد. پدر من یک شهید حکومتی بود و در راه انقلاب اسلامی شهید شد. بنیاد شهید یک نهاد دولتی است. دولتی به نام دولت جمهوری اسلامی. من اما یک بچه شهید حکومتی ام و نام درست حکومت من “انقلاب اسلامی” است. “آقا” وقتی سالها پیش آمد خانه ما، از پدربزگم کارت بنیاد شهید نخواست. خامنه ای با یک نگاه می فهمد چه کسی خانواده شهداست، چه کسی نه. این کارتها بیخود برای چه دارد صادر می شود؟ گیرم آقای فلانی با کارت بنیاد شهید شد پدر شهید، آیا قبر پسرش زیارتگه عشاق است یا عمو و عمه و خاله و دایی؟ آقایان! حالا حالاها باید نیش قلم مرا تحمل کنید. من مجوز این کار را از مادر شهید شهبازی گرفته ام. به من امشب، آری امشب بعد از افطار در کنار مزار پسرش گفت: آن دنیا به پسرم می گویم جلویت را بگیرد، اگر رسوایشان نکنی. جوهر تمام کردی، من خون علیرضا را به تو می دهم. تو فقط بنویس. این بار دست روی بد چیزی گذاشته اند. سالها در فراق جگرگوشه ام به اشک و زاری نگذرانده ام که حالا به هر ننه قمری بگویند مادر شهید. بنویس اتفاقا من یک مادر شهید ندید بدیدم و طاقت ندارم ببینم به هر ننه قمری می گویند مادر شهید. بنویس. تو فقط بنویس. گفتم: مادرم، یاسین در گوش خر خواندن است. گفت: عیبی ندارد. تو فقط بنویس. گفت: لازم شد کارت بنیاد شهید را جلوی در بنیاد شهید پاره می کنم اما تو فقط بنویس. گفت: بچه اینها اگر شهید است، وصیت نامه شان کو؟ گفتم: کاری ندارد، یک وصیت نامه هم جعل می کنند. نام شهید را چطور جعل کردند؟ گفت: وصیت نامه را با خون می نویسند. گفتم: با چی می خوانند؟ گفت: با خون دل. گفتم: آخرین بار کی خواب علیرضا را دیده ای؟ گفت: سالهاست که با اشک چشم خوابیده ام. جگرگوشه ام در باران می آید. با یاران می آید. با پازوکی و محمودوند. با آن بسیجی اروند. با یک “یازهرا”ی قشنگ روی سربند. گفتم: اتفاقا در مسیر پیرزنی را سوار کردم که او هم مادر شهید بود. تازه، فرزند شهید هم بود. گفت: خب، چی می گفت؟ گفتم: چیزی نمی گفت، مثل تو فقط گریه می کرد.

***

امام حسین هم در بنیاد شهید پرونده ندارد

رفتم بهشت زهرا امروز. ماشین را بردم داخل. سرباز بهشت زهرا گفت: کارت بنیاد؟ گفتم: این دفعه بگویی کارت بنیاد، می زنم تو گوشتها. گفت: من نمی دانم، کارت بنیاد. کارت بنیاد را نشانش دادم و بعد انداختم توی سطل آشغال. گفت: با خودت مشکل داری؟ گفتم: کارت تخفیف هاکوپیان شرف دارد به کارت خفیف بنیاد شهید. گفت: با این کارت می توانی بروی استادیوم فوتبال را مجانی ببینی. گفتم: حیف آن فوتبال. گفت: حالا چرا کارت را پرت کردی سطل آشغال؟ گفتم: این کارت در سطل آشغال باشد یا در جیب من برایم فرقی ندارد و در هر ۲ صورت من فرزند شهیدم. این آقای … است که برای پدر شهید شدن حتما باید از در و دیوار بنیاد شهید آویزان شود. گفت: … کیست؟ گفتم: یک پدر شهید منتهی فقط در کارت بنیاد شهید. در بنیاد شهیدی که امام حسین در آن پرونده ندارد، همان بهتر اصحاب خواص بی بصیرت، پدر شهید خوانده شوند. گفت: پدر شهید بودن را بنیاد باید تعیین کند. گفتم: پدر من مگر به دستور بنیاد شهید رفت جبهه؟ اصلا مگر حضرت عباس در بنیاد شهید پرونده دارد؟ مگر حمزه سیدالشهدای قبل از حسین در بنیاد شهید پرونده دارد؟ مگر رقیه بنت الحسین در بنیاد شهید، فرزند شهید شناخته شده؟ گفت: دفعه دیگر بدون کارت، ماشین را داخل راه نمی دهم. گفتم: من هم می زنم تو گوشت. گفت: ببینم، تو جوونیات زیاد سینما می رفتی؟ آخه برادر من اینجا که تگزاس نیست. گفتم: من خودم ختم آژانس شیشه ای ام. گفت: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی. گفتم: امنیت ملی ما را خون شهید تعیین می کند، نه کارت بنیاد شهید. اینجا را نمی دانم اما بنیاد شهید اتفاقا تگزاس است. آقایان اراده کنند هر ننه مرده ای را می کنند شهید. راستی شایعه شده مسعود رجوی هم به شهادت رسیده است؟ تو چیزی شنیدی؟ گفت: فوقش مرده، حالا چرا شهید؟ گفتم: از کجا معلوم؟ شاید این کره خر هم بی گناه کشته شده باشد. اگر هم نمرده، خوب است بنیاد شهید کارتش را صادر کند. زدیم و بی گناه مرد. گفت: خدا صدام را لعنت کند. همه اش تقصیر اونه. گفتم: شهید صدام هم راستش آمریکایی ها نامردی، گرفتندش. خفت گیری بود. بنیاد شهید باید برای دفع این فتنه و کلا برای حفظ وحدت میان مسلمین برای اولی و دومی و سومی هم کارت بنیاد شهید صادر کند. عثمان البته چون بیشتر نامردی مرد، بنیاد شهید باید برایش ۲ تا کارت صادر کند. گفت: می فهمی داری چی می گی؟ گفتم: من می فهمم اما به تو زیادی آش داده اند، نمی فهمی. گفت: … از حرفش خوشم نیامد، زدم تو گوشش. شد جانباز انقلاب، به همین راحتی! بعد با دست رفتم تو شیشه. مامور آوردند، اسلحه اش چسبید به دستم؛ او هم شد جانباز انقلاب، به همین راحتی! به عباس گفتم: حالا که در بنیاد مثلا شهید خر تو خر است، بگذار امام حسین و بابااکبر و تو در این بنیاد، شهید به حساب نیایید. عباس! من هم دقایقی پیش کارت بنیاد شهید را پرت کردم سطل آشغال و تازه شدم مثل رقیه. من دیگر در بنیاد مثلا شهید فرزند شهید نیستم. خداحافظ بنیاد شهید، سلام رقیه فرزند شهید. ای بنت الحسین! کارت بنیاد شهید من وصیت نامه پدرم است و کارت بنیاد شهید تو راس الحسین. غصه نخور عزیزم. اصلا می دانی؛ بنیاد شهید جای خوبی نیست. به مادر شهید روستایی وام ۱ میلیونی نمی دهند اما از پول مختص خانواده شهدا برخی از مدیران بنیاد سفره افطار چند میلیونی می اندازند. رقیه جان! این روزه قبول است؟ خب، پول حرام نمی خوردند که  … را پدر شهید نمی خواندند. پول حرام خورده اند که جانبزرگی را به ضرب زور شهید اعلام کردند. پول حرام خورده اند که بسیاری که باید، شهید نمی دانند و آنها که نباید، شهید می خوانند. پول حرام خورده اند که هنوز هم عارشان می آید بسیاری از بچه بسیجی های شهید را شهید اعلام کنند. رقیه جان! تو بگو؛ من دارم حرف بدی می زنم؟

-    الو؟
-    کلا به شما که عرض می کنم؛ بفرمایید.
-    شیخ بی سواد؟
-    خودم هستم. شما؟
-    منم خودم هستم.
-    امرتان؟
-    غرض از مزاحمت؛ شما دیروز گفتی که حاضری کل ایران را بیابان به بیابان، کوه به کوه، صحرا به صحرا، روستا به روستا، شهر به شهر با یکی دیگر بروی و از هر کسی که دیدید سئوال کنید آیا در انتخابات تقلب شده یا نه. درست است؟
-    بله که درست است.
-    کوه به کوه را نمی دانم اما دشت به دشت را حاضرم با شما همسفر شوم.
-    بیا برویم.
-    اما یک شرط دارد.
-    کلا به شما که عرض می کنم؛ چه شرطی؟
-    کلا نمی خواهد به من عرض کنی، فقط کوه به کوه، بیابان به بیابان، صحرا به صحرا،  قول بده تهمت ناجور نزنی.
-    چرا من قول بدهم؛ تو قول بده که کوه به کوه، بیابان به بیابان، صحرا به صحرا، کاری نکنی.
-    باشه، من قول می دهم. حالا کوه به کوه از کدام کوه شروع کنیم؟
-    چطور؟
-    آخه کوه به کوه می رسه اما آدم به آدم نمی رسه.
-    کلا به شما که عرض می کنم؛ صحرا به صحرا برویم.
-    کجا برویم؟
-    از ملت بپرسیم که تقلب شده یا نه.
-    یعنی از ۷۰ میلیون نفر یکی یکی بپرسیم که در انتخابات تقلب شده یا نه؟
-    خب بله.
-    فکر نمی کنی که یک مقدار طول می کشد؟ کوه به کوه، دریا به دریا، ساحل به ساحل، جنگل به جنگل، صحرا به صحرا، حالا هیچ؛ شهر به شهر، روستا به روستا، مساحت ایران می دانی چقدر است؟
-    چی کار کنیم پس؟
-    تو چرا اینطوری شدی؟
-    چطوری شدم؟
-    آخه خیلی باحالی.
-    کلا به شما که عرض می کنم؛ باحالی از خودتونه!
-    از اولش اینطوری بودی یا به مرور زمان بهتر شدی؟
-    شکر خدا بهترم.
-    چی رو بهتری؟
-    مگه حالمو نپرسیدی؟
-    من کی حالتو پرسیدم؟
-    پذیرایی پس؟
-    پذیرایی چیه؟ تو از ۷۰ میلیون می خوای کوه به کوه، صحرا به صحرا، بیابان به بیابان، اینطوری سئوال کنی؟
***
خدایا! تو را شکر می کنیم بابت آفرینش کروبی. تپل ترین اپوزیسیون ممکن را عطا کردی به ما. کوه به کوه، صحرا به صحرا، دشت به دشت، خشکی به خشکی، شهر به شهر، روستا به روستا، جنگل به جنگل را بگردی، همچین جانوری پیدا نمی شود. خدایا! شوخی نمی کنم؛ از تو می خواهم عمر کروبی را زیاد کنی. نگذار نسل این گونه نادر منقرض شود. آهای! مسئولین حیات وحش! گور بابای یوزپلنگ ایرانی، همین الاغ تراوا را بچسبید، از سرمان هم زیاد است!

آسینتامن

حسین قدیانی

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

اثری ساده و صمیمی، کار یکی از دوستان:

ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ \____________________
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\
ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ یا امام خامنه ای ִ \
ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_̲
ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯
ּ ּ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\
ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞
ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞
ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯¯¯
ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ۞ִִ ִ ִ ִ ۞ִ۞ ִִִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ

کاری از “آرمین”

“امین” باز هم زیبا سروده: ” تو ای فرشته خدا که می روی سوی حسین، سلام گرم ما رسان به خاک بین الحرمین؛ به خیمه آل عبا به کودکان تشنه لب، به مشکهای خالی و به اضطراب زینبین؛ سلام ما از این مکان که قطعه ای ز جنت است، به ساقی تشنه لب و به شاه کربلا حسین”.

بریده ای از رمان سمفونی مورچه ها
مورچه به این خوشگلی به این کوچولوموچولویی تا به حال ندیده بودم. الان دیگر اندازه مورچه ها آمده دستم. چقدر هم وراج بود. یک ریز حرف می زد اما آن جمله آخری که گفت، منظورش چه بود؟ یعنی واقعا او یک فرشته بود؟ چی بود که داشت برای خودش می گفت؟ …
-    من را اینطوری نگاه نکن. من اصلا مورچه نیستم. من فرشته ام. اینجا خیلی از مورچه ها هستند که فرشته اند. فرشته هایی به شکل مورچه. ما اصلا ذاتا فرشته ایم اما خدا خواسته به شکل مورچه درآییم. هر شهیدی را تعدادی فرشته پاسداری می کند. اینجا برخی از مورچه ها که مورچه اند اما آن دسته از مورچه هایی که فرشته اند، مراقب پدر تو هستند.
در خواب و بیداری بودم و زیاد جدی نگرفتم حرفهایش را اما حالا؟ اصلا اگر اینها مورچه بودند، چگونه توانستند مرا اندازه خودشان کوچک کنند تا من وارد قبر بابااکبر شوم؟ نکند همین مورچه ای که الان دارد روی دیواره قبر بالا می رود، … خدایا! نکند این هم فرشته تو باشد؟ من کجایم، اینجا کجاست؟
-    هی مورچه؟
-    چیه؟
-    تو مورچه ای؟
-    نه پس آدمم.
-    ببینم؛ تو فرشته نیستی؟
-    فرشته؟
-    آره فرشته.
-    می بینی که من مورچه ام.
-    اینجا آیا مورچه ای هم داریم که فرشته باشد؟
-    چرا، چند تایی از مورچه های اینجا فرشته اند.
-    الان کدام مورچه های اینجا فرشته اند؟
-    الان به جز من مورچه ای داخل قبر هست؟
-    راست میگی.
-    باز چی شده؟
-    هیچی، راستش یکی از مورچه ها پیش پای شما اینجا بود و می گفت: من مورچه نیستم، یک فرشته ام.
-    حکما راست می گفت. هیچ مورچه ای دروغ نمی گوید.
-    یک کم دقت کن؟ نکند خود تو هم فرشته باشی؟
-    خب اگر فرشته باشم که راستش را می گویم.
-    حالا شاید چه می دانم؛ شاید تو یک فرشته اطلاعاتی هستی و رو نمی کنی!
این را که گفتم، قاه قاه خندید.
-    فرشته اطلاعاتی! مگر عملیات است؟
-    آیا راهی هست که بفهمم کدام مورچه، فرشته است؟
-    نه، مگر اینکه خودش لو بدهد.
-    یعنی آن مورچه واقعا فرشته بود؟
-    کدام مورچه؟
-    همان مورچه ای که خیلی کوچولوموچولو تر از شماست. خودت هم شاید او را دیده باشی. رنگش یک جور مشکی عشقی است.
-    تو “آسینتامن” را می گویی. آره، او یک فرشته است. آسینتامن یک پایش عرش است و یک پایش اینجا. او فرشته خوب خداست. می دانی کارش چیست؟ خودش به تو چیزی نگفت؟
-    نه، حرفی نزد. یعنی شاید هم گفت و من در خواب و بیداری چیزی نفهمیدم.
-    آسینتامن هر کسی که خدا را به بابااکبرت قسم می دهد، دعایش را می گذارد در بالش و می برد پیش خدا.
-    مگر بال دارد آسینتامن؟
-    بال دارد، چه بالی هم دارد. تازه خال هم دارد. خط دارد. چشم دارد؛ دو چشم آبی.
-    ولی آسینتامن که پیش من بود، فقط یک مورچه بود!
-    آسینتامن یک فرشته زیباروست اما هر وقت که به زمین می آید، خودش را شبیه مورچه می کند.
-    چند وقت یک بار می آید زمین؟
-    هر وقت کسی خدا را به پدر تو قسم دهد.
-    یعنی من اگر الان خدا را به پدر خودم قسم دهم آسینتامن می آید اینجا؟
-    از ته دل باشد قسمت، می آید. آسینتامن فرشته بامعرفتی است.
دلم را پاک کردم و همانجا گفتم: خدایا! تو را به حق خون این شهید، همین الان آسینتامن را برسان پایین.
-    بیا، این هم آسینتامن!
-    کو؟
-    دارد از روزنه می آید پایین.
-    آسینتامن! ای آسینتامن! سلام بر تو ای فرشته خوب خدا.
-    سلام بر تو ای فرزند آدم.
-    وای! باورم نمی شود؟ یعنی تو یک فرشته ای؟
-    از خدا به واسطه خون این شهید خواستی من نزد تو بیایم. من هم آمدم. دعای دیگری نداری؟
-     تو از اینجا که بروی، می روی کجا؟
-    می روم پیش خدا. ما فرشته ها حتما باید خودمان را لو بدهیم تا شما آدمها ما را تحویل بگیرید!
-    خانه خدا کجاست آسینتامن؟
-    اینجور مواقع کربلاست.
-    یعنی چی؟
-    خون شهید وقتی واسطه یک خواسته از خدا شود، خدا در کنار خون خودش آن دعا را مستجاب می کند. عالم برای خودش حساب و کتاب دارد.
-    و خون خدا هم حسین، ثارالله است.
-    آفرین!
-    آسینتامن! یعنی تو الان عازم کربلایی؟
-    همینطور است.
-    سلام مرا به حسین می رسانی؟
-    لازم نیست. یعنی نیازی به من نداری برای سلام بر حسین. تو بگو سلام بر حسین.
-    سلام بر حسین.
-    تمام شد. حسین، سلامت را شنید.
-    جواب سلام هم می دهد حسین؟
-    باز بگو سلام بر حسین.
-    سلام بر حسین.
-    این بار قبل از اینکه بگویی سلام بر حسین، به دلت نگاه کن.
نگاهی به دلم انداختم و گفتم: سلام بر حسین.
-    آن آرامشی که بر دلت افتاد، قبل از سلام بر حسین، سلام حسین بود بر تو. ای فرزند آدم! هیچ کس به حسین سلام نمی دهد. ما همه داریم جواب سلام حسین را می دهیم.
-    آسینتامن! از حسین بیشتر بگو برایم.

آقای گفت و شنود!

حسین قدیانی

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

“آفتاب مهتاب” و باز هم طرحی نو از حضرت ماه

تقدیم به حاج حسین آقای شریعتمداری
اگر ستون دین ما نماز است، ستون استوار و همیشه پابرجای مطبوعات ما “گفت و شنود” کیهان است. یکی از بچه های قطعه ۲۶ هر شب دقایقی بعد از بالا آمدن سایت روزنامه همان روز کیهان، برایم “گفت و شنود” را در یک نظر می گذارد و چه نظر عالی و خوبی است. “گفت و شنود” همیشه به یک لطیفه ختم می شود و بسیاری اول لطیفه انتهایی را می خوانند و بعد کل مطلب را. “گفت و شنود” کوتاه اما گاه اندازه یک مقاله بلند بالا موثر است. کیهان اگر جز همین “گفت و شنود” هیچ چیز دیگر نداشته باشد، حرفه ای ترین روزنامه کشور است. حسین شریعتمداری اگر فقط نویسنده ستون گفت و شنود کیهان باشد و در این انقلاب جز نوشتن گفت و شنود کار دیگری نکرده باشد، دستش بوسیدنی است. حسین شریعتمداری اگر در جمهوری اسلامی فقط ثواب همین گفت و شنود در پرونده اعمالش باشد و مثلا ثواب کارهای دیگری از جمله بازجویی! در پرونده اعمالش نباشد باز دستش بوسیدنی است و من افتخار می کنم که ثواب بوسیدن دست حاج حسین آقای شریعتمداری در پرونده اعمالم ثبت شده است. من اما می خواهم بگویم در پرونده اعمال حسین شریعتمداری ثواب بازجویی هم درج شده است، چرا که گفت و شنود را بازجویی نویسنده محترم این ستون از شب پرستان و زراندوزان و دشمنان نور و معاندان روشنایی البته به زبان طنز می دانم. حسین شریعتمداری اما آنقدر محاسن دارد که ما معمولا یادمان می رود ایشان را قوی ترین طنزپرداز کشور بدانیم و  “گفت و شنود” او را از نظر اصول حرفه طنازی، صد پله بالاتر از “دو کلمه حرف حساب” مرحوم گل آقا بخوانیم. این در حالی است که مدیر مسئول کیهان برای نوشتن این ستون معمولا بیشتر از دو سه دقیقه و آنهم در آخرین لحظات بستن روزنامه وقت نمی گذارد. مشاهده حسین شریعتمداری در حین نوشتن گفت و شنود خالی از لطف نیست. ثواب این کار در نظام مقدس جمهوری اسلامی در پرونده اعمال من هست! دیده ام که چگونه در اتاق صفحه بندی کیهان می نشیند روی اولین صندلی خالی و خودکار را از جیبش در می آورد و با آنکه یک چشمش به تیتر صفحات رویی روزنامه است، شروع می کند به نوشتن. آن بالای برگه کاهی کیهان که بهترین برگه برای رقص قلم است، “بسمه تعالی” می نویسد و شروع می کند به نوشتن و برای لطیفه آخر گفت و شنود اما از ۲ حال خارج نیست؛ یا لطیفه ای در آستین، مرتبط با متن گفت و شنود دارد و یا ندارد. اگر داشت که آن را می نویسد و اگر نداشت در عرض چند ثانیه یک لطیفه بدیع از خودش اختراع می کند. حسین شریعتمداری به همان راحتی که من و شما نفس می کشیم، لطیفه می سازد. اگر در جیب کت محمود احمدی نژاد اسامی مفسدین اقتصادی است، جایی از مغز حسین شریعتمداری کارخانه لطیفه سازی است. بسیار شنیده ام از دوستان که حسین شریعتمداری این لطیفه ها را از کجایش در می آورد؟ از هیچ کجایش! قریحه طنز و ذوق گفت و شنود را خدا به حاج حسین عنایت کرده است. این روزها ظاهرا انتقاد مد روز شده و آن کسی هم که از کس دیگری تعریف می کند، آخرش یک اما می گذارد و بعد می گوید؛ البته فلانی خالی از اشکال نیست و بعد قصه حسین کرد می بافد اما ستون گفت و شنود کیهان خالی از اشکال است. بگذار یک نفر از کار یک نفر دیگر بدون اما و اگر تعریف کند. حسین شریعتمداری در گفت و شنود کاملا بی نقص است، حتی اگر معروف ترین گفت و شنودش؛ “گاو” را می نویسد؛ اگر نظارت استصوابی نبود، هر گاوی می توانست سرش را بیاندازد پایین و بعله! آن روز که حاج حسین در بستر بیماری افتاد، صدای خنده دشمن بلند شد و وقتی به صحت و سلامت بلند شد، باز هم اشک دشمن را درآورد و گفت و شنود نوشت. گفت و شنود حتی در روزهای غم و ماتم تعطیل نمی شود و فقط لحن آن از زبان طنز به زبان غصه تغییر شکل می دهد. نمی دانم؛ آیا تا به حال کسی از گفت و شنود کیهان تعریف کرده یا نه. فحش دشمن و نقد دلسوزانه و انتقاد اگزوزانه(!) را در مورد کیهان و ایشان اما زیاد شنیده ام. ما عادتمان است مرده پرستی. الان که حاج حسین هست، گفت و شنودش را می خوانیم و لذت می بریم و می خندیم و دریغ از یک دست مریزاد خشک و خالی و بعد که سر بر بالین مرگ گذاشت، برایش اشک می ریزیم که چه خوب فرمانده ای بود در جبهه سیاسی و فرهنگی کشور. همه شده ایم منتقد. همه شده ایم مرد نفرین. گویی هیچ کس معتقد به “آفرین” نیست. هزاران بار گفت و شنود را خوانده ایم و یک بار، فقط یک بار زبان به مدح این ستاره پر نور حضرت ماه، این نماینده ولی فقیه در موسسه کیهان باز نکرده ایم. چه کسی ما را اینطور بار آورده، نمی دانم. حاج حسین شریعتمداری اگر فقط نویسنده ستون گفت و شنود کیهان باشد، بی شک طرف حساب ما یک هنرمند متعهد است اما چرا ما فکر نمی کنیم که او هم مثل هر هنرمند دیگری دل دارد و طبع نازک و روح لطیف دارد؟ چرایش را من خوب می دانم. ما چون می دانیم حاج حسین همیشه پای کار انقلاب اسلامی و همیشه سرباز سپاه خامنه ای است، او را رها می کنیم و به هنرمندانی بها می دهیم که نشکند چینی نازک احساس شان تا یک وقت مبادا انقلاب را رها کنند. از نظر ما همیشه مرغ همسایه غاز بوده است و عرعر خر، آواز. آن روز که حاج حسین از پیش ما رفت، تازه برای ما عزیز می شود و عکسش را می زنیم در اتاق خودمان. آن روز است که کیهان را باز می کنیم و جای خالی ستون گفت و شنود را در صفحه ۲ این روزنامه کنار “کیهان و خوانندگان” می بینیم و آن روز است که می گوییم؛ حیف شد! امروز نمی فهمیم. آن روز می فهمیم. امروز منتقدیم و آن روز معتقد می شویم. امروز نفرین و نقد را می چسبیم و آن روز آفرین و عقد را. آن روز اما دیگر دیر شده است. کار امروز را نباید به فردا انداخت. هزاران احمد توکلی و علی مطهری و علی لاریجانی و قالیباف و محسن رضایی و … در عمار بودن برای حضرت یار، انگشت کوچک حاج حسین آقای شریعتمداری نمی شوند. شریعتمداری در یک کلام یعنی آموزش ولایت مداری و وقتی در برگه کاهی کیهان بعد از “بسمه تعالی” گوشه سمت راست بالای صفحه، می نویسد؛ “گفت” و بعد “:” را می گذارد جلوی گفت و بعد فکر می کند که به چه سوژه ای بپردازد، این چند ثانیه تفکر او، ارزش دارد به کل زندگی همه خواص بی بصیرت. ما عرضه نداشتیم و الا باید بعد از “یا حسین”، به جای میرحسین، “حاج حسین” به یادمان می آمد. تازه حاج حسین شریعتمداری زندانی رژیم طاغوت هم بوده. شاید با امام عکس نداشته باشد اما با همت و متوسلیان عکس دارد و شاید با امام در پلکان و پاریس و پاویون و درون بلیزر نبوده اما با “علی” بوده، با “سیدعلی” بوده هم در “بدر” و هم در “نهروان”. “جمل” که جای خود دارد. علی اگر “کیهان” داشت به مالک نمی گفت برگرد. علی “تابناک” و “الف” و “ب” و “جیم” داشت که یا سرمای ادب را بهانه می کردند برای جیم زدن و یا گرمای وحدت را. علی اگر کیهان داشت با انقلاب مخملی حق خلافت را غصب نمی کردند. علی اگر کیهان داشت، خبرنگاری هم بود که در “خبر ویژه” آمار ابن ملجم را به مردم بدهد تا شکافته نشود فرق عدالت. ۲۵۰۰ ماهواره دشمن اگر حریف این ماهپاره علوی تبار ما نمی شوند، اگر علی امروز به مالک نمی گوید از در خیمه معاویه عقب برگرد، یکی هم به خاطر این است که عماری چون حاج حسین آقای شریعتمداری دارد. عماری که دستی هم بر طنز دارد و خیلی زود جلوی “گفت” و “:” سوژه ای پیدا می کند و لو می دهد نقشه دشمن را. گفت، گفتم؛ گفت، گفتم؛ گفت، گفتم؛ گفت، گفتم و بعد لطیفه ای خواندم و روده بر شدم از خنده. بارها بر لب ما خنده نشانده ای ای نویسنده ستون گفت و شنود. گفت: چو به گشتی طبیب از خود میازار. گفتم: چراغ از بهر تاریکی نگهدار. حاج حسین آقای شریعتمداری! یل ام البنین نگهدارت. قلمت بیمه عباس.

***

سخنی با منتقدین دلسوز/ مستضعفین، تریبون شان قطعه مقدس ۲۶ است

لقمه. لقمه. چرا بعد از نوشتن متن من درباره مشایی و قالیباف، عده ای منتقد ما شده اند؟ چرا تا دیروز نوشته های من بی ادبی نبود و امروز بی ادبی شده؟  این پولها معلوم شد که برای چه خرج می شود. لقمه. لقمه. از دفتر فلانی پول بگیر و مهدی محمدی و حسین قدیانی و … را بزن. من به شما وبلاگ نویس ۱۵۰ تومانی می گویم، حق دارم. شما منتقد دلسوز نیستید؛ منتقد اگزوزید. من دود اگزوز هوندا ۱۲۵ پدرم هستم و می روم در چشم دشمن. حالا این وسط چرا چشم شما درد گرفته، با تعیین وقت قبلی به چشم پزشک مراجعه کنید. برای پیشرفت قلم شما همچنان حاضرم برای تان کلاس آموزشی بگذارم و بسیار از این مسئله خوشحالم که همه شما را سر کار گذاشته ام. آخر مگر شما کار و زندگی ندارید که فقط درباره من نقد اگزوزانه می نویسید؟ به زندگی تان برسید. از زندگی لذت ببرید. زندگی باتوم بسیج است بر فرق دشمن. چرا شما سرتان را بسته اید و کمر به زدن من بسته اید؟ جمله را حال کردید؟ تا موتور هزار هست، زندگی باید کرد. این جمله را چی؟ من استاد جملات قصارم. در گفتن جمله قصار باید در قلم به جای جوهر، “ثار” ریخت. خون پدر من شعبه ای از خون ثارالله است و جوهر قلمم سرشار از این خون. به من چه که شما فرزند شهید نیستید؟ خب پدرتان می رفت جبهه شهید می شد. مگر من مانع پدرتان بودم که حالا به من دارید حمله می کنید؟ من وقتی می گویم پاسدار خون پدرم هستم یعنی اولین مدافع قلم داداش حسین بچه بسیجیها خودم هستم. به هر حال برای اینکه حریف قلم من شوید باید سطح کارتان را بالا بیاورید. خیلی. هنوز خیلی کار دارید. چکش کاری باید بشود نوشته های تان. گاهی نوشته های تان را می خوانم؛ فعل را بد جایی استفاده می کنید. در جمله بندی هنوز گیر دارید مفعول را و نمی دانید ضمیر چگونه باید مرجع خود را پیدا کند و سر همین “نطفه” را می بینید اما “لقمه” را نمی بینید. شما اتفاقا لقمه تان شبهه ناک است. سایتی که پشتش آقای ولایت مترو باشد، می شود همین “تریبون بالاترین”. خاک بر سرتان!  خاک بر سر کسی که به جای دشمن، دوست را می زند و موجبات تعریف مستکبرین را از خود فراهم می کند. من اینجا، “را” را می توانستم بعد از “خود” بیاورم اما دارم کاری می کنم که هم متن را بخوانید، هم قلمتان رشد پیدا کند. پس خاک بر سر هر کسی که از این پس در چنین سایتی مطلب می نویسد. اسم سایت تان را عوض کنید که “مستضعفین” تریبونشان قطعه مقدس ۲۶ است و معتقدند من داداش حسین بچه بسیجی ها هستم. قطعه مقدس ۲۶ نه یک وبلاگ است و نه یک سایت. بزرگترین محل اجتماع ستاره های حضرت ماه است. کاری که شما در ۶ سال به خاطر نفس آلوده و قلم پست، نتوانستید انجام دهید، ما اهالی محترم و محترمه این قطعه مقدس ظرف کمتر از ۶ ماه انجامش دادیم و چون غرورمان متواضعانه بود و اخلاص مان، پرشور توانستیم مُهر ماه را به زیبایی هر چه تمامتر بکوبانیم بر سینه سفینه نجات در فضای سایبر. پس شما وقتی وارد چنین مکان مقدسی می شوید باید با وضو وارد شوید که اینجا قطعه ای از بهشت است؛ نه با قلم که با خون پدرم من دارم مطلب می نویسم.  سرور و سالار قطعه ۲۶ بابااکبر است؛ سر در این قطعه مقدس که قلعه ستاره ها در فضای سایبر است، بوسیدنی است. شما هم، دستی که برای بریدنش با عرض معذرت حقیر تشریف دارید و نمی توانید ببرید، بوس کنید خلاص. من در فتنه، جنگ با سایت بالاترین را نبردم که حالا مغلوب ۴ تا وبلاگ نویس ۱۵۰ تومانی شوم. اگر فحاشی سایت بالاترین مرا بر زمین زد، ناسزای لینک بالاترین هم می تواند. آری؛ شما جوجه اید و من در انتهای فصل پاییز سال هشتاد و اشک، تلفات جوخه های دشمن را بعد از شلیک گلوله هایم شمردم. من با جوخه ها طرفم نه جوجه ها. گاهی هم که از رفتن و این جور چیزها سخن می گویم، این جنگ روانی من  با شماست. زنگ تفریح من دعوا با جوجه هاست و الا خودتان بهتر می دانید دعوای اصلی من با جوخه هاست. شما مسئله درجه اول من نیستید. مثل شما به من، مثل مشایی است به نظام. گاهی حالا یک نیم نگاهی. همین. بیشتر از این پررو می شوید. من گاهی که حوصله ام سر می رود چند خطی هم برای شما می نویسم. من فرق انتقاد را با حسادت و فحش و دروغ و ناسزا می دانم. شما به من نقد ندارید که چرا به شیخ بی سواد بی ادبی می کنم که اگر این گونه بود، خودتان در ۹ دی نمی گفتید “کروبی بی سواد، عامل دست موساد”. آدم، خر باشد شرف ندارد به اینکه عامل دست موساد باشد؟ نقد شما به تعداد افراد آن لاین وبلاگ من است. اینکه دست من نیست، دست وبگذر است. نقد شما به تعدد چاپ کتاب “نه ده” است. اینکه دست من نیست، دست مرکز اسناد است. حسینیان از بیمارستان مرخص شد، بروید به او بگویید. نقد شما به این است که چرا اینجا برایم طرح فرستاده می شود. این هم دست من نیست. بروید به دوستان طراح و شاعر و نقاش و … بگویید برایم چیزی نفرستند. نقد شما به این است که چرا حاج سعید قاسمی برای “نه ده” مقدمه نوشته. بروید به ایشان بگویید. نقد شما به این است که چرا دکتر الهام در همایش سایبری دوم از قلم من تعریف کرده. این هم دست من نیست. شما می دانید و این بزرگوار. به خودشان بگویید. نقد شما به این است که چرا فرج الله سلحشور در شهرری ۱۰ دقیقه مرا در آغوش گرفت. بروید به یوزارسیف بگویید. به زلیخا بگویید. به بانو نفرتی تی بود، سرندی پتی بود، چی بود، به او بگویید. به من چه؟  به من چه که “بالاترین” از قلم من سوخته ولی شما را لینک کرده؟ به من چه که سید احمد برایم پیام بازرگانی می رود، دیوونه داداشی شعر می گوید، آن یکی طرح می زند، آن یکی نقاشی می کشد و آن یکی دارد خودش را می کشد تا “اول” شود؟  قبول کنید که انتقادتان از روی حسادت است و گرنه سر از سایت بالاترین درنمی آوردید. من هم فرموده معصوم را قبول دارم؛ دروغ از زنا بدتر است. یعنی اگر کسی به دروغ بگوید حسین قدیانی خودش را با آوینی مقایسه کرده، وای به حالش. و اما من آدم نقد پذیری هستم و وقتی می بینم دوستان به من می گویند؛ کم نیاور و همین طور سران فتنه را بزن و همین طور ماه را مدح کن، می گویم؛ سمعا و طاعتا.

***

خاطره/ نه من صفارم و نه شما داوودآبادی

روزی یکی از بچه بسیجی های زمان جنگ، گمانم برادر عزیزم حمید داوودآبادی که من و شما نفس کشیدن مان را مدیون  ۸ سال مردانه جنگیدن امثال ایشانیم، خطاب به سردبیر وقت کیهان استادم حسین صفار هرندی زبان به گلایه از کیهان باز کرد. نقدش به کیهان حتی اگر منصفانه نبود، لااقل دلسوزانه بود. هرندی هم نکاتی را در جواب خود به داوودآبادی گفت و دست آخر که شاید دلش گرفته بود، گفت: دشمن به کیهان، به خاطر دفاع ما از امثال شما دارد فحش و ناسزا می دهد، شما هم که فقط به نقد ما بلند شوی، ما باید به سرمان بزنیم. من اما صفار هرندی نیستم و منتقدین دلسوز و فحاشان اگزوزم قطعا داووآبادی نیستند. من بر خلاف صفار به جای اینکه بر سر خودم بزنم، می زنم بر سر آن بسیجی نمایی که دارد گنده تر از دهانش حرف می زند و علیه من دروغ بدتر از زنا می نویسد. من در دیگ را باز گذاشته ام، لطفا گربه ها بی حیایی نکنند. به من سایت بالاترین بدترین فحاشی ها را نثار مادر و خواهر و حتی به قبر پدرم می کند، چون دارم از بسیجی ها از ستاره های حضرت ماه از دانیال های میدان شوش از ریش توپی ها از ساندیس خورها از فرو کنندگان نی ساندیس در چشم دشمن از فلافل خورهای کوچه کثیف مسجد ارک از موتور هزاری ها از باتوم به دست ها دفاع می کنم و الحمدلله همه این بچه ها همیشه هوایم را داشته و برایم دعا کرده و می کنند. گاهی هم نقدی اگر دارند به من می گویند و بارها شده که دیده ام انتقادشان منطقی بوده و بی چون و چرا پذیرفته ام. بگذریم که گاهی نقد می کنند مرا که مثلا چرا چند روز است یک حال اساسی به سران فتنه به شیخ بی سواد به خواص بی بصیرت نداده ای. حال این این وسط اگر عده ای بسیجی نما دوست دارند در حمله به من، روی دیگر سکه سایت بالاترین شوند و به این روند همچنان ادامه دهند، من هم مجبورم این سکه را با هر دو رویش لگد کنم. آغوش دشمن را رها کنید و دوشادوش دشمن، مرا نزنید و الا من هم طوری دشمن را می زنم که صورت او سرخ شود اما شما دردتان بگیرد. قبلا یکی دوبار مزه سیلی کلمات مرا چشیده اید!

***

نقد/ تو باید افراطی باشی، از این هم تندتر
مدیر وبلاگ “به یاد پیر طریقتمان روح الله کبیر”، وحید اشتری: مدتی است شاهد حملات و توهین های شدیدی به حسین قدیانی در برخی وبلاگ ها و سایت ها، ابتدا به نام نقد دلسوزانه و کم کم بالا گرفتن بی ادبی ها هستم که هر چقدر صبر کردم و خواستم چیزی ننویسم نشد تا اینکه امروز پست وبلاگش با عنوان “برو آقای افتخاری، گور بابای من” را دیدم و غصه ام گرفت از این همه نامردی و بی معرفتی و دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و احساس کردم از اینجا به بعد دیگر پرداختن به این مساله حجت شرعی است و البته این درد دلی است که خودش را مخاطب برای آن قرار دادم و نوشتم؛ یک پست نوشتی با عنوان “برو آقای افتخاری گور بابای من” خواندم و حالم بهم خورد. گفتم یقین سایت حسین قدیانی هک شده password اش را برداشته اند و به جای او مطلب می گذارند. ان شاا… در همین چند ساعت آتی در وبلاگ ها تکذیبیه اش می آید و خیالم راحت می شود. آن چند خط آخر راجع به پشیمانی از نوشتن نه ده که ان شاا… جدی نبود؟ آخر حسین قدیانی که من می شناختم اهل دلسردی و زود رنجی با چند تا مطلب و چند تا کامنت جوجه های از راه نرسیده نیست. نازک نارنجی بازی برای هرکسی در می آوری در بیاور ولی نه برای ما که خوب تو را می شناسیم. آهای پوست کلفت، اصلا فحش شنیدن برای تو مگر چیز جدیدی است؟ پوست کلفت تر از تو یکی “همت” بود که می گفت: “زمان بازرگان به ما بر چسب چریک زدند، زمان بنی صدر هم برچسب منافق، الان هم بر چسپ خشک مقدسی و تحجر؟ هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم، برچسب باران مان کردند. حالا روزی ده برچسب دشت می کنیم، اما بسیجیان دلسرد نباشید؛ حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند.” یکی هم متوسلیان است که اگر صد سال دیگر هم اسراییلی ها در زندان نگهش دارند، یک فایل چند ثانیه ای از اظهاراتش بیرون نخواهد آمد که در آن موجودیت اسراییل را به رسمیت شناخته باشد. این عقب نشینی ها مختص مزدوران آمریکایی ایرانی تبار است که پایشان به زندان نرسیده، قصه هایی که در دوران کودکی ننه بزرگهایشان برایشان تعریف می کرده را از حفظ برای بازجو تعریف می کنند. نویسنده ای که از همان روز که قرار شد با اتوبوس آمدنش به راهپیمایی را به تصویر بکشد، زهر محافل جلبک ها و سایتهایشان مثل پست ترین شد تا آن موقع که به قصد کشت با باتوم در کف خیابان مشغول ارشاد اغتشاش گران بود و در این راه، راهی بیمارستان شد ولی کتک زدن به آشوبگران را مایه فخر خود نامید و از باتوم نوشت و ثابت کرد اصلا از این روشنفکر بازیهایی که بعضی از این به ظاهر بسیجی ها در وبلاگهایشان درمی آورند و می ترسند بگویند در کف خیابان برای نظام مقدس جمهوری اسلامی با دسته بیل پست دادن، نه تند روی و نه افراط که عین عبادت است، بلد نیست. افراطی تر از این چیزی که امروز می نویسم در توانم نیست؛ مگر نه منتقدین و جلبک ها شک نکنند که دریغ نمی کردم.  شمشیری که مالک با آن پای ولی زمانش ایستاده بود تقریبا هم قد من است حالا غلط کرده کسی اگر اسم خود را بسیجی بنامد و به چوب و چماغ و با توم و زنجیر و حتی آجر بچه بسیجی ها که طول و عرضش بر خلاف شمشیر مالک یک وجب بیشتر نیست در ایام اغتشاشات ایراد بگیرد. آهای قدیانی! چرا در مورد نوشتن “نه ده” هذیان می گویی؟ چشم یک عالمی را در آورده “نه ده”، پسر حواست هست؟ دختر بچه دوستم مجید ۱۰ سالش است به پدرش گفته از سبزی فروشی محل بقیه پول را گرفته رویش نوشته بودند؛ “مرگ بر حسین قدیانی قلم به دست مزدور خامنه ای”.  به پدرش گفته؛ بابا، این حسین قدیانی دیگه از کجا در آمد؟ اینهم با حزب اللهی هاست که روی پول بهش فحش می دهند؟ راستی بابا، مزدور کسی باشی، یعنی چیه کسی هستی؟ مزدور خامنه ای، یعنی چی؟… گفتم از برکات “نه ده” نوشتن حسین قدیانی همین بس که جلوی نور و روشنایی خاک ریز درست کرده و آن احمق هایی که زبان ستاره های ماه را نفهمیده اند و معنای ولایت را درک نکرده اند و تا قبل، زبان به توهین به حضرت ماه باز می کردند از این به بعد به نویسنده در خط ولایت فحش می دهند. حسین! همین یک کاری که کردی برای دنیا و آخرتت کافی است. عزیزان معتدل و میانه رو و البته پیشکسوت در عرصه وبلاگ نویسی و نه دفاع از ولایت، بیایند جلو ببینیم چه خدمتی به اسلام و انقلاب کرده اند؟ به قولی خط به خط نوشته هایت بسیجیان حضرت ماه در زمین و ملائکه خداوند را در آسمان خندانده و عمله های آمریکا در ایران و دنباله های خارج نشین دجال را به جایی رسانده که شبها در اینترنت می خواهند صفحه مانیتور را از عصبانیت گاز بگیرند و هر آنچه فحش و توهین بلدند را ظاهرا در کامنتهای قطعه ۲۶ نثار ستاره ای خوش ذوق می کنند که بسیجیان برای داشتن توفیقش در شنیدن این همه فحش در راه دفاع از ولایت غبطه می خورند؛ بازدید کنندگان وبلاگت و مادران شهدا و جانبازان شیمیایی و … و می دانیم که این فحاشی ها نه به تو که بیوگرافی پدران خودشان است که در قالب کامنت برای تو می گذارند. غلط کرده هر کس می گوید از جایی، آنهم از جایی مقدس خبر دارد و اینکه از منابع موثق شنیده که خوبان از نوشته های شما راضی نیستند. چرا از ۲ دیدارت بعد از نگارش “نه ده” چیزی نمی گویی؟ البته حق داری. دیدار با ماه مانند ارتباط با خورشید است که باید گفت و گوهای رد و بدل شده برای همیشه بین دو طرف باقی بماند و هیچکس را حقی برای بازگو کردن آنها نیست. ما را باش که فکر می کردیم فحش شنیدن با نام حسین قدیانی گره خورده ولی دلسردی نه. پوست کلفتی با نام حسین قدیانی گره خورده ولی آزرده خاطر شدن نه. نی ساندیس فرو کردن در چشم بدخواه حضرت ماه که داخلی و خارجی هم ندارد، با نام حسین قدیانی گره خورده ولی بی خیال شدن از مبارزه نه. انتقاد شنیدن از به ظاهر بسیجی های روشنفکر نما به نام حسین قدیانی گره خورده ولی تحویل گرفتنشان نه. کامنت انتقادی دیدن از جوجه دو روزه ها به نام حسین قدیانی گره خورده ولی تایید کردنشان نه. تند روی و افراط مقدس به نام حسین قدیانی گره خورده ولی کوتاه آمدن نه. بی ادبی و فحش و توهین و هرچه که اسمش را می گذارند به نام حسین قدیانی گره خورده ولی نه، این یکی را حیف است با یک “نه” از رویش بگذرم. بگذار درست و حسابی و آبدار جوابش را بدهم. اصلا ببینم اگر معنای چند تا کلمه مثل “غلط کردید” و “کره خر” و “احمق” و … توهین است یکی این جمله های حضرت ماه در حرم امام و دیدار با دانشجویان را برای من معنا کند؛ “اینها مثل سگ دروغ می گویند” و “اینها از خودشان چهره سگی نشان می دهند”. دیدید به کوری چشمتان دوباره از حضرت ماه مایه گذاشتیم. ما با حضرت ماه زندگی می کنیم؛ بیان چند تا جمله برای روشن شدن راه که جای خود دارد. بس است یا باز هم بگویم؟! سلف ماه جناب روح ا… کبیر را که خدا بخواهد می شناسید؟ نشنیده اید به زعم شما احمق ها، بی ادبی هایش در پاسخ به کارتر را وقتی می گفت؛ “این آقای کارتر مثل شیری می ماند که درست وقتی دارد از جلو برای ترساندن طعمه غرش می کند، از پشت از ترس به خودش …”. زور نزنید؛ مراد گوینده یک چیزی با مضمون ایزی لایفش را نبسته و خودش را خیس کرده می باشد. غلط کرده اند منتقدین تو اگر فکر کنند بیشمارند. بیشمار بازدید کنندگان وبلاگ تواند که داشتم چند روز پیش با خودم فکر می کردم اگر تو هم کاندید ریاست جمهوری می شدی، بدون تبلیغات با همین بازدید کننده ها آنقدر رای داشتی که شیخ احمق را به مقام ششم نائل سازی! دلم تنگ شده برای آن روزهای پر از فتنه و پر از اضطراب و یک مطلب از آن نوشته های افراطی ات با تکرار هزار بار غلط کردید بیشمارید که صدای آقای صدیق شفیعی سروستانی استاد دانشگاه ما را هم در وبلاگ شخصی اش در آورد و زبان به توهین به تو باز کرد. اگر انتقاد به بی ادبی و توهین است که ما هم به تو انتقاد داریم ولی این با کوبیدن تو فرق می کند. من به تو انتقاد دارم و هزار بار گفته ام وقتی می خواهی این سران فتنه و خواص بی خاصیت را با حیوانات مقایسه کنی نهایت دقتت را به کار بگیر! چرا که شک ندارم همه جانورهایی که ازشان نام می بری جلویت را آن دنیا خواهند گرفت و از تشبیه شان به شیخ بی سواد و عالیجناب توهم گلایه خواهند کرد! اگر نباید به کسی بی ادبی کنی، منظور این است که عدالت اقتضا می کند کره خر را کره خر بنامی و احمق را احمق و اگر غیر از این کنی حق افراد ادا نشده و این حق الناسی است که ممکن است اغتشاش گران آن دنیا جلوی ما را بگیرند و بگویند چرا در وبلاگهایتان در به کار بردن اسم ما بیش از حد شرم و حیا و ادب به خرج می دادید! گریه آدم را در می آوری وقتی این جوری خودت را تحت تاثیر انتقادات نشان می دهی. یادت هست گفتم؛ “در آن ایامی که به دلیل برخی مسائل شبها یا تا دیر وقت دانشگاه بودیم یا مشغول پی گیری برخی امور غیر مربوط و یا منتظر رسیدن مناسبتی خاص تا در آن بی شماری را به رخ کم شماران بکشیم یا برای به خیابان آمدن خس و خاشاک و برای استقبال، لحظه شماری می کردیم و البته همین ها کفر همه بخصوص خانواده را در آورده بود و به قول خانواده منزل جایی شده بود که از آن شبها فقط برای صرف شام و استراحت استفاده می کردیم و آنقدر مشغله وجود داشت که حال و حوصله دیدن کامنت های وبلاگ خودم را هم نداشتم، نمی دانم در چه شرایطی به سر می بردم که از راه که می رسیدم هرشب ساعت ۱۲ باید در تاریکی و وقتی که همه خوابند اول کامپیوتر را روشن می کردم و جدید ترین پست وبلاگ داداش حسین بچه بسیجی ها را می دیدم تا دوباره شاید جهت افزایش روحیه برای مبارزه در یک روز خسته کننده دیگر آماده شوم”. امروز فکر کردم حسین قدیانی هنوز خودش نفهمیده که روحیه ادامه مبارزه برای فرزندان روح الله بستگی به جوهر قلم حسین قدیانی دارد. یک روز قطعه ۲۶ را آپدیت نکنی بی حال می شویم. هی پسر، حالا اینجوری داری برای ما عشوه می کنی؟ زود باش! می گویند جریان فتنه برای هدفمندی یارانه ها نقشه کشیده. می خواهیم با زبان در دانشگاه و با باتوم در بیرون از دانشگاه از بالاترینی ها استقبال کنیم. احتیاج به انگیزه داریم؛ برایمان از دلقک و توهم و کوهنورد می نویسی یا با همین باتوم بزنم ملاج خودت؟! می گویند شیخ از حامیانش خواسته روز قدس بیایند کف خیابان. می خواهیم انتقام کودکان غزه را یکجا از عمله های اسراییل و افراد مورد علاقه شیمون پرز بگیریم؛ پاکار هستی یا نه؟ اوباما زبانش برایمان دراز شده. یک بار تهدید هسته ای کرد این دفعه نتانیاهو را کوک کرده و در توهماتش از حمله به ایران سخن گفته. مثل قبل برایش رجز می خوانی یا نه؟ اگر حوصله نداری، عیبی ندارد. از آرشیو وبلاگت همان “رجز من برای اوباما” را پیدا کن و دوباره بگذار روی سایت. نمی خواهم این شکلی ببینمت! این ادبیات حسین حال مرا به هم می زند! دفعه پیش گفتم؛ “بگذار یاوه گویان در کامنت های قطعه ۲۶ بگویند ما مشغول باز کردن نوشابه برای یکدیگر هستیم! بگذار بگویند شما به اصطلاح ستاره ها کاری به جز نان قرض دادن به هم ندارید!” این دفعه می گویم؛ اصلا وبلاگ زده ایم که برای هم نوشابه باز کنیم! اصلا وبلاگ زده ایم که یک سری جوجه دوروزه نام مقدس بسیجی را جعل کنند و در کامنتها برای مان آیه و روایت در نقد افراط و تندروی نازل کنند! خاک بر سر ما که جلبک ها باید در آن ایام از اینکه در فلان تجمع حاضر شده اند و به طرف ملائکه خداوند در زمین سنگ پرتاب کرده اند در وبلاگهایشان ابراز افتخار کنند ولی ما باید بترسیم از اینکه یک موقع یادی از باتوم مقدس مان کنیم؛ که هر جا بین انقلاب و ضد انقلاب درگیری شود و بهایی و منافق و جلبک سبز و دار و دسته مسعود رجوی امکان ابراز وجود پیدا کنند، ما هم هستیم و اصلا تا ما هستیم مبارزه هست و به قول حضرت ماه بسیجی یعنی حضور در جاهایی که نیاز است و حالا چه فرقی می کند فضای سایبر در جنگ نرم باشد یا جبهه در جنگ سخت و یا مناظره و تریبون آزاد در دانشگاه و یا باتوم به دستی در کف خیابان و هرکس هرچقدر یاوه می خواهد بگوید که از نظر بنده اشکالی ندارد. بسیجی فرقش قرار بود با بقیه این باشد که چون طرف حسابش کس دیگری است و برای کس دیگری کار می کند؛ نه منتظر به به و چه چه شنیدن از کسی می ماند و نه از نفرین و نقد و نق شنیدن از کسی دلگیر می شود، بلکه به قول خودت از افتخاراتت این است که بالاترین دائم ملخ ها را برای فحش دادن صف می کند و منتقدین ات را لینک کرده و روح الله خودش شاهد باشد که ما هنوز ایمان داریم به تفکرش که گفت: “هر وقت آنها از ما تعریف کنند باید عزا بگیریم” و تو هم دست بردار این آیه یاس خواندن را که اگر قرار بود بسیجی ها با چند طعنه از دوست و دشمن ناراحت شوند که باید همان اول کرکره ها را می کشیدیم پایین و می رفتیم دنبال زندگی مان و به قول تو الآن باید به کروبی می گفتیم “مقام معظم رهبری” و باز هم خاک بر سر ما که باید به نویسندگان ارزشی مان حمله کنیم چون بلد نیستند پز روشنفکری بدهند و عرصه پاسخ گویی شان به خس و خاشاک، نه به مقالات طنز و نه به دلنوشت و نه به رمان و نه حتی به ستون خبرگزاری چیزنا، محدود نمی شود و هم زمان با نویسندگی، باتوم به دست جمهوری اسلامی هم هستند و نقش عمار چند منظوره را بازی می کنند و البته به این نکته واقفم که از دوست شنیدن خیلی سخت تر است تا از دشمن شنیدن ولی باور کن این به ظاهر منتقدان و شاید حسودان یا جلبک اند که خودشان را بسیجی جا می زنند و یا اگر به ظاهر بسیجی هم باشند بعید نیست از تیر و طایفه همان اسلام شناس معروفی باشند که تخصصش در به جان هم انداختن مسئولین و انشقاق در بین بچه حزب اللهی هاست. ما بهتر از همه مفسرین می فهمیم که آنچه نهفته در کلام مولاست بر خلاف تصور آنهایی که از بیان ایشان خر کیف شدند این است که مشایی مساله است ولی نه مساله اصلی که مساله اصلی همان چیزی بود که گفتند راجع به تحریم ها و قطعنامه ها، و مگر اصلا کسی در این شک دارد که مشایی خیلی کوچک تر از آن است که ما همه وقت و هزینه مان را در این ایام مهم که نقطه عطفی برای نظام اسلامی است صرفش کنیم و آن را الآن بزرگترین مساله کشور بدانیم و تو هم تقصیر خودت است که در روزگاری که خیلی از قلم به دست های ظاهرا ارزشی به طرفه العینی خودشان و قلمشان را به فتنه آینده و جناب اسلام شناس فروختند، هنوز دست از نوازش فتنه گر آینده بر نمی داری و تطمیع که هیچ اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیستی و این بار خاک بر سر آنهایی که دوباره می خواهند بعد از خواندن این نوشته ما را به این افراط گری و تندروی محکوم کنند؛ همه توهین ها و فحش ها و انتقادات، فدای یک تار موی بچه بسیجی هایی که در کف خیابان ولو به اندازه پرت کردن یک سنگ به فرق سر اغتشاش گران سهم شان را به امام و انقلاب ادا کرده اند و بخورد تو سر آنهایی که نمی توانند پر نور تر شدن یک ستاره نسبت به بقیه را ببینند و از همین جا دست و بازوی نویسنده باتوم به دست ها و همه کسانی را که باتوم های شان را از انباری در آورده اند و مشغول گردگیری باتوم های شان هستند و برای روز قدس و استقبال از حامیان سرسخت ایرانی رژیم اشغالگر لحظه شماری می کنند را می بوسم! ببین آقای مدیر وبلاگ سابق قطعه ۲۶ و نویسنده حال حاضر سایت قطعه ۲۶! من دلم برای آن حسین قدیانی که وقتی یک پست با عنوان “غلط کردید بی شمارید” نوشت و سیل انتقادات بالا گرفت یک پست دیگر نوشت با عنوان “بازهم می گویم غلط کردید بی شمارید” تنگ شده! غصه خوردن و نارحت شدن از یاوه گویی مشتی خس و خاشاک و عده ای به ظاهر بسیجی در مرام لباس شخصی ها و نویسنده شان  نبوده و نیست. یا خودتان را اصلاح کنید یا از نویسندگی برای باتوم به دستها استعفا بدهید؛ که به کوری چشم منتقدین ما می خواهیم یک تند تر و افراطی تر و بی ادب ترش را پیدا کنیم! باتوم به دست ها و لباس شخصی ها و به قول شما ستاره های حضرت ماه، باید قلم نویسنده شان و دوز فحش و بی ادبی اش را و هر چه این منتقدین دلسوزت می گویند، تایید کنند، که آنهم مورد تایید ما نیست و به نظر ما باید دوزش را بالاتر  ببرید! اما نوشته های تو از نظر ما نه بی ادبی که عین ادب است. پاره کردن امان نامه دشمن عین ادب است. محل سگ نگذاشتن به تلفن های مکرر دفتر مشایی و نادیده گرفتن تطمیع، عین ادب است. کمثل الحمار عین ادب است. غلط کردید بیشمارید، عین ادب است. حالا این ادب شما، با طبع هرکس ناسازگار است مشکل خودش است نه مشکل نویسنده ما لباس شخصی ها و روحیات تند و افراطی ستاره های ماه یک همچنین نویسنده ای را اقتضا می کند. آقای نویسنده سایت قطعه ۲۶ گوش تان با من هست؟
پاسخ من/ این نقد وارد است
من کلا آدم انتقاد پذیری هستم. سطر به سطر این انتقاد شدید را قبول دارم. ببخشید؛ من قول می دهم “دوز” را ببرم بالا، جان من برای باتوم به دستها نویسنده دیگری پیدا نکنید. من پره چرخ موتور قراضه این بچه بسیجی ها باشم، شرف دارد مثل بعضی از این تیتیش مامانی های وبلاگ نویس، بسیجی باشم. بسیجی هنگام نماز است که پشت سر مولای خود می ایستد. وقت خطر جای بسیجی کیلومترها جلوتر از بیت رهبری است و این بی ادبی نیست، ترجمه این شعار است: “علمدار ولایت، بسیجیان فدایت”. پدرم کیلومترها جلوتر از جماران در ۸ سال دفاع مقدس جنگید و من هم مثل نسل عاشورایی “۹ دی” معتقدم که ما اگر می خواستیم پشت سر رهبری حرکت کنیم، انقلاب در همان هفته اول سقوط می کرد. پشت سر رهبری ایستادن کار امثال آقای ساکت است. من تندروی مقدس را از مالک اشتر نخعی و از آن بالاتر از عباس ابن علی یاد گرفته ام. مالک جلوتر از علی به خیمه معاویه رسید و عباس زودتر از حسین به قلب سپاه یزید. کلمات من و جملات من و حملات نسل من به در خیمه معاویه های امروز رسیده است و شراره انداخته به جان “بالاترین”. ما عده ای را عقب نگه داشته ایم تا اگر خوارج خواستند دوباره قرآن را روی نیزه برند، محکم باتوم را بکوبانیم بر فرق سرشان. من از پشت جبهه مطمئنم و از در خیمه دشمن عقب برنمی گردم. چون علی به من نگفته برگرد. فرق من با عده ای این است؛ فقط در پستو برای سران فتنه، شیر نیستم و ترسی ندارم از ذکر این جمله زیبا که “لعن علی عدوک یا علی، کروبی و موسوی و خاتمی”. من باز هم می گویم؛ مصداق بارز کمثل الحماری که در قرآن آمده، همین سران فتنه اند. عالم بی عمل از نظر خدا شانی بیشتر از خر ندارد. لطفا به خدا ادب یاد ندهید! نه، من شعار نمی دهم؛ کروبی مصداق عالم بی عمل است و اثبات این کاری ندارد؛ کروبی از سویی خود را شیخ خط امام می داند و ارواح عمه ننه جون، خود را مجتهد جامع الشرایط می خواند ولی به پای عمل که می رسد، می رود و از دشمن پول می گیرد تا به این نظام مقدسی که خون ۳۰۰ هزار بابااکبر برایش ریخته شده، تهمت تعرض و تجاوز بزند. پس اگر در عالم بی عمل بودن شیخ جامع التجاوز شکی نیست، در خر بودن وی هم هیچ شک و شبهه ای نیست. آن یکی سران فتنه هم همین طور. بیانیه های کروبی و موسوی و نامه های آن یکی ملعون دیگر که سعی می کند زیرآبی برود و از هر دوی اینها پست تر و عوضی تر و منافق تر است؛ یعنی خاتمی، معنایی جز عرعر خر ندارد. بگذریم که خر عرعر می کند اما دیگر ادعای تجاوز نمی کند و به بخت خود لگد نمی زند. ۲ هفته است دارید نهایت زور خود را می زنید تا به زعم خود از من یک نویسنده تی تیش مامانی بسازید. سطور بالا نتیجه تلاش شماست. من از مقام شامخ نویسنده باتوم به دستها بودن، هرگز استعفا نمی دهم. من وقتی در کوچه کثیف مسجد ارک می بینم و می شنوم که از نظر باتوم به دستها سران فتنه مصداق کمثل الحمارند، همان را هم در قطعه ۲۶ می نویسم. ایرادی هست، بروید به باتوم به دستها بگویید. من فقط منشی این عزیزانم. من البته نویسنده باتوم به دستها نیستم، بلکه خود خود خود باتوم هستم و فرو می آیم بر فرق دشمن. اگر می خواهید به سرتان نخورم، از جلوی من کنار بروید. من خود باتومم و اختیار باتوم دست بسیجی های موتور سوار ست. ریش توپی ها، دانیال های میدان شوش، این بچه ها از من می خواهند تندتر بنویسم. به من ربطی ندارد. به وحید اشتری گیر بدهید. به کمیل نقی پور گیر بدهید. به اهالی محترم و محترمه قطعه ۲۶ گیر بدهید. گیر بدهید اما تهمت بالاترینی بزنید، من باز هم بحث شیرین نطفه و لقمه را پیش می کشم و این بار به خود شما می گویم “غلط کردید بیشمارید”.

تقدیم به همه منتقدین دلسوز

سلام خدا. این منم شیخ. خدایا! من هم از تو شاکی ام؛ تو مرا بی سواد آفریدی. من کلا به شما که عرض می کنم دیر می گیرم. حافظه ام ضعیف است. البته پول را خوب می گیرم اما مطلب را دیر می گیرم. تو به من مغز دادی اما من مغزم را والکمن(!) نگه داشتم. من فارسی ام ضعیف است. من در شیمی با تک ماده قبول شدم و از عربی افتادم. خدایا! همه مرا مسخره می کنند. من خب چه می دانم که خلیج به دول برمی گردد یا به چی. من فرق دیار باقی و دیار فانی را نمی دانم. راه می روم سایه ام قصد تعرض دارد. می خوابم خواب تعرض می بینم. کل زندگی ام شده تعرض. خدایا! من را اینطوری نگاه نکن. من چیز باغ ملکوفت(!) بودم، نی ام از عالم خاک، چند روزی نفسی ساخته اند از قفسم. خدایا! تو به من روزی دادی اما نه به اندازه شهرام. من از امام نامه دارم. من در بنیاد شهید بودم. من در سلول انفرادی بودم. پایه گزار سلول بنیادی من بودم که در بنیاد شهید، سلول انفرادی کار گذاشتم. خدایا! هر نفسی که می کشم ممد حیاط خلوت آمریکاست و به شکراندرش ۲ نعمت، یکی اش نعمت نفتی و آن دیگری اسمش خوب بودها. خدایا! جنتی گفته من از آمریکا پول گرفتم، این در حالی است که روزی ما دست توست! خدایا! من هم آدمم خب. من نمی توانم بروم سر قبر بابام. این روزها مردم عصبانی شده اند. من شکایت دارم از فقد سوادنا! من بی سوادم. من غلط کردم مجتهد جامع الشرایط باشم. من فرق چیز چپ و راستم را بلد نیستم. خدایا! می شود مرا بکنی رئیس جمپور! من خیلی دوست دارم رئیس جمپور شوم و به همه زور بگویم. من را بکنی رئیس جمپور به خود تو ماهی ۸۰ هزار تومان پول می دهم! من برنامه دارم. این را مردم نمی فهمند. مردم خیلی بد شده اند. خدایا! نه غزه نه لبنان نه ایران نه عراق نه آمریکا، فقط عشق است ملکوفت خودت. تو نگذار سرازیری اول قبر بوکسوبات(!) کنم. من پرونده ام سیاه است. مرا ببخش. الهی علف. خدایا! تو را قسمت می دهم به ابوموسی اشعری که اهل توسعه سیاسی بود. خدایا! من در روز قدس می خواهم رژیم را ساقط کنم اما تو بگو، چه جوری؟ آن گور به گوری ممد تمدن که ترسوست، این یکی هم فقط دارد می کشد. فقط من پای آرمانم ایستاده ام و دارد زیر چیزم علف سبز می شود. الهی علف! من علف می خواهم. العفو تلفظش سخت است. من نمی دانم العفو در “الهی العفو” به الهی برمی گردد یا به الهی قمشه ای اما خوب می دانم علف به کمثل الحمار بر می گردد. خدایا! من کلا به شما که عرض می کنم؛ به جای آنکه خر خوبی باشم، شده ام اسب تراوا. من آدم بشو نیستم. چند بار امتحان کردم، نشد. پینوکیو آدم شد اما من چون خط امامی هستم و امام گفت؛ آدم شدن محال است، من هم محال است آدم شوم. خدایا! اصلا تو پول نداشتی، برای چی مهمانی گرفتی؟ آدم پول ندارد، مهمانی می گیرد؟ آنهم یک ماه! لااقل یک روز دو روز. چه خبر است؟ روز قدس با زبان روزه چه جوری علیه رژیم شعار بدهیم؟ اصلا خدایا! کلا به شما که عرض می کنم؛ بیا و قدرتت را نشان بده و جای عید فطر و روز قدس را عوض کن. یا روز قدس را بیانداز در همان عید فطر که دو تا یکی کنیم! خدایا! تو خدای منی اما من دارم آمریکا را می پرستم. خر نبودم غرب از من کولی نمی گرفت. از بس بی سوادم بیانیه هایم را یکی دیگر برایم می نویسد. خدایا! آن دنیا آرای باطله می رود بهشت و من باید بروم جهنم؟ خدا را خوش می آید؟ نه، اگر تو راضی هستی، من هم راضی ام به رضای تو اما کلا مرا به بهشت ببری بهتر است. من در بهشت می شوم زنگ تفریح اما در جهنم دلت می آید مرا بسوزانی؟ وانگهی؛ جهنمی ها آدمهای خوبی نیستند و دم به ساعت احتمال تعرض هست. من هم تنم می خارد برای این حرفها، آن وقت جهنم می شود هتل! نگویی نگفتم ها! خلاصه از ما گفتن بود. الهی! یا من ارجوه الی احسن الحال … یا سند من لا سند له … الهی! انا بی سواد و هل من ناصر فیها مطلع الفجر … اصلا ولش کن. همان فارسی صحبت کنم بهتر است: خدایا! چرا مرا همچین آفریدی؟

مراسم اباحی سیاسی شب اول قبر دیشب نه پری شب در تالار ابومازن بنیاد باران برگزار شد. در این مراسم که با حضور نمایندگان گرگ دبلیوزپلنگ، نی نی بلر، اوباما و چند کره خر دیگر برگزار شد، ابتدا حضار قرآن ها را روی نیزه بردند و سپس با سر دادن شعار “لاحکم الا لله” بر مظلومیت ابن ملجم آبغوره ریختند. آنگاه شیخ بی سواد در سخنان مبسوطی ضمن بچه ننه خواندن ممد تمدن از آن گور به گوری خواست بیشتر برای جنبش هزینه بپردازد. کروبی گفت: کلا به شما که عرض می کنم ما باید در روز قدس شعار “نه غزه نه لبنان نه ایران نه چین و نه روسیه” را سر دهیم و نه هیچ کجای دیگر. وی بیان داشت: حتی در رژیم پهلوی ما در زندان می توانستیم وبلاگ خود را عاپ(!) کنیم. شیخ بی سواد ادامه داد: من در رژیم پهلوی سلول انفرادی بودم و چون آنجا کسی نبود به من تجاوز کند بار این عمل افتاد روی دوش خودم. این شیخ جامع التجاوز به نقش ابوموسی اشعری در توسعه سیاسی زمان صدر اسلام اشاره کرد و گفت: در بزرگی این کره خر همین بس که خلبان بود. وی فریب خوردن ابوموسی اشعری از عمروعاص را کاری مهمتر از چیز خواند و گفت: عمروعاص برای درآوردن انگشتر از انگشت دوم دست چپ خود از پیامبر نامه داشت که متاسفانه آن نامه را مورچه ها خوردند. وی اقدام خوارج در جنگ صفین را نوعی فداکاری سیاسی خواند و از مالک اشتر نخعی به خاطر افراط و تندروی گلایه کرد. شیخ از همه جا بی خبر به خشونت سربازان اسلام در جنگ جمل اشاره کرد و گفت: عمار یاسر و ناصر و میثم تمار و غلام کبیری همه شان مثل هم هستند! در ادامه این مراسم ممد تمدن حضور ابن ملجم در مسجد کوفه را اقدامی در چارچوب قانون اساسی خواند و گفت: قصاص ابن ملجم باعث شد چهره اسلام در جوامع آن زمان خراب شود. وی خود را منافق فی سبیل الله خواند و گفت: حالا چی می شد از پول بیت المال یک حالی هم به طلحه داده می شد؟ وی به عکسهای متعدد طلحه با پیامبر اشاره و تصریح کرد: آن زمانی که در لیله المبیت، حضرت علی در بستر پیامبر به راحتی خوابیده بود(!) اولی و دومی و سومی داشتند با پیامبر عکس یادگاری می گرفتند. این ملعون الاغ طلحه را ضدگلوله خواند و با گلایه از زمانه گفت: چند وقتی است شتر عایشه در خانه ما نخوابیده است. ممد تمدن بیان داشت: من با جرج سوروس مذاکره نکردم و فقط با او دیداری داشتیم و به هیچ وجه من از او پول نگرفتم و این دروغ است و آن پولی که جرج سوروس به من داد، پول تو راهی بود! آنگاه حجت الامسال هرمنوتیک در سخنانی به رفتار بد مهاجرانی با جمیله اشاره کرد و وی را ذلیل مرده دانست. وی البته علاقه وزیر ارشاد خاتمی به تعدد زوجات را ستود ولی گفت: مرتیکه هوس باز از وقتی با این ابطحی گشت شلوارش ۲ تا شد! کدیور به نامه اخیر خود به یکی از سران فتنه اشاره کرد و از اینکه پهن هم بار خواسته اش نکردند از همگی گلایه کرد. وی گفت: جمهوری اسلامی در روز قدس و اگر نه در روز عید سعید فطر سقوط می کند. این گزارش می افزاید سپس جماعت حاضر قصد خواندن دعای جوشن کبیر را داشتند که وسطای دعا خسته شدند و به “الهی علف” بسنده کردند. این مراسم که در فضایی آکنده از بوی گند جوراب برگزار می شد تا پاسی از بوق سگ ادامه داشت.

***

یکم: متن زیر باعث رنجش شماری از دوستان شد. کامنت خصوصی فرستادند، پیامک زدند، زنگ زدند اما هنوز آنقدر نامرد نشده ام که جز با شما بچه بسیجی ها درد دل کنم.

دوم: طرح های ارسالی تان آنقدر زیاد شده که واقعا باید از این پس بخشی از طرح های شما را پوشش دهم. “دوربین ۹۰″ ی شده برای خودش. یادتان نرود؛ من یک نفرم و خداوکیلی اداره کردن “قطعه ۲۶″ یک نفری کار سختی است.

سوم: شب قدر هیچ کجا بهشت زهرا نمی شود. اگر خواستید می توانید تنهایی کنار قبر یک شهید گمنام با خدای خود راز و نیاز کنید و اگر اهل جماعتید چه بسیار چادری که زده می شود و چه بسیار مراسم در گله به گله بهشت زهرا.

چهارم: مرا هم دعا کنید و البته قبلش حلال.

قطعه ۲۶ ردیف عشق مقدس

طرحی زیبا از “آفتاب مهتاب” و “شیعه والپیپر”:

مصطفی مدیر وبلاگ چفیه و این ۲ طرح:


نگاه به قطعه ۲۶ از زاویه خاص هپلی:

کار حجت کفاشی از وبلاگ منتظران ظهور:

کاری از آنتی بالاترین:

“چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو” آقای علیرضا افتخاری اما تقصیر خودت است. تو زمانه شناس نیستی. تو هم باید با صدای آمریکا گفت و گو می کردی تا نظام برای مراقبت از جانت برای تو محافظ می گذاشت. احمدی نژاد کیلویی چند است؟ تو هم می رفتی و با سران فتنه فالوده می خوردی. نان را باید به نرخ روز خورد. از این کشور برو. هر جا بروی بیشتر از ما تحویلت می گیرند. تو استاد آوازی و ما هم استادیم در شکستن دل هنرمندان مان. تو زمانه شناس نیستی. حق دارند سبزها به تو فحش بدهند. ما هم حق داریم محل سگ تو نگذاریم. هی آقای چهچهه! الان دیگر دوره سبیل نیست. تو باید سبیلت را مثل شجریان بتراشی و بر سبیل غرب آواز بخوانی. فرانسه که سهل است؛ افغانستان بروی، بیشتر تو را تحویل می گیرند. تو اگر دختر خوشگلی بودی، من به اسم مسافرکشی تو را سوار ماشین می کردم اما تو سبیل داری و بلد نیستی هنگام رقص معشوقه بیل کلینتون برایش باباکرم بخوانی. از این کشور برو. چو نیلوفر عاشقانه کسی اینجا به پای هنرمند متعهد نمی پیچد. تو از من که حزب اللهی تر نیستی. تازه تو اگر فقط سبیل داری، من ریش هم دارم و گاهی مسجد ارک هم می روم. سایت بالاترین به من دارد به خاطر دفاع از بسیجی ها فحش ناموس می دهد و همین بسیجی ها دارند کف دستم می گذارند مزد زحمتم را. دشمن دارد به من به خاطر دفاع از خامنه ای، فحش خواهر و مادر می دهد و اینجا هم تندرو ترین هواداران قطعه ۲۶  که نه، بلکه تندروترین فداییان خامنه ای در فضای سایبر، پاسداری من از حریم ولایت را بازی با برچسب خامنه ای می دانند و آنقدر شرف ندارند که لااقل موقع کوبیدن من از جملات خودم از “حضرت ماه” از “ستاره ها” از “پیله” از “کرم” از “پروانه” استفاده نکنند و آنقدر حریت ندارند که حداقل به این حرف خود پایبند باشند و ۲ ساعت بعد دوباره زبان به مدح من باز نکنند. به جای پیدا کردن مخاطب برای وبلاگ شان، چه خوب سوراخ دعا را پیدا کرده اند؛ یا حسین قدیانی را بکوب و یا از او تعریف کن. در یک پست، او را بزن و در پست دیگر، به او حال بده. از یک نوشته اش تعریف کن و از دیگر نوشته اش انتقاد. به دروغ بگو حسین قدیانی خودش را آوینی دوم می خواند. دروغ از زنا بدتر نیست، حسین قدیانی از دروغ و راست و چپ و منافق و اصلاح طلب و سران فتنه و خواص بی بصیرت بدتر است.  حسین قدیانی مثل یک آدامس است که در فتنه به دهان انداختیم و از مزه قلمش استفاده کردیم، حالا گور بابای او ولو آنکه پدرش شهید باشد. گور بابای حسین قدیانی که نقشه دشمن برای تقابل فرزندان شهدا با نظام را به عاشقی یک بچه شهید با حضرت ماه بدل کرد و گفت: بابای ماست خامنه ای. او دارد آبروی رهبری را می برد با این جملاتش. برو آقای افتخاری. تو نه برای باتوم مقدس بسیج چیزی خواندی و نه برای کوچه کثیف مسجد ارک و نه برای ریش توپی و نه برای بیسیم و نه برای موتور هزار و نه برای غلام کبیری و نه برای دانیال های میدان شوش و نه برای هزار و یک در به دری و اسیری. برو آقای افتخاری. اینجا قبل از آنکه عرق کارگر خشک شود، دل او را می شکنند. این فقط طبع هدیه تهرانی و گلزار و شجریان است که لطیف است. برو. تو لااقل می توانی به فرانسه بروی اما من را افغانستان هم راه نمی دهند. بدبخت تر از تو منم که نه اسمی دارم و نه آوازی و نه آوازه ای. صدای مرا باید از ته چاه شنید. به من دشمن دارد فحش ناموس می دهد به خاطر “من مستاجر نیستم، خانه ام بیت رهبری است” و اینجا برادر بسیجی من برایم کامنت می گذارد؛ تو غلط کردی خانه ات بیت رهبری است. ما از بیت رهبری خبر داریم که آقا از قلم تو ناراضی است. تو آبروی بسیج و بسیجی را بدتر از حاج کاظم برده ای. تو غلط می کنی به دروغ می گویی آقا از “نه ده” تعریف کرده. تو غلط می کنی به دروغ می گویی آقا گفته این نی ساندیس شما خیلی معروف شده. تو غلط می کنی بر خلاف حرف آقا ظلم می کنی به سران فتنه و به ایشان می گویی “غلط کردید بیشمارید”. برو از این کشور آقای افتخاری. من همه درها را با ظلم کردن به شهیده مظلوم نداآقاسلطان به روی خود بسته ام اما تو تا همه درها را به روی خود نبسته ای فلنگ را ببند و در رو. نان را به نرخ روز بخور. بفهم زمانه را. برو به پاریس. تو هم یک مصاحبه با بی بی سی کنی، تازه ما قدرت را می دانیم اما در مصاحبه بعدی ات با بی بی سی، می گوییم؛ به درک که رفت. اینجا چیزی که زیاد است خواننده و چیزی که از آن هم زیادتر است بسیجی. روزی مادرم گفت: تو داری اینها را می نویسی، دستت درد نکند، روح پدرت شاد اما همین بسیجی ها علیه تو می شورند و همه می شوند منتقدت. به خنده الانشان نگاه نکن پسرم. به این نگاه نکن که کل وبلاگشان دارند از مطالب تو تقلید می کنند، پس فردا به خود تو به خاطر همین حرفها گیر می دهند. امروز به نقدت به کروبی می خندند و فردا که فتنه تمام شد همین مطالبت را چماق می کنند بر سرت. الان “غلط کردید بیشمارید” را اس ام اس می کنند و فردا همین جمله را همین ها می گویند بی ادبی کردی. برو آقای افتخاری. تو چند پیراهن بیشتر از ما پاره کرده ای. برو. تو مغروری و داری خودت را با حضرت داوود مقایسه می کنی. برو. اینجا فقط برای وطن فروشها محافظ می گذارند و شجریان بمیرد شاید او را شهید حساب کنند اما آهنگران از غصه دق کند، کمیسیون پزشکی هم تشکیل نمی دهند. اینجا همه نگران جان عثمانند و انگار نه انگار که یکی دو روز دیگر علی شهید می شود. اینجا دروغ بستن به عمار ثواب دارد اما به کره خری به نام ابوموسی اشعری نباید از گل نازکتر گفت، چون که اسلام دین ادب است. چون که “آقا” گفته به احدی ظلم نکنید. آقای افتخاری! شما لااقل به احدی ظلم نکرده ای اما من در “نه ده” به همه ظلم کرده ام. حالا باید مرا به اسم دفاع از رهبری بکوبند. حقم است. من اعتراف می کنم به تندروی. من نباید “نه ده” را می نوشتم. من هم باید مثل پسر همت و دختر باکری به شان خودم فکر می کردم، نه به نی ساندیس نظام و نه به اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی. من سر پیاز بودم یا ته پیاز که داشتم برای دشمن رجز می خواندم؟ اینجا چیزی که زیاد است فرزند شهید است. من اگر “آقا” را به “ماه” تشبیه کردم، اینجا چیزی که زیاد است ستاره های خوش قلمی که حتی “آقا” را بلدند به “خورشید” تشبیه کنند. گور بابای من. برو آقای افتخاری. تو را با این پرونده ای که از خود بر جای گذاشته ای، در پاریس راه می دهند و باز اگر بمیری، جایت در قطعه هنرمندان است اما من را باید در کوههای تورابورا دفن کنند. برو. خدا به همراهت.